Friday 26 February 2010

نمی گویم که آرامم

گوش ِ کرِ شیطان به آرامش عادت ندارد

نمی گویم که روز به روز بیشتر دوست می گیرمت

که دست بر نداری از دلبری

فعلا همین.

Friday 19 February 2010

ردیف و یکدست در جهت باد فرو می ریزند. ریز و ریز. یا درشت و درشت با باد می رقصند. یکی به بالا یکی به پایین. باد تند می شود و بوران می شود. آسمان را بگیر که سفید می شود و بی قرار. مثل من.

باز نوشتن برایم سخت شده است. انگار که خالی باشم یا زیادی پر. وبلاگ گردی می کنم و باز از نوشته های لیلاست که به دلم می چسبد.

تو به دنبال کسی می گردی که از تو مراقبت کند … و تو از او مراقبت کنی … و با هم صورتحسابهای ماهانه را بپردازید و با هم خانه بخرید و مبل سفارش بدهید … سفر بروید و خاله و دایی را دعوت کنید …

و تو به دنبال کسی می گردی که حمایتت کند … در هر کار درست و اشتباهی که می کنی و حمایتش کنی … در هر حالتی و در هر خرابکاری ای که می کند.

تو به دنبال کسی می گردی که با حس تحسین به تو نگاه کند و هوش و زیبایی و ویژگی ات را بستاید و تو زیبایی و مهربانی و نکته سنجی و ویژگی اش را ستایش کنی …

کسی که وقتی مریض می شوی برایت سوپ جوجه دست کند و وقتی مریض می شود سراسیمه و مشوش برسانی اش به بیمارستان … و بالای سرش بنشینی… که: “من همیشه هستم”.

و تو خیلی هم لازم نیست خوشگل تر و خوش لباس تر و خوش هیکل تر و خوش محضر تر باشی … و خیالت هم کلی راحت است که او هم خیلی خوشگل تر و خوش لباس ترو خوش هیکل تر و خوش محضر تر نیست … و شما چقدر به هم می آیید!

راستش سر ضرب حتی قیافه ات را می توانم تجسم کنم آنجا که روبرویش می نشینی و به آن راه که آمده ای فکر می کنی و به آن که خواهی رفت … و در دلت می گویی: “راه را آمدیم. با هم. رسیدیم. با هم”.
و من -این بدذاتی که من هستم- می توانم حتی از تجسمت بالا بیاورم … اوغ غ غ غ غ غ …

تو به دنبال کسی هستی که بتوانید همدیگر را دوست بدارید.

***

من … به دنبال کسی می افتم که دلم را ببرد … پدرم را در بیاورد … خوابم را از من بگیرد … به من گوش نکند اگر حوصله ندارد … به من توجه نکند وقتی زیبایی های دیگر هستند … و هیچوقت معلوم نیست کدام جهنم دره ای است …و من با احتمال یک تلفنش ۵ ساعت بنشینم و زل بزنم به گوشی تلفن و آخرش هم خودم زنگ بزنم … و کوچکی ها و بی ظرافتی هاو زشتی هایم را ببیند حتی بی اینکه مجبور باشد دوستشان بگیرد … و زیبا باشد و هیجان انگیز باشد و تازه باشد و باهوش باشد و خواستنی، در چشم من …

من به دنبال کسی می افتم که وقتی می آید قلبم تند تند بزند … و ادرنالین ام چنان بزند بالا که اطرافیان همه استفراغشان بگیرد و بزنند به چاک … کسی که نگاهش نه به من … که به قول آنها که حرفهای گنده می زنند به افق های دیگر باشد … چیزهایی که من نمی توانم جزیی ازشان شوم …

همان کسی که اطرافیان مهربانم فکر می کند که خرم کرده است و آن نیست که من می پندارم … و از خریتم سرخورده و مایوس شوند … و بیفتند به ترحم ورزی … و من حالم ازشان به هم بخورد. و بمانم با خودم.

و خُب من هی سعی می کنم خودم را بهتر کنم … کمی خوش قیافه تر … کمی باسوادتر … کمی دوست داشتنی تر … خواستنی تر …و بدتر خراب می کنم … و چیز مسخره ای می شوم که نه شتر است با آن نخراشیدگی طبیعی اش و نه مرغ با آن اهلیت مورد پسندش … و باز می شوم همانی که هستم … خوصله سر ببر و بیمزه. و حتی خودم هم اصلا نمی توانم خودم را قانع کنم که او ممکن است بتواند دوستم بدارد … و آخرسر باز خودم می شوم و می زنم زیر همه چیز.

من افسارم دست آن است که دوستش میدارم … همانی که به قول شاعر اول «آنی» دارد … و به قول شاعر دوم “خطی” و “خالی” دارد … و به قول بازم یک شاعر دیگر “کنج دهانی” و “خال لبی” و “مویی و میانی”.

***

بهت نگفته بودم که دوستت دارم؟
گفته بودم
.

