Friday 26 February 2010
نمی گویم که آرامم
گوش ِ کرِ شیطان به آرامش عادت ندارد
نمی گویم که روز به روز بیشتر دوست می گیرمت
که دست بر نداری از دلبری
فعلا همین.
نمی گویم که آرامم
گوش ِ کرِ شیطان به آرامش عادت ندارد
نمی گویم که روز به روز بیشتر دوست می گیرمت
که دست بر نداری از دلبری
فعلا همین.
ردیف و یکدست در جهت باد فرو می ریزند. ریز و ریز. یا درشت و درشت با باد می رقصند. یکی به بالا یکی به پایین. باد تند می شود و بوران می شود. آسمان را بگیر که سفید می شود و بی قرار. مثل من.
باز نوشتن برایم سخت شده است. انگار که خالی باشم یا زیادی پر. وبلاگ گردی می کنم و باز از نوشته های لیلاست که به دلم می چسبد.
تو به دنبال کسی هستی که بتوانید همدیگر را دوست بدارید.
بهت نگفته بودم که دوستت دارم؟
گفته بودم .
این دومی انگار که منم. یا “من”ی که بودم. و دیوانه شدم و خواستم که اولی باشم و باز دیوانه شدم. من مثل برف های درشت سفید با باد ساحلی می رقصم. که گاهی آرامم و گاهی سرم می ترکد از درد. درد زندگی. که می رقصد. گاهی با کلید سل و گاهی با کلید فا. می رقصد اما.
هنوز هم.
برقصان مرا.
جایی که می رسه درست اینجات. که طاقتت دیگه طاق می شه. هوا که توی گلویت خس خس می کنه تا شاید نفس بکشی. گر می گیری و سرما و گرما را با هم قاطی می کنی. خشکی زمستون با آفتاب بهاری. که تکلیفت را با خودت که هیچ با همه آن بقیه هم نمی دونی. استرس دارم. نکنه اضافه بار داشته باشم؟ اضافه.
خیابون فرعی صالحی. دیوارهای پر از شعارهای خط خطی شده. واقعا اینجا بود؟؟ روز روشن؟! چرا آخه؟ تو ام اگه پسر عموتو کشته بودن جرات می کردی: واگویه.
آرمان. تا خون در بدن دارم. قسم. جانم فدای.. جان؟! آخر آخرش هممون می میریم. توام نیستی که ببینی. هذیون. نمی فهمی. عاشقم که نبودی. راستی فکر می کنی خانه کودک برای این همه بچه های کار که اضافه شدن به شهر جای کافی داره؟ چی؟؟ عاشق؟ هه.
دمق. ببینم من دارم جایی میرم یا بقیه هستن که موندن؟ همه چیز اونقدرها هم بد نیست. نظریه نسبی. هیچ چیز اونقدرها هم که فکر می کنی بد نیست. شاید کمی بدتر باشه. یا حتی بهتر. اصلا بهتر. تا خراب خراب نشه درست نمی شه. زلزله هم فقط مال بم و هایتی بود. همین تهران کیلومتر به کیلومتر زاغه نشین داره. یه چند ریشتری بیاد همه با خاک یکسان شده. کی به فکره؟چرا ما؟ ما نسل سرخورده ایم. هیجده تیر بقیه کجا بودن؟ دیگه نوبتم باشه نوبت نسل مو سیخ سیخی هاست. دمشونم گرم خداییش. بهش گفتم خیالت راحت. من یکی سرمو واسه .. به باد نمی دم. خنده.
باید. ما همه می ریم. آره بابا. کی گفته؟ من که سرم به جایی نخورده. کله پاچه ام دوست ندارم. پس سرخورده نیستم. رنگ.
نمی شناسم دیگر این شهر را. به گمانم. یا خودم را. و تو را که انگار هیچوقت نشناخته بودمت. چشمهایم را ندیدی؟
راستی، من عاشقم.
تهران.
تاریخ.
همهمه. دود. ماسک. آلودگی. شلوغی. مردم. کاکل های زیر روسری. فال حافظ. پسر بچه. نقاشی های بزرگ روی دیوار. شهدا. رنگ های پاچیده ی سبز. نگاه های نگران. هوا سرد نیست. شعار. خط خطی. موهای سیخ سیخی. سنگ. مشت. شهر کتاب. روزنامه. روزنامه؟ شورش. خاطره. دانشگاه. دوست. دختر بچه. ضد. چراغانی درخت ها. بی دلیل. شب های رنگی. بحث. شب های قشنگ تهران.بی. تاریک اما چراغانی. که زشتی هایش را نبینی.
تهرانی که دوست می دارمش. با همه خستگی ها و اخم و کلافه گی هایش. چیزی هنوز در این شهر می تپد. بیشتر از قبل. چیزی که میان سکوت عابران، حتی شده با لب خوانی از پشت ماسک های ضد آلودگی می شنود شنیدش. هنوز هم که هنوز است. تهرانم اما غمگین است. بی سوال وجواب. یا نگران. که گویی که آبستن چیزی باشد. کسی. یا حادثه ای. شهر من آبستن است.
