حال من خوب نیست، لطفا تو یکی باور کن

Tuesday 30 June 2009

پای راستم باد کرده است. درست مثل دلم. رفتم پی دوا و دکتر. ساعت ها نشستم. نشد. دکتری نبود ورم پایم را ببیند. درست مثل دلم…

کاش وقت رفتن چشمهایت را بسته بودی

Sunday 21 June 2009

کاش وقت رفتن چشمان قشنگت را بسته بودی ندا. کاش این طور خیره نگاهمان نمی کردی. کاش نگاه زیبایت را خون نمی پوشاند. کاش مانده بودی ندا. یا لااقل وقت رفتن چشمایت را بسته بودی و خیابان های شهرت را نمی دیدی. آن همه خون را نمی دیدی. صورت گریان پدر را نمی دیدی. نمی دیدی که رئیس جمهور محبوبشان چطور خیابان های تهران را مانند خیابان های غزه خونین کرد.

کاش آن طور چشمان زیبایت  را باز نمی گذاشتی. نگاهم نمی کردی. که از فرسنگ ها فاصله چطور بی هدف میان خیابان های آرام راه می روم. کاش این همه استیصالم را نمی دیدی. این همه سکوتم را نمی دیدی. کاش مانده بودی ندا.

طبیعت بی جان

Friday 5 June 2009

طبیعت بی جان

دسته کاغذ

بر میز

در نخستین نگاه آفتاب

کتابی مبهم و

سیگاری خاکستر شده کنارِ فنجانِ چایِ از یاد رفته.

بحثی ممنوع

در ذهن.

احمد شاملو

زود فراموش می کنم. همه چیز را مثل یک کم حواسی مستمر فراموش می کنم. مثل درسهایم. میان هیاهوی ذهنم.

توپ محکم در دستهایم است. سر را می چرخانم. چشمهایی خیره که منتظرند رد دستهایم را بگیرند. گیج می شوم باز. مثل آن روز که ساعت امتحان را اشتباه کرده بودم. از سر گیجی. نگاه را می چرخانم. یادم نمی آید هم تیمی هایم که بودند. نگاهها همه یکی ست. خیره به توپ. مثل چیز ارزشمندی که میان دستان من باشد. تنها می شوم یکهو. از فراموشی. توپ را باید کدام طرف پرتاب کنم.

حرف ها گیر می کند توی گلویم. من می مانم با کتابی شعر که خطی آشنا تویش پیدا کنم. که حرف بزند جای من. روزهایی ست که هرچه بیشتر دوست می گیرم آدم ها را، تنهاتر می شوم.

هورا نمی کشم

Wednesday 27 May 2009

انتخابات بیست و دوم خرداد می شود سومین انتخاباتی که من واجد شرایط رای دادن هستم. اولی انتخابات دور دوم بود که به خاتمی رای دادم. دومی را تصمیم گرفتم تحریم کنم و سومی را در این وادی غرب اگر صندوقی سر راهم پیدا کنم رای می دهم، اما به کدام کاندیدا هنوز مطمئن نیستم. اینگه دو گزینه هم بیشتر ندارم هم گمانم بدیهی باشد که میان به اصطلاح(!) اصلاح طلبان خواهد بود. در انتخابات اولی که شرکت کردم تا حدی دچار شور حسینی بودم. که بیشتر مربوط می شد به شور فروخورده ای که در دور اول ریاست جمهوری خاتمی برایم به عنوان یک بچه دبیرستانی زیر هجده سال پیش آمده بود. یادم است سال آخر دبیرستان بودم که جریانات کوی دانشگاه پیش آمد. کلاس کنکور را رها کردم و رفتم کوی. همه اش را هم از نزدیک دیدم. خرابی ها و خشم دانشجویان. روزهای ریاست جمهوری خاتمی..

باز اما همه مان رای دادیم. به خاتمی. یادم است رویم نشد بگویم خاتمی “خوب” است. فعالیت های به اصطلاح انتخاباتی ام را می گویم. گفتم باید بین بد و بدتر انتخاب کرد. خاتمی دیگر منجی نبود.تنها آن بدتر نبود. بد اما بود.

دور بعد انتخابات ریاست جمهوری، تحریمی شدم. دروغ چرا. پشیمان هم نیستم. راستش بعد از روزها بحث و کلنجار در مورد انتخابات به این نتیجه رسیده بودم که اگر هستند کسانی که به این بدتر رای می دهند، بسم الله گوی و میدان دستشان. کما اینکه میان تعداد زیاد کاندیداهای آن دوره میان آن همه بدترها کسی را نیافتم که اسمش را بگذارم”بد” که به خاطرش دستم را جوهری کنم. از طرفی تحریم انتخابات را به عنوان یک حرکت کاملا دموکراتیک و اعتراضی کاملا پذیرفته شده می دانستم و می دانم و حالا که تصمیم به رای دادن گرفته ام، به خودم اجازه نمی دهم بگویم: آهای کسانی که رای نمی دهید لطفا شات آپ! که آینده کشورتان برایتان مهم نیست و ..

