Thursday 2 October 2008
هنوز آنقدرها نمرده ام. باور کنید هنوز امیدی هست. قلبی که تیر می کشد حتما ضربانی هم دارد. باور کنید..
هنوز آنقدرها نمرده ام. باور کنید هنوز امیدی هست. قلبی که تیر می کشد حتما ضربانی هم دارد. باور کنید..
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
…
..
.
فروغ فرخ زاد
باران می آمد. برف پاک کن های ماشین تند و تند اینطرف و آنطرف می رفتند. ترافیک معمول روزهای بارانی. حرکت نمی کردیم. خیابان ونک بود یا ملاصدرا. گمانم از همان کافه چه می آمدیم. همان اوائل بود. گفتی می خواهم جایی باشیم که هیچکس ما را نشناسد. لبخند زدم. گفتی دوست دارم جایی برویم که هیچکس نباشد. لبخند زدم. گفتی جایی که حتی من هم نباشم. فقط تو باشی. اخم کردم. گفتی باشم. اما بادی باشم که لای موهایت می چرخد. با تردید لبخند زدم.
اینجا باد زیاد می آید. می گویند موهایم سیاهی قشنگی دارد. باز می گذارمشان. باد می وزد لای موهایم. باد موهایم را به صورتم می کوبد. گاهی جلو چشمانم را می گیرد. خیابان های سوئد اما مثل همیشه خلوت و امن است. با چشمان بسته هم می توان گذر کرد. تو نیستی. اینجا کسی مرا نمی شناسد
test
کم کم بوی آشغالها اذیت می کند. با بی میلی پیجامه ام را عوض می کنم و می روم که آشغالها را دور بریزم. در واقع بوی زباله آنقدرها هم زننده نیست. می خواهم صندوق پستی ام را چک کنم. تو گفتی که بسته باید رسیده باشد. بسته را باز می کنم و یادم می افتد که چند روز دیگر زادروزم است. سومین موی سفیدم را هم کشف کرده ام. باید بیشتر باشند. یه سالهای عاشقی فکر می کنم. سالهایی که روز تولدم برایم یکی از تعیین کننده ترین روزها بود. به سالهای عین جوانی. به کافه رستوران های خیابان ولیعصر. به کافه چه. اسمی که من و تو برایش گذاشته بودیم چون از کافه دنج و کوچک خیابان گاندی عکس چه گوارا را یادمان مانده بود. هیچوقت هم انگار نخواستیم اسم واقعی کافه را یاد بگیریم.
بیست و سوم آگوست امسال نزدیک می شود. یک شهریور ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت. بیست و شش ساله می شوم. دیگر شک ندارم که پیر شده ام. یا لااقل چیزی در من شکسته است. سال بیست و شش سال سختی بود. سال باد سرد و تنهایی. سال گوزِ گوزِ گوز
سیمون دوبووار تاکید مشهوری دارد که در آن می گوید: ” آدمی زن زاده نمی شود: آدمی زن می شود.” سخن از جامعه ایست که انسانی با “جنس” زن را به انسانی با “جنسیت” زن تبدیل می کند، یا به قولی دیگر “زنانگی” را برای زن آن جامعه تعریف می کند. حالا بسته به اینکه این جامعه کجا و چگونه باشد زنانگی برای آن جامعه شکل می گیرد. زنانگی در جامعه من بسته به طبقات مختلف فرهنگی و اقتصادی تفاوت می کند. و از آنجایی که این جامعه به هزاران دلیل مختلف پر از گوناگونی های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و .. است تضادهای شخصیتی میان زنان و دختران امری عادی است. آن طور که بیشتر مواقع اصلا دیده نمی شود. قرار نیست مقاله اجتماعی یا فمینیستی بنویسم. در واقع همه اش از خود من شروع شد. دوباره خوانی همه نظریات و حرف های فمینیست مابانه ی من که زمانی گمان می کردم تا سرحد ممکن پایبندشان هستم. حالا که فکر می کنم جامعه نیمه مدرن و نیمه سنتی که من در آن بزرگ شدم برایم زنی به جای گذاشت که ملغمه ای بود از همه آن تضادها. تا جایی که ریشه در ناخودآگاهش کرده باشد و تعاریف ساده ی کلمات را هم برایش گنگ بسازند.