این دومی انگار که منم. یا “من”ی که بودم. و دیوانه شدم و خواستم که اولی باشم و باز دیوانه شدم. من مثل برف های درشت سفید با باد ساحلی می رقصم. که گاهی آرامم و گاهی سرم می ترکد از درد. درد زندگی. که می رقصد. گاهی با کلید سل و گاهی با کلید فا. می رقصد اما.

هنوز هم.

برقصان مرا.

سر درد

Friday 22 January 2010

جایی که می رسه درست اینجات. که طاقتت دیگه طاق می شه. هوا که توی گلویت خس خس می کنه تا شاید نفس بکشی. گر می گیری و سرما و گرما را با هم قاطی می کنی. خشکی زمستون با آفتاب بهاری. که تکلیفت را با خودت که هیچ با همه آن بقیه هم نمی دونی. استرس دارم. نکنه اضافه بار داشته باشم؟ اضافه.
خیابون فرعی صالحی. دیوارهای پر از شعارهای خط خطی شده. واقعا اینجا بود؟؟ روز روشن؟! چرا آخه؟ تو ام اگه پسر عموتو کشته بودن جرات می کردی: واگویه.
آرمان. تا خون در بدن دارم. قسم. جانم فدای.. جان؟! آخر آخرش هممون می میریم. توام نیستی که ببینی. هذیون. نمی فهمی. عاشقم که نبودی. راستی فکر می کنی خانه کودک برای این همه بچه های کار که اضافه شدن به شهر جای کافی داره؟ چی؟؟ عاشق؟ هه.
دمق. ببینم من دارم جایی میرم یا بقیه هستن که موندن؟ همه چیز اونقدرها هم بد نیست. نظریه نسبی. هیچ چیز اونقدرها هم که فکر می کنی بد نیست. شاید کمی بدتر باشه. یا حتی بهتر. اصلا بهتر. تا خراب خراب نشه درست نمی شه. زلزله هم فقط مال بم و هایتی بود. همین تهران کیلومتر به کیلومتر زاغه نشین داره. یه چند ریشتری بیاد همه با خاک یکسان شده. کی به فکره؟چرا ما؟ ما نسل سرخورده ایم. هیجده تیر بقیه کجا بودن؟ دیگه نوبتم باشه نوبت نسل مو سیخ سیخی هاست. دمشونم گرم خداییش. بهش گفتم خیالت راحت. من یکی سرمو واسه .. به باد نمی دم. خنده.
باید. ما همه می ریم. آره بابا. کی گفته؟ من که سرم به جایی نخورده. کله پاچه ام دوست ندارم. پس سرخورده نیستم. رنگ.
نمی شناسم دیگر این شهر را. به گمانم. یا خودم را. و تو را که انگار هیچوقت نشناخته بودمت. چشمهایم را ندیدی؟
راستی، من عاشقم.
تهران.
تاریخ.

شهر من

Monday 18 January 2010

همهمه. دود. ماسک. آلودگی. شلوغی. مردم. کاکل های زیر روسری. فال حافظ. پسر بچه. نقاشی های بزرگ روی دیوار. شهدا. رنگ های پاچیده ی سبز. نگاه های نگران. هوا سرد نیست. شعار. خط خطی. موهای سیخ سیخی. سنگ. مشت. شهر کتاب. روزنامه. روزنامه؟ شورش. خاطره. دانشگاه. دوست. دختر بچه. ضد. چراغانی درخت ها. بی دلیل. شب های رنگی. بحث. شب های قشنگ تهران.بی. تاریک اما چراغانی. که زشتی هایش را نبینی.

تهرانی که دوست می دارمش. با همه خستگی ها و اخم و کلافه گی هایش. چیزی هنوز در این شهر می تپد. بیشتر از قبل. چیزی که میان سکوت عابران، حتی شده با لب خوانی از پشت ماسک های ضد آلودگی می شنود شنیدش. هنوز هم که هنوز است. تهرانم اما غمگین است. بی سوال وجواب. یا نگران. که گویی که آبستن چیزی باشد. کسی. یا حادثه ای. شهر من آبستن است.

Saturday 5 December 2009

آرومم ..

Wednesday 2 December 2009

می گیرد و ول می کند. مدام. این دل بی صاحب. چای و نبات هم خوردم. زیر پا هم گذاشتمش. محکم پریدم رویش. له شد. اما هنوز می گیرد. نق می زند. هنوز که هنوز است پوست می اندازم انگار. مثل دردی که جا به جا شود. تا روی پوست بیاید و آخرش هم لابد جوش بزنم. جوش نمی زنم دیگر. خسته شده ام راستش. از این نق نق هایش. گوش نمی دهم. می گذارم آن قدر نق بزند که خودش حوصله اش سر برود. امروز آفتاب زده بود. سرد بود اما. بیشتر از همیشه. از دستهایم فهمیدم. که زودتر از همه صدایشان در می آید.

