آفتاب می شود

سوپ جو

سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۰

یک روز خاکستری با سردرد های گاه و بی گاهش. بعد خبر می رسد از بانک که بیرون می آمده ناگهان چاقو زده اند توی پایش و کیفش را برده باشند. روز روشن. می زنی بیرون. اسمش را گذاشته اند فستیوال فرهنگی گوتنبرگ. قدم به قدم سوسیس و خوراکی های مختلف مثلا کشورهای مختلف انگار که فرهنگشان در شکمشان خلاصه شده باشد. با صداهای بیشتر نخراشیده موزیک و آواز از این طرف و آن طرف. باد سرد می آید و یخ می کنی. همه چیز تکراری می شود. تند و تند پیاده روی می کنی که ورزش کرده باشی به خیال خودت. ابتذال. گلویت می خارد و حس سرما خوردگی قریب. ولو می شوی روی تخت. فکر می کنی کاش یک کاسه سوپ داغ دستت بود. از همین سوپ های آماده ی لیوانی. در می زند و یک فرشته با موهای طلایی یک ظرف بزرگ سوپ جو داغ می دهد دستت. به همین سادگی گرم می شوی. ممنون.

پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است


سید علی صالحی

دل تنگی

سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۰

دلم تنگ اینجا شده. اینقدر دیر کرده ام که گمانم تنها  خودم صدای خودم را می شنوم. حتی اگر صدایی باشد.

انگار که نخواهم زمان گذشته باشد. لابد نمی نویسم که چیزی عوض نشود. نه که انگار منی بوده و هست..

 

چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۰

قبل تر‌ها از چیزهای بزرگ عصبانی‌ میشدم. از حرف‌های مهم. از آدم‌های بزرگ.  جوش میاوردم. آنقدر که دلم بخواهد کسی را بزنم. که دیگر صدایش در نیاید. که خس خس گلویش را بشنوم که نمی‌تواند حرف بزند. حالا اما نه. کوچک شده ام. حالا آدم‌های کوچک کلافه‌ام میکنند. با آن قد کوتاهشان روزم را خراب میکنند. لجن‌های توی دهانشان خونم را به جوش می‌آورد. آنقدر که بخواهم آن قدر مشت توی دهانشان بکوبم که هر کثافتی که تویش است در بیاید. هنوز عصبانیم و متاسف. برای خودم.

 

 

در اعتراض به قتل شهلا جاهد، چون ناصر محمدخانی یک پرسپولیسی بود، من از این به بعد طرفدار تیم استقلال خواهم بود. نقطه!

می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته

به بهانه ۲۵ نوامبر (معادل چهارم یا پنجم آذر)  روز جهانی رفع خشونت علیه زنان…

l_28035fa58120490c9e9d76aa83930093

سه شنبه ۲ آذر ۱۳۸۹

برف و سرما و تاریکی

با پس زمینه صدای شاملو

شیدایی

..

یکشنبه ۹ آبان ۱۳۸۹

ثقل زمین کجاست؟ من کجای جهان ایستاده ام؟

پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۹

این روزها فرصت فکر کردن ندارم. چه برسد به خاراندن سر. همین طور اما پوست می اندازم. مدام.

اینجا زیادی آرام است. آرام که می گیرم دیوانگی ها  باز شروع می شود کمی وحشی ام. بی شک.

هوای تهران کرده ام. باز…

آدم‌های خاکستری

پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۹

اینجا دیگر راحت نیستم، دستم نمی‌رود به نوشتن در اینجا.

این رنگ خاکستری تان آزارم میدهد. همین است که قدم به قدم عقب میروم. که محو شوم. که محو شوید.