بایگانی برای ماه September, 2005

بازیگر، هرگز دیگری را نمی بیند. او سراسر نقش است….

Friday, September 30th, 2005

بازیگر، هرگز دیگری را نمی بیند. او سراسر نقش است. نقش او، مفهوم چیزها را مضاعف-نصف می کند. بازی برای نمایش: دیدن برای دیده شدن. دیدن به مثابه دیده شدن. دوستی که هدیه(؟) گران قیمتی را پیچیده در زرق و برق کاغذها و روبان ها و تماشاگران مرئی (مهمانان جشن تولد) و نامرئی (”خود” ِ [...]

سکوت برقرار نیست. بر قرار نیست. اقرار به نهایت سکو…

Friday, September 30th, 2005

سکوت برقرار نیست. بر قرار نیست. اقرار به نهایت سکوتی که مرگ است: نجنبیدن هیچ. تبدیل هر به نگاه: سکوتهر یک از شما که می خواهد باشد. تو، تو و حتا تو. حتا تویی که کلاه سرخ بر سرت داری، آن سوی رود. هر کدامتان که می خواهید، باشید.اینجا جمعه است. جمله ای برای جمعه. [...]

این خط ندارد. همان خط سرخی که جریانش را در تنم می …

Wednesday, September 28th, 2005

این خط ندارد. همان خط سرخی که جریانش را در تنم می شنوم. این خط ندارد. من نمی نویسم، می شنوم. خط روی سرخ سر می خورد. سرخ از روی خط می ریزد، مرا دو شق می کند. شقه ها. پاهایم را می چسبانم، ولی دو تا هستند.وقتی می نویسم خط دار می شود.و باز [...]

صفحه ي حوادث روزنامه هاي سه شنبه 7 تيرماه: پدر و پ…

Tuesday, September 27th, 2005

صفحه ي حوادث روزنامه هاي سه شنبه 7 تيرماه: پدر و پسري به اتهام كشتن دختر نافرمان خانواده (فروغ) و دفن آن در باغچه ي خانه به مدت سه سال، محاكمه شدند.چند روز بعد صفحه ي حوادث روزنامه ها: پدر به اتهام كشتن دختر خانواده محكوم شد به سه سال حبس …

همه چيز از همين [...]

حلال زاده فكرش را كه مي كنم زود پيدايش مي شود! گوش…

Monday, September 26th, 2005

حلال زاده فكرش را كه مي كنم زود پيدايش مي شود! گوشي تلفن را كه بر مي دارم از يك پيشنهاد حرف مي زند. نگفته مي گويد بايد قبول كني. مي گويم شما امر بفرماييد! خلاصه اينكه كلي ذوق كردم. از حالا به بعد به جز من باد هم اينجا مي نويسد. خانه نگه دار [...]

این بدون شک "خاطرات" است. هیچ مفهوم دیگری ندارد. د…

Monday, September 26th, 2005

این بدون شک “خاطرات” است. هیچ مفهوم دیگری ندارد.دفتر و قلم را قبل از اینکه کسی در اتاقم خوابش ببرد آورده ام بیرون. که شاید شب بخواهم چیزی بنویسم اما در واقع نیازی به آنها نداشتم. همیشه که بیرون می روم، بیخود قلم و کاغذ سپید همراه می برم. متعلقات زائدی هستند که به خودم [...]

خانوم! خانوم اجازه هست؟ فقط يه کم بالا بياورم. فقط…

Friday, September 23rd, 2005

خانوم! خانوم اجازه هست؟ فقط يه کم بالا بياورم. فقط يه ذره! جان شما آنقدر حالم خوب مي شود. آنقدر جلوي خودم را گرفتم که ننويسم. يکي دو روز که نيست. يکي دو ماهي مي شود. آخر فقط شما که نبوديد! يکي ديگر هم از من قول گرفت روي اين صفحه بالا نياورم. روي اين [...]

سرم را بالا مي گيرم ستاره ها چشمك مي زنند زمين بي …

Friday, September 16th, 2005

سرم را بالا مي گيرمستاره ها چشمك مي زنندزمين بي خود و بي جهت بوي باران مي دهدهمه چيز رنگ هميشه را مي دهداز چيپس هاي پنهان شده تماشاگران هنر هفتم بگيرتا صداي ساز و تنبك هميشگي بچه هاي خيابانيتا ژست هميشگي اي كه من با ديدن بچه هاي خياباني براي خودم مي گيرمتا سر [...]