روز زن
Wednesday, July 27th, 2005روز زن
روز زن
گاهي فکر مي کنم جامعه و خانواده به حصارهاي بزرگ و کوچکي مي مانند که دورم حلقه زده اند. هر چه بيشتر تقلا کنم خارهايشان بيشتر در تنم فرو مي رود. همين است که گاهي دلم از شلوغيها مي گيرد. از خنديدن هاي کاذب دسته جمعي حالم به هم مي خورد و دلم مي خواهد [...]
هراس من باری،همه از مردن در سرزمينی استکه مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشدآه اگر آزادی آوازی می خواند…
احمد شاملو
دور از اينجا، در شهرستان يا در زندان هروقت دچار دلتنگی می شويم به شاملو پناه می بريم. و نه فقط در اينجا و نه در غربت و در زندان، هر جا که کم می [...]
مونده بودم که چرا نمي تونم بنويسم( خصوصا چرا نمي تونم وبلاگ بنويسم!) . يادم نبود تو داري جاي منم مي نويسي…
دلم پاییز خودمو می خواد که ، مجبور نباشم به خاطر فرار از گرما و آفتاب هی دنبال سایه بگردم یا اون عینک آفتابیه رو که دیگه دوستش ندارم بزنم .دلم یه قدم زدن [...]
گمانم دوربين مخفي بود. يعني راستش ما فکر کرديم که حتما دوربين مخفي است که مي خواهد ببيند قيافه آدمهاي فوضول چه شکلي است. هوا به طرز تهوع آوري گرم بود. ما هم آنقدر فوضول بوديم که زير آن آفتاب داغ ماشين را کنار بزنيم تا ببينيم چه خبر است.يکي از ما پياده شد. همه [...]
حرفي.. خطي.. شعري و يا حتي شده نقشي، بايد لاي انگشتان من ليز بخورد تا..نه تباه و نه ساکن.. نه پر و نه خالي.. من تنها لال شده ام.. تا مغز استخوان لال شده ام..