فردای روز حادثه رفته بودیم مسجد. به خاطر فاطمه. هر روز سر کار همدیگر را می دیدیم. آن روز هم باید می دیدمش. آشفته بود. گریه نمی کرد. ما را که می دید دیوانه می شد. فحش می داد. داد می زد. می خواست از جلوی چشمش دور شویم. هنوز نپذیرفته بود. هر روز ما را با خوشی و لبخند می دید. حالا اما همه چیز عوض شده بود. غمگین بودیم و نگران. گاهی گریه ای هم می کردیم. انگار حضور ما برایش اثباتی بود بر اتفاقی که افتاده. آخر آن ساعت روز ما باید سر کارمان می بودیم. مثل روزهای دیگر.
آن روزها تبدیل شده بودم به دو گوش آماده برای او که حرف بزند. اشک بریزد. ناله کند. دو گوشم اما، صدایم، صورتم، همه با هم .. آینه دق شده بودم.
کم کم اما پذیرفت. دیگر خودش برای حرف زدن پا پیش می گذاشت. آرام شده بود. آرام.
داستانی را بگیر که برایت پیش آمده باشد. کسی، چیزی از دست می رود. داستان درست که پیش برود باید غمگین بشوی. حالا بسته به قصه دارد. حرف بزنی. اشک بریزی. ناله کنی. یا دست کم خیره شوی. فقط ساکت به جایی خیره شوی. داستان اما همیشه آن طور که باید خوانده نمی شود. به آخر که نرسیده آن دیگران نتیجه گیری هایشان را می کنند و می آیند سر وقتت.
هنوز منگم. گیجم. خسته ام. کم کم اما عادت می کنم. اینقدر حال من را نپرسید. هنوز ده روز هم نشده! شما را به خدا! اتفاقی نیفتاده! همه چیز همان طور است که بود. تاکید می کنم. همانطور است که بود!!! چرا همه چیز را با هم گره می زنید؟ کم کم خودم هم به خودم شک می کنم!!!
کاش کسی این میان مرا درک بکند..
March 9th, 2007 at 4:53 am
عادت می کنیم …
و چقدر عالی که عادت می کنیم!
به بسته شدن روزنامه ای که هر روز می خریم
به فیلتر شدن سایتی که دیروز می خواندیم
به خالی شدن جای چیزی در گوشه کنار دانشگاه
به آلودگی هوا
به ترافیک هر روزه همت
به اقتصاد بیمار
به مشنگ!
… از همه ساده تر به جاهای خالی !
عادت می کنیم … عادت کرده ایم!
March 9th, 2007 at 7:36 pm
:(
هی نوشتم و هی پاک کردم … آخر سر هم دیدم هیچی نگم بهتره … این زندگی هم بعضی اوقات خیلی میره رو اعصاب !!