می گویم که بیشتر زنان و دختران سرزمینم استقلال فکری ندارند. وابستگی احساسی، فکری و مالی شان به خانواده تا نهایتا به کسی که قرار است قهرمان زندگی شان بشود و این تعلق را از خانواده به خودش تبدیل کند. شاید کمی بی انصافی باشد گفتن این حرف، اما فکر می کنم درصد بسیار بالایی از دختران هم نسل من و بزرگ تر این طور بار می آیند. بیشتر آنانی هم که تصمیم به سرکشی می گیرند یا به شکل های مختلف سرخورده می شوند و یا به قولی خودشان را با مفاهیم و کلمات فریب می دهند. گفتم که همه اینها از خود من شروع شد.
جامعه سوئد به گمانم یکی از آن جوامع نقطه مقابل ماست. کشوری که استقلال مالی و فکری فرزند بعد از هیجده سالگی به رسمیت شناخته شده است. ترک خانه در این سن و زندگی مستقل جزوی از فرهنگ این کشور است و به ندرت بشود جوانی را یافت که همچنان در آغوش گرم خانواده زندگی کند، که بیشتر بین مهاجران و پناهنده گانند که هنوز فرهنگ سرزمین مادری شان را به دوش می کشند. البته نقش سرنوشت ساز رفاه عمومی یک کشور را هم نباید نادیده گرفت. اینکه به دست آوردن استقلال مالی در کشوری مثل سوئد برای شهروندانش بسیار ساده است. اینجاست که می شود به راحتی به نقش پول و سرمایه در شکل گرفتن نهاد خانواده های بزرگ و کوچک پی برد. زندگی قبیله ای و قوانین خاص قبیله که از دور بی منطق و گاهی وحشیانه تعبیر می شود. در حالی که منطقی بزرگ و معقول پشت همه این هاست: نیاز مادی. پول!
چه شد که بحث به این جا رسید؟ ذهنم سعی دارد که پرسش کم جوابی را ریشه یابی کند. اینجاست که به قول برنامه نویس ها در حلقه ی بی پایان می افتم. اگر فرض کنیم جهان یک قبیله بسیار بزرگ است که برای بقایش نیاز به حفظ این خانواده ی بزرگ دارد، این قبیله بر اساس گفته های قبل قوانین خاص خودش را دارد. برای عضویت در این قبیله نیاز به پیروی از باید ها و نبایدهایش است. قبیله همه ی این بایدها و نبایدها را برایت تعریف می کند. برایت توضیح می دهد. مثال می آورد تا برایت خوب جا بیافتد. تا جایی که مفاهیم را برایت تعریف می کند. با کتاب. رسانه. هنر. با روش هایی که هرکدام بسته به تو بتوانند هدفشاد را در بطن وجودت رخنه دهند. گیرم تو برای پذیرفتن یک سریال ساده ی آخر هفته کفایتت کند یا به قولی متفاوت باشی و تا اثری هنری مثل یک تابلو نقاشی تا عمق وجودت را جریحه دار نکند، مفهومی را به واقع نبلعی. جهان ما خیلی بزرگ تر از این حرف هاست. هر چقدر سرکش و طغیان گر هم که باشی، در این قبیله بزرگ دوام اگر بخواهی بیاری، میان این همه گوناگونی بالاخره مفاهیمی هستند که راضی ات کنند تا دوستشان بگیری. حلا این را بگیر که راضی شدنت هم یکی از همان مفاهیم است. اینجاست که حلقه را دور می زنی و می رسی سر جای اولت. من، زنی هستم که میان باید و نبایدهای قبیله کوچکم، باید و نبایدهای قبیله بزرگم و آنانی که از تجربیات عمر چند ساله ام به دست آورده ام تعریف می شوم. آنچه از “خود” دارم خلاصه می شود در آن چیزهایی که دیده و ندیده ام که همین دیدن ها و ندیدن هایم هم منتهی می شود به قوانین قبیله هایم که به تجربیات عمر چند ساله ام جهت داده اند. به اینجای حلقه که می رسم، می بینم هیچ چیز از “خودم” ندارم. اینجاست که دو راه حل وجود دارد: یا همه آدمها از جمله خودم محکومیم به عدم استقلال فکری و یا همه مان در قبیله ای بزرگ با اختیاری نسبی و جبری قطعی زندگی می کنیم. اینجاست که نه کسی را می شود محکوم کرد و نه مقبول! گویی هیچ کس هیچ چیزی از خودش نداشته باشد. گفتم که.. همه اش از خود من شروع شد. به اینجا که می رسم دست و پا می زنم که از حلقه بیرون بیفتم و به دیگری بودن ادامه بدهم. دیگری که آن دیگران برایم تعریف کرده اند. نمی شود اما. توی حلقه ی بی پایان که بیفتی به این سادگی ها خلاصی نمی یابی. تنها به یک چیز نباید فکر کنی: “مفهوم حلقه بی پایان هم یکی از همان مفاهیم از پیش تعریف شده ی قبیله است!”