این از بحث تحریم و غیر تحریم. حالا می ماند بحث رای دادن به چه قیمتی؟ رای دادن برای خلاصی از لولویی(!) به اسم احمدی نژاد؟ رای دادن برای اینکه ایمان داری کاندیدای مورد نظرت از هر نظر بهتر از بقیه است؟ رای دادن به کسی برای اینکه فکر می کنی شاید در بعضی موارد، که در حال حاضر برایت در اولویت است، بهتر از رئیس جمهور فعلی و یا بقیه کاندیداها عمل می کند؟

من گزینه سوم را انتخاب کرده ام. رای می دهم چون فکر می کنم میان کاندیداها کسی هست که گمان می رود بهتر از ا.ن در برخی مسائل عمل کند. اما فرشته نجاتی نیست. شاید برنامه اقتصادی یکی از کاندیداها بهتر از دیگری به نظر بیاید و این دلیلی باشد برای رای دادن. اما این باعث نمی شود که تاریخ سیاسی و مسئولیت کاندیدای خودم را فراموش کنم. دلیل نمی شود کاندیدای خودم را بزک کنم که لولو رای نیاورد. دلیل نمی شود دروغ بگویم یا چشمها و گوشهایم را ببندم.

خوب یادم است تجمع زنان جلوی دانشگاه تهران سال 84 چندی مانده به انتخاباتی که احمدی نژاد از توی صندوق ها در آمد. خوب یادم است با همه محدودیت های همیشگی یکی از آرام ترین تجمع هایی بود که شرکت کردم. دلیلش هم واضح است. چهره های مهربان غیر عادی نیروی انتظامی فقط یک دلیل می توانست داشته باشد: انتخابات! انتخابات هم گذشت و فشارها به حالت قبلی برگشت. اما همان تجمع اگر اشتباه نکنم هزار نفری ای که تا آخر انجام شد به گمانم تاثیر بالایی داشت در حمایت از جنبش زنان. اینکه همیشه قبل از انتخابات زمانی که کاندیداها مشغول جمع کردن رای و طرفدار هستند آزادی های سیاسی یکهو زیاد می شود و چهره ها مهربان و انعطاف پذیر، رد نکردنی ست.

حالا این دو تا پاراگراف بالا چه ربطی به هم دارند را می گویم. من تصمیم گرفته ام رای بدهم. این بار اما با چشم باز. نه خودم را سبز و سرخ می کنم نه برای کسی هورا می کشم. چون کسی را نمی بینم در میدان که شایسته هورا کشیدن باشد. رای می دهم اما از فرصتی که دارم استفاده هم می کنم. آقایان و رجل سیاسی محترم اگر رای من را می خواهند که یقین دارم می خواهند، باید جواب سوال هایم را بدهند. و چه زمانی بهتر از حالا برای سوال کردن. وقتی که آقایان شمشیرهایشان را غلاف کرده اند و ژست دموکراسی را گرفته اند.صورت و لباسم را سبز نمی کنم چون سبزی نمی بینم. کف و سوت هم نمی زنم. به قول یکی از دوستان انتخابات است و سرنوشت چهارسال کشورم. برد فوتبال که نیست!

هیاهو

Saturday 23 May 2009

این هیاهو در من

دیگر شعر نمی شود

انگار

سرخوش هم که باشم

یا گیج

یا چیزی شبیه به مستی

دنیا شروع می شود باز

انگار

از خواب که می پرم

ترس

شروع می شود

اضطراب و تنهایی

و همه کلمه های ابتضال تکراری

می پیچد

لابلای لحظه ها

و هِی

جا به جا می شود

نمی رود اما

انگار

مست هم که باشم

عاشق هم که

یا خائن حتی

نمی رود

آدم بزرگ هرگز جرات نمی کنند چیزی را درست و حسابی بخواهد … یک دل … بی کله …

Tuesday 12 May 2009

از آن شب هایی است که تا چیزی ننویسم خوابم نمی برد.

باز سر همین خط اول گیر می کنم و می مانم که این همه حرف ناگفته که داشتم کجا رفت؟ یادم می آید که همه اش از نوشته لیلا شروع شد. از همان اولش:

نباید بترسم. نباید بگذارم یک یا دو یا هزار تجربه من را به آنجا برساند که فکر کنم چیزی را می خواهم اما توانش را ندارم یا جسارتش را ندارم یا حسش را ندارم که از پی اش بروم و در چشمهایش نگاه کنم و بگویم: “من تو را می خواهم*”.
بدتر گمانم آنست که من را به آنجا برساند که دیگر نخواهم. نروم. بمانم. در هراس رفتن و زمین خوردن. در هراس از دست دادن. از دست رفتن. از دست نهاده شدن
.

