
دلم پیچ می خورد و
کنار خستگی هایم می گیرد.
خسته تر از آنم
که از خستگی بگویم
یا حرص و جوش بخورم.
به جایش سرما می خورم
و تب می کنم.
سوزش و داغی دستانم آزارم می دهند.
کاش دستان کوچکم باز یخ کنند
تا تو گرمشان کنی.
این مطلب در تاریخ
Saturday, November 11th, 2006 در ساعت 6:48 pm
و درباره موضوعات Uncategorized منتشر شده است.
شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را توسط RSS 2.0 دنبال کنید.
شما میتوانید نظر بدهید، یا از سایت خود دنبالک ارسال کنید.