بایگانی برای ماه October, 2004

فروغ را باز مي کنم. کلمه که کم مي آورم توي شعرها د…

Sunday, October 31st, 2004

فروغ را باز مي کنم. کلمه که کم مي آورم توي شعرها دنبال حرفهايم مي گردم. فال که نمي گيرم! اما بي درنگ اين صفحه باز مي شود و من مبهوت نگاهش مي کنم. اين روزها آن مار هميشگي زياد سراغم را مي گيرد. انگار به اين راحتي ها نمي شود در برابرش واکسينه شد! [...]

سلام مي کنم به بهار اينجا عين زمستان است مثل شما…

Sunday, October 24th, 2004

سلام مي کنم به بهار
اينجا عين زمستان است
مثل شمارش معکوس چراغ قرمز ها
ده
گل مي خري؟
نه
ارزونه ها!
هشت
فال .. فال حافظ
هفت
معتاده
شش
مي خوام برم خارج
پنج
پنجه آفتاب!
چهار
کنکور دارم
سه
خسته شدم
دو
دويدن
يک
يک با يک برابر است؟
يک سلام مي کنم به بهار
يکي هم به پاييز
يکي هم به زمستان
يکي هم..
يکي
يک
چراغ سبز شد
آفتا

از فروغ: جمعه ساکت جمعه متروک جمعه چون کوچه ه…

Friday, October 22nd, 2004

از فروغ:
جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چون کوچه هاي کهنه، غم انگيز
جمعه انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه خميازه هاي موذي کشدار
جمعه بي انتظار
جمعه تسليم
خانه خالي
خانه دلگير
خانه دربسته بر هجوم جواني
خانه تاريکي و تصور خورشيد
خانه تنهايي و تفال و ترديد
خانه پرده، کتاب، تصاوير
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساکت [...]

سرم درد مي کند براي زندگي. ميداني؟ سرم درد مي کند….

Wednesday, October 20th, 2004

سرم درد مي کند براي زندگي. ميداني؟ سرم درد مي کند.. سرم را گذاشته ام روي ميز نشريه و مي نويسم. رفته ام دنبال درس و مشق و اين حرفها و حالا برگشته ام به اتاق نشريه و سرم را که درد مي کند براي زندگي، گذاشته ام روي ميز. از بيرون اتاق صداي آدمها [...]

دوست دارم که لال بشوم. اين روزها همه اش دوست دارم …

Monday, October 18th, 2004

دوست دارم که لال بشوم. اين روزها همه اش دوست دارم که لال بشوم. و نمي دانم که چرا هر چقدر که بيشتر دوست دارم که لال بشوم بيشتر حرف مي زنم. راستش خسته ام.. خيلي زياد. خستگي اين بيست و اندي روز دانشگاه برايم درست مثل خستگي يک ماه مي ماند. و باز بيشتر [...]

براي قاصدک: آدمها، بعضي هايشان مي آيند و مي ر…

Tuesday, October 12th, 2004

براي قاصدک:
آدمها، بعضي هايشان مي آيند و مي روند. يعني راستش انگار آمده اند که بروند. عين قاصدک..
آدمها، بعضي هايشان مي آيند و دور هم جمعتان مي کنند و هي در گوشت پچ پچ دوست داشتن مي کنند و بعد فوتت مي کنند و مي ماني که تو فوت شده اي و آنها رفته اند. [...]

من به دنبال حرفي مي گردم ناگفته و ناگفتني از اين…

Sunday, October 10th, 2004

من به دنبال حرفي مي گردم
ناگفته و ناگفتني
از اين رو دستم به سوي
کتابي نمي رود
و چشمم بيهوده گوشه اتاق را
تماشا مي کند
(بيژن جلالي)
من به دنبال حرفي مي گردم.. دلم مي گيرد و غلت مي خورم توي سکوت. سکوتي که با کلمات گنگ روزمره گي مي آميزد و حرف مي شود و ..
من به دنبال [...]

گمانم سرد است. چيزي شبيه به پاييز و يا عصر عصر عصر…

Friday, October 8th, 2004

گمانم سرد است. چيزي شبيه به پاييز و يا عصر عصر عصر جمعه. سردم است و نمي دانم که سردي ام از سرماخوردگي است يا از پاييز .. و يا از عصر عصر جمعه.
چشمهايم را مي گذارم روي هم تا خوابم ببرد. نمي برد و مرا مي برد توي روزهاي سرد پاييزي. مرا مي برد [...]

هوا پاييزي است و درسها شروع شده و گلويم هم درد نمي…

Saturday, October 2nd, 2004

هوا پاييزي است و درسها شروع شده و گلويم هم درد نمي کند و مي پرسد و لبخند مي زند که خيالش راحت شده است از اينکه درسهايم شروع شده و گلويم هم درد نمي کند. همين. نقطه سر خط.هوا پاييزي است و تو سرما خورده اي و يادت رفته است که قرص بخوري و [...]