و منی که درست نمی دانم کجا قرار گرفته ام. میان ترسیدن یا نترسیدن. در هراس از دست دادن یا دست نهاده شدن. یا شاید هیچ کدام. جایی میان این دو . بقیه اش اما جالب تر است

این خاصیت بزرگ شدن است … نه … خاصیت زندگی میان آدم بزرگ هاست. آدم بزرگ حواسش جمع است تا چیزی را از دست ندهد -مگر و تنها مگر چیز دیگری بدست آورد- و اگر به سرش بزند و غدد فوق کلیوی اش ترشحاتی از جنس ادرنالین بکنند و حالی به حالی بشود و چیزی به مذاقش خوش بیاید باز باید به خودش تضمین بدهد که از آنچه دارد هیچ را در این سودای نوزاد که معلوم نیست به کجا خواهد رسید، از دست نخواهد داد.
پس جنازه ی گذشته را با خود در هر راه تازه ای که پا می گذارد به همراه می کشاند و یا یک جایی زیر خاک در یک نقطه ی امن دفنش می کند. ادم بزرگ با وزنه ی این همه سنگین تر از آنست که دورترک بپرد. همان حوالی آشیانه … همانجا که همه چیز امن و امان است.

آدم بزرگ آنجا که حس می کند که در قماری که می کند چیزی به دست نمی آورد … برمی گردد. لاشه ی گذشته را -که خوب هم Preserv ش کرده است- از گودال در می آورد. بی پروای آن بوی نادلپسند ماندگی. بو آشناست و خود از ابتدا به آن آغشته است … و از بخت بد … آدمیزاد به هر چیزی که آشناست و بوی گذشته می دهد دلبستگی دارد. بی دردسر.
آدم بزرگ هرگز جرات نمی کنند چیزی را درست و حسابی بخواهد … یک دل … بی کله … نترس.

آدم بزرگ آن چیزی را که ندارد نمی خواهد.
همه چیز دارد.
آن چیزی را که دارد … دارد.
تو را اما ندارد … و خُب … نمی خواهدت
.

باز الکن شدم. تنها بگویم که دوست داشتم این نوشته را. بقیه اش باشد برای بعد که زبانم باز شد.

Tuesday 5 May 2009

نه جایی نوشته ام

نه به کسی گفته ام

شعرش هم نمی کنم

می گذارم

همین جا

گوشه دلم

جا به جا شود

خواب و بیداری

Tuesday 28 April 2009

اولین بار است در این سرزمین شمالی بوی باران و خنکای بهار را حس می کنم و گمانم اولین بار است که در این دو سال در طول کم تر از بیست و چهار ساعت دو بار وبلاگ نویسی می کنم. خلاصه حالم یا خیلی بد است یا خیلی خوب. و پنجره که همین طور باز است و سردم هم نیست. و زندگی که لابد باید همین طورها باشد. همین طور پا در هوا. پلک هایم سنگینی می کنند. کلمه ها هم که خوابشان برده است.

دیوانه ی من

Tuesday 28 April 2009

درست مثل دخترک شانزده ساله،یا شاید بیست ساله که بخواهد تمام حس هایش بگذارد میان کلماتی گنگ و شاید بی معنی. که بگوید زندگی اش انگار خلاصه شده است در همان حس های شانزده سالگی. و تکرار و تکرار و باز تکرار. خوابهای پریشان و انتظارهای کودکانه. و همه گیجی و گنگی که همه این ده سال به حس هایش آمیخته  شده.

شعر نمی شوم دیگر انگار. این را که از پ می خوانم آرام می گیرم کمی.

دیری ست
دیوانه ای
در من
خم می شود
سنگ بر می دارد
با قدرتی عجیب
خشمی غریب
عجزی شگفت
سنگ پشت سنگ
می زند
به قاب عکس های خاطره
بر پیشانی ام
تا مگر شاید
شیشه ای ترک بخورد
قابی بشکند
عکسی بیافتد
از آن بالا
روی زمین
تا از رد پایی شاید
پایی برخیزد
دستی بجنبد
خرده شیشه ها را کناری بزند
بیرون قاعده و
قرار بی رحم بازی
بیاید
دست دیوانه ام را بگیرد
و بگویدش
آرام…

شاید خوابم ببرد

Wednesday 22 April 2009

تنها یک خواب سنگین شاید

بتواند همه این ها را

ببیند

با دندان هایی که به هم می سایند

و تپشی که می سوزد

آفتاب باز امروز

زیر سایه ابرها

خوابش برده بود

باز زمستان شده است؟