انگار که افتاده باشم روی دور بی پایان. یا اینکه هر بار که بیدار می شوم دوباره ریست شده باشم. می گیرد و ول می کند. ول کن هم نیست. گرفته است مرا. این زندگی. خنده ام  می گیرد…

پانوشت : بسی مشعوفم که اهل بحث های وبلاگی و فیس بوکی و فرند فیدی و غیره نیستم. یعنی راستش وقت و اعصابش را ندارم. سر یکی از این بحث های اخیر فرند فیدی که به گوشمان رسید بر حسب اتفاق یاد سخن گرانبهای “آ” افتادم که خدا وکیلی این ج.ا هم بی خود ج.ا نشد. وقتی برخی به اصطلاح روشنفکران وفعالان کارشان شده “شو آف” و دک و پز فخرفروشی اینترنتی حال و روز ما بهتر از این نمی شود که باشد.

ما وبلاگ‌هامان را می‌نويسيم، سپس وبلاگ‌هامان ما را می‌نويسند

Monday 23 November 2009

افتاده ام به وبلاگ خواندن دوباره. این دنیای مجازی با آدم های مجازی اش روی من تاثیر زیادی داشته اند. خورشید خانوم را می خواندم که رسیدم به این که جالب بود:

ما وبلاگ‌هامان را می‌نويسيم، سپس وبلاگ‌هامان ما را می‌نويسند.
-سيلويا پرينت


کم‌کم وبلاگ می‌شود هويت آدم. يعنی يک وقتی می‌رسد که شما ديگر من را نمی‌بينيد و فقط دو سه روز پيش‌ام را می‌بينيد، همان‌قدری که در وبلاگ نوشته‌ام. همان روزی را که یادم مانده است بنويسم. شما فکر می‌کنيد من هيچ کار ديگری جز آن‌هايی که در وبلاگم می‌نويسم نمی‌کنم. شما فکر می‌کنيد من هميشه با مترو و اتوبوس می‌روم سر کار. شما می‌فهميد من پنج‌شنبه‌ها تعطيلم و جمعه‌ها بازم. شما می‌فهميد موبايل من نوکيا است و قديمی است و خيلی چيزهای ديگر

….

..


وبلاگ من تکه‌های اجتماعی من را می‌نويسد و شما همين‌قدر از من بلديد. وبلاگِ آن‌يکی تکه‌های خصوصی‌اش را می‌نويسد و شما همان‌قدرش را. بعد من و شما و همه، فکر می‌کنيم «من» همين‌ام که می‌نويسم، و زندگی‌ام هيچ سوراخ‌سمبه‌ی ديگری ندارد. دارد. شما فکر می‌کنيد من حق ندارم هيچ سوراخ‌سمبه‌ی ديگری داشته باشم، چون تا حالا ازش ننوشته‌ام. دارم. شما فکر می‌کنيد من مجبورم خيلی چيزها را از خودم توی وبلاگم بنويسم، به شما که دوست‌ام هستيد بگويم، باهاتان در ميان بگذارم. مجبور نيستم. نمی‌گويم. نمی‌گذارم.

ادامه.

پ.ن: راستی از دست خودم شاکی ام. عصبانیم. کلافه ام. هر از چند گاهی هم دلم می سوزد برای خودم. دیوانه شده ام آیا من؟ :دی

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

Wednesday 11 November 2009

فریدون فروغی یعنی تصویرها. یعنی پراید سفید. خیابان بارانی. برف پاک کن روی شیشه کثیف روبه رو که مدام این طرف و آن طرف می رود. حتی حواست که نباشد. که دنبال اپلای و دکترا و چت و خنده با این و آن یکی هم که باشی. فریدون فروغی یعنی خاطره. که رفته است تا زیر پوست دستانم. که گرمشان می کردی. که بخواند:

خواهم تو شوی
محبوب دلم
چون نرگس من

دیوانه من
رویت رخ من
سویت ره من
هستی چو بهشت
کاشانه من
پروانه من
پروانه من
بی تو چه کنم
مستانه من
آوای تو شد
هم نغمه من
ای لاله من
بردی دل من

دل

Tuesday 10 November 2009

دلم تنگه

تولد

Saturday 7 November 2009

تا دو سال پیش آبان ماه ماه شلوغی بود برای من. تا چند سال قبلترش شلوغ تر. بخش بزرگی از آدمهای دوست داشتنی زندگی ام را بگیر که یکی یکی پشت سر هم در این ماه  هر سال متولد بشوند. حالا دور که شدم. دور که شدید. که رفتم و رفتید هر کدامتان یک گوشه دنیا، این شلوغی آبان ماه خلاصه شده است در یک تلفن کوتاه یا ایمیلی یا پیامکی در فیس بوک!

آمدم اینجا بنویسم که دلم برایتان تنگ است. که بگویم زمین را شنیده ام گرد است. می رسیم باز به هم! تولدتان مبارک ثمین، سولماز، پری سا و علی عزیز.