بایگانی برای ماه August, 2005

بوی نم نم باران می پیچد توی دماغم.. رخوت جمعه سیاه…

Friday, August 12th, 2005

بوی نم نم باران می پیچد توی دماغم.. رخوت جمعه سیاه کمرنگ تر می شود. باران را دوست دارم. اما سیل را نه. می بینی رفیق؟ هر دم از این سرزمین بوی نا بلند می شود. در خبرها تیتری می بینم با عنوان ریشه سیلهای گلستان. مگر ریشه هم دارد؟ کجایش را دیدی! شاید ساقه [...]

بارون مي ياد.. مي بيني؟ بارون مي ياد.. امروز برگ ه…

Tuesday, August 9th, 2005

بارون مي ياد.. مي بيني؟ بارون مي ياد.. امروز برگ هاي زرد خشک شده زير پاهام خش خش کردن. مي بيني؟ عين پاييز شده. عين مهر.. يادت مي ياد؟ مهر که مي شد مي رفتيم همون لوازم تحرير فروشي ميدون انقلاب و .. يادته مي گفتي مي خواي روي نرده هاي دانشگاه تهران دخيل ببندي. [...]

آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد می‌نويسيم و می‌نويس…

Monday, August 8th, 2005

آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد
می‌نويسيم و می‌نويسيم. سوخت و سوز ندارد اين بازی، دير و زود ندارد، هرکس هروقت رسيد با گنجی‌ست. دل‌مان می‌خواهد اين تلخی و فسردگی از تن همه بيرون رود، ديو چو بيرون رود فرشته درآيد. دل‌مان می‌خواهد اکبر گنجی به ما بگويد چگونه می‌توان ديو را از شهر بيرون راند. [...]

برای رفیق عزیزتر ازجانم.. برای تو انگار همه جا…

Monday, August 1st, 2005

برای رفیق عزیزتر ازجانم..برای تو
انگار همه جا را گرد و غبار گرفته است. از کتاب های خاک خورده من بگیر تا جوانی تو. هر دومان پیر شده ایم. گمانم از شدت جوانی پیر شده ایم. تو مدام سکوت می کنی و من مدام سکوتت را که رنجم می دهد با حرف های تند و تیزم [...]