آدمهای خاکستری
Thursday 5 August 2010اینجا دیگر راحت نیستم، دستم نمیرود به نوشتن در اینجا.
این رنگ خاکستری تان آزارم میدهد. همین است که قدم به قدم عقب میروم. که محو شوم. که محو شوید.
اینجا دیگر راحت نیستم، دستم نمیرود به نوشتن در اینجا.
این رنگ خاکستری تان آزارم میدهد. همین است که قدم به قدم عقب میروم. که محو شوم. که محو شوید.
“در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا آهسته می خورد و می تراشد”
چه خوب که هستی. که انزوایی نیست..
برايم سيگاری بگيران
من از ماهِ دُرُشتِ گلگون میترسم،
من اين ساعتِ خسته را
برای هجرتِ شبانه … کوک نخواهم کرد.
چقدر سادهايم ریرا!
نه تو، خودم را میگويم
من هنوز فکر میکنم سيب به خاطرِ من است
که از خوابِ درخت میافتد.
…
..
سیدعلی صالحی
تو که نیستی
شاعر میشوم
وقتی که هستی
خود شعر
یاد گرفتمش دیگر. سومین سال است که آخرهای اسفند که می شود چیزی بی قرارم می کند. بهانه گیر و کلافه. این بار شاید بیشتر از همیشه. خانه را بگیر که معلوم نیست دیگر هنوز گرم و شاد هست یا نه. که هنوز خیابان هایش نزدیک عید بوی عید گرفته اند یا نه. که تهران شور دارد این روزها یا هنوز از سرمای تابستانی که گذشت می لرزد؟
خسته ام. گمانم خیلی خسته ام و دلتنگ. دلتنگ سالهایی که گذشت. روزها و آدمهایی که خاطره هایشان این روزهای آخر سال بیشتر از هر وقت برایم تازه می شوند. انگار بوی بهارکوچکترین خاطره ها را ماندگارتر از بقیه کرده باشد.
این روزهای آخر اسفند شهر کتاب بود و عیدی. بازارچه و چایی آلبالویی با بوی تازگی بهار. تجریش بود و گل و رنگ و آن همه آدم. و خانه ای که بوی تمیزی می داد..خانه ای که معلوم نیست دیگر هنوز….؟
نمی گویم که آرامم
گوش ِ کرِ شیطان به آرامش عادت ندارد
نمی گویم که روز به روز بیشتر دوست می گیرمت
که دست بر نداری از دلبری
فعلا همین.
ردیف و یکدست در جهت باد فرو می ریزند. ریز و ریز. یا درشت و درشت با باد می رقصند. یکی به بالا یکی به پایین. باد تند می شود و بوران می شود. آسمان را بگیر که سفید می شود و بی قرار. مثل من.
باز نوشتن برایم سخت شده است. انگار که خالی باشم یا زیادی پر. وبلاگ گردی می کنم و باز از نوشته های لیلاست که به دلم می چسبد.
تو به دنبال کسی هستی که بتوانید همدیگر را دوست بدارید.
بهت نگفته بودم که دوستت دارم؟
گفته بودم .
این دومی انگار که منم. یا “من”ی که بودم. و دیوانه شدم و خواستم که اولی باشم و باز دیوانه شدم. من مثل برف های درشت سفید با باد ساحلی می رقصم. که گاهی آرامم و گاهی سرم می ترکد از درد. درد زندگی. که می رقصد. گاهی با کلید سل و گاهی با کلید فا. می رقصد اما.
هنوز هم.
برقصان مرا.
جایی که می رسه درست اینجات. که طاقتت دیگه طاق می شه. هوا که توی گلویت خس خس می کنه تا شاید نفس بکشی. گر می گیری و سرما و گرما را با هم قاطی می کنی. خشکی زمستون با آفتاب بهاری. که تکلیفت را با خودت که هیچ با همه آن بقیه هم نمی دونی. استرس دارم. نکنه اضافه بار داشته باشم؟ اضافه.
خیابون فرعی صالحی. دیوارهای پر از شعارهای خط خطی شده. واقعا اینجا بود؟؟ روز روشن؟! چرا آخه؟ تو ام اگه پسر عموتو کشته بودن جرات می کردی: واگویه.
آرمان. تا خون در بدن دارم. قسم. جانم فدای.. جان؟! آخر آخرش هممون می میریم. توام نیستی که ببینی. هذیون. نمی فهمی. عاشقم که نبودی. راستی فکر می کنی خانه کودک برای این همه بچه های کار که اضافه شدن به شهر جای کافی داره؟ چی؟؟ عاشق؟ هه.
دمق. ببینم من دارم جایی میرم یا بقیه هستن که موندن؟ همه چیز اونقدرها هم بد نیست. نظریه نسبی. هیچ چیز اونقدرها هم که فکر می کنی بد نیست. شاید کمی بدتر باشه. یا حتی بهتر. اصلا بهتر. تا خراب خراب نشه درست نمی شه. زلزله هم فقط مال بم و هایتی بود. همین تهران کیلومتر به کیلومتر زاغه نشین داره. یه چند ریشتری بیاد همه با خاک یکسان شده. کی به فکره؟چرا ما؟ ما نسل سرخورده ایم. هیجده تیر بقیه کجا بودن؟ دیگه نوبتم باشه نوبت نسل مو سیخ سیخی هاست. دمشونم گرم خداییش. بهش گفتم خیالت راحت. من یکی سرمو واسه .. به باد نمی دم. خنده.
باید. ما همه می ریم. آره بابا. کی گفته؟ من که سرم به جایی نخورده. کله پاچه ام دوست ندارم. پس سرخورده نیستم. رنگ.
نمی شناسم دیگر این شهر را. به گمانم. یا خودم را. و تو را که انگار هیچوقت نشناخته بودمت. چشمهایم را ندیدی؟
راستی، من عاشقم.
تهران.
تاریخ.
همهمه. دود. ماسک. آلودگی. شلوغی. مردم. کاکل های زیر روسری. فال حافظ. پسر بچه. نقاشی های بزرگ روی دیوار. شهدا. رنگ های پاچیده ی سبز. نگاه های نگران. هوا سرد نیست. شعار. خط خطی. موهای سیخ سیخی. سنگ. مشت. شهر کتاب. روزنامه. روزنامه؟ شورش. خاطره. دانشگاه. دوست. دختر بچه. ضد. چراغانی درخت ها. بی دلیل. شب های رنگی. بحث. شب های قشنگ تهران.بی. تاریک اما چراغانی. که زشتی هایش را نبینی.
تهرانی که دوست می دارمش. با همه خستگی ها و اخم و کلافه گی هایش. چیزی هنوز در این شهر می تپد. بیشتر از قبل. چیزی که میان سکوت عابران، حتی شده با لب خوانی از پشت ماسک های ضد آلودگی می شنود شنیدش. هنوز هم که هنوز است. تهرانم اما غمگین است. بی سوال وجواب. یا نگران. که گویی که آبستن چیزی باشد. کسی. یا حادثه ای. شهر من آبستن است.