یاد نگرفته ام هیچ وقت که خودم را خارج از هیچ چهارچوبی دوست دشته باشم. بی هیچ دوست داشته شدنی. بی هیچ تفکر و ایدئولوژی.ساده و خالص. عریان.همین است که مدام دست و پا می زنم…
نمی دانم حس مازوخیستی همیشگی ام است یا چه که افتاده ام به جان وب نوشته های قدیمی ام. چهار پنج سال پیش. زمان اصلا زود نگذشت. هنوز هم آن طور که باید نمی گذرد. میان نوشته هایم حرف از هجرت می زدم. حالا در خود هجرتم. خود رها کردن. خود پا گذاشتن روی همه آنچه گذشت. می خواهم آینده را بسازم به گمانم. آینده ای که قبل ترها اگر تعریفی داشت دست کم، حالا حتی تصویری هم ندارد. دروغ می گویم نه؟ گیجم. گنگم. مثل کودکی که میان جمعیت دستش رها شده باشد. که بود که دستم را گرفته بود؟ اصلا کسی بود؟
مدام سعی می کنم خودم را در نقش برده ی مدرن علمی جا بدهم. نمی شود. نمی توانم. تو بگو از تنبلی است. من می گویم از سردرگمی است. دلیلی باید باشد برای تن دادن به بردگی. نه؟
می خواهم زیر میز پنهان شوم و آرام گریه کنم. گریه های فارسی. دلم دستان مادر را می خواهد.
مي خواهم بروم.. چون بيشتر از اين نمي خواهم مسموم فرهنگ اينجا بشوم. مي خواهم بروم.. چون خسته ام و حس مي کنم اينجا دستهايم براي هر کاري بسته است. مي خواهم بروم ..چون اينجا که هستم ،خودم نيستم. اينجا من از خودم فرار مي کنم. من اينجا مسموم بطالت پدرانم شده ام. من اينجا به سادگي به خودم دروغ مي گويم.. مي خواهم بروم…
چون آب هاي راکد و بيمار
در گود خاطرات فرو مي رفت
ما پير مي شديم..
خواستم به چیزی بیاویزم. تقدسی نبود دیگر. هنوز هم نیست. شاید هیچوقت نباشد دیگر. خواستم بیاویزم. به خدا. به دوستی. به عشق. به وطن. به مرگ. به آزادی. به انسان. چیزی آنقدر بزرگ که سنگینی های من را تاب بیاورد. نشد. نمی شود. بیش از اینهاست. باید سبک شوم. چیزی ست که درونم بیش از اینها سنگینی می کند. پوست می اندازم هنوز…
کلمات چیزی را در درونم خراش می دهند. حتی سلام. یا خداحافظ. همین است که این روزها نمی توانم بنویسم. کلمات سر جایشان نمی چرخند. نمی دانم از مغز صاحب مرده زیادی زیاد کار کشیده ام یا زیادی کم. زیاد حرف می زنم. مدام با خودم. با تو. با دیگران. انگار که بخواهم میان کلمات دیگران چیزی بیابم. آن “چیزی” هم بی شک باید “کلمه” باشد. شاید یکی از همین “کلمه” هایی که بارها میان حرف های این و آن می شنوم. میان نق نق های خودم با خودم. باید خفقان بگیرم کمی. شاید آرام بگیرم کمی!