می گیرد و ول می کند. مدام. این دل بی صاحب. چای و نبات هم خوردم. زیر پا هم گذاشتمش. محکم پریدم رویش. له شد. اما هنوز می گیرد. نق می زند. هنوز که هنوز است پوست می اندازم انگار. مثل دردی که جا به جا شود. تا روی پوست بیاید و آخرش هم لابد جوش بزنم. جوش نمی زنم دیگر. خسته شده ام راستش. از این نق نق هایش. گوش نمی دهم. می گذارم آن قدر نق بزند که خودش حوصله اش سر برود. امروز آفتاب زده بود. سرد بود اما. بیشتر از همیشه. از دستهایم فهمیدم. که زودتر از همه صدایشان در می آید.
انگار که افتاده باشم روی دور بی پایان. یا اینکه هر بار که بیدار می شوم دوباره ریست شده باشم. می گیرد و ول می کند. ول کن هم نیست. گرفته است مرا. این زندگی. خنده ام می گیرد…
پانوشت : بسی مشعوفم که اهل بحث های وبلاگی و فیس بوکی و فرند فیدی و غیره نیستم. یعنی راستش وقت و اعصابش را ندارم. سر یکی از این بحث های اخیر فرند فیدی که به گوشمان رسید بر حسب اتفاق یاد سخن گرانبهای “آ” افتادم که خدا وکیلی این ج.ا هم بی خود ج.ا نشد. وقتی برخی به اصطلاح روشنفکران وفعالان کارشان شده “شو آف” و دک و پز فخرفروشی اینترنتی حال و روز ما بهتر از این نمی شود که باشد.
افتاده ام به وبلاگ خواندن دوباره. این دنیای مجازی با آدم های مجازی اش روی من تاثیر زیادی داشته اند. خورشید خانوم را می خواندم که رسیدم به این که جالب بود:
ما وبلاگهامان را مینويسيم، سپس وبلاگهامان ما را مینويسند.
-سيلويا پرينت
کمکم وبلاگ میشود هويت آدم. يعنی يک وقتی میرسد که شما ديگر من را نمیبينيد و فقط دو سه روز پيشام را میبينيد، همانقدری که در وبلاگ نوشتهام. همان روزی را که یادم مانده است بنويسم. شما فکر میکنيد من هيچ کار ديگری جز آنهايی که در وبلاگم مینويسم نمیکنم. شما فکر میکنيد من هميشه با مترو و اتوبوس میروم سر کار. شما میفهميد من پنجشنبهها تعطيلم و جمعهها بازم. شما میفهميد موبايل من نوکيا است و قديمی است و خيلی چيزهای ديگر
….
..
وبلاگ من تکههای اجتماعی من را مینويسد و شما همينقدر از من بلديد. وبلاگِ آنيکی تکههای خصوصیاش را مینويسد و شما همانقدرش را. بعد من و شما و همه، فکر میکنيم «من» همينام که مینويسم، و زندگیام هيچ سوراخسمبهی ديگری ندارد. دارد. شما فکر میکنيد من حق ندارم هيچ سوراخسمبهی ديگری داشته باشم، چون تا حالا ازش ننوشتهام. دارم. شما فکر میکنيد من مجبورم خيلی چيزها را از خودم توی وبلاگم بنويسم، به شما که دوستام هستيد بگويم، باهاتان در ميان بگذارم. مجبور نيستم. نمیگويم. نمیگذارم.
پ.ن: راستی از دست خودم شاکی ام. عصبانیم. کلافه ام. هر از چند گاهی هم دلم می سوزد برای خودم. دیوانه شده ام آیا من؟ :دی
فریدون فروغی یعنی تصویرها. یعنی پراید سفید. خیابان بارانی. برف پاک کن روی شیشه کثیف روبه رو که مدام این طرف و آن طرف می رود. حتی حواست که نباشد. که دنبال اپلای و دکترا و چت و خنده با این و آن یکی هم که باشی. فریدون فروغی یعنی خاطره. که رفته است تا زیر پوست دستانم. که گرمشان می کردی. که بخواند:
خواهم تو شوی
محبوب دلم
چون نرگس من
دیوانه من
رویت رخ من
سویت ره من
هستی چو بهشت
کاشانه من
پروانه من
پروانه من
بی تو چه کنم
مستانه من
آوای تو شد
هم نغمه من
ای لاله من
بردی دل من
دلم تنگه
…
تا دو سال پیش آبان ماه ماه شلوغی بود برای من. تا چند سال قبلترش شلوغ تر. بخش بزرگی از آدمهای دوست داشتنی زندگی ام را بگیر که یکی یکی پشت سر هم در این ماه هر سال متولد بشوند. حالا دور که شدم. دور که شدید. که رفتم و رفتید هر کدامتان یک گوشه دنیا، این شلوغی آبان ماه خلاصه شده است در یک تلفن کوتاه یا ایمیلی یا پیامکی در فیس بوک!
آمدم اینجا بنویسم که دلم برایتان تنگ است. که بگویم زمین را شنیده ام گرد است. می رسیم باز به هم! تولدتان مبارک ثمین، سولماز، پری سا و علی عزیز.