گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
– از سید علی صالحی
می ترسم، مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام، تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه دیروز
پی صدایی ساده که گفته بود بیا، رفتم!
تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود
خسته ام ری را
می آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم
توی راه خوابهامان را برای بابونه های دره یی دور تعریف می کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی، می خندیم،
بعد هم به راهی می رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی آید
کاری به کار ما نداردن ری را،
نه کرم شبتاب و نه کژدم زرد.
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم
تا کبوتران کوهی از دامنه رویاها به لانه برگردند
غروب است
با آن که می ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.
کسی انگار می خواند. بلند می خواند. انگار کن با دوست به می گساری نشسته باشم و بلند بلند شعر بخوانم. دوست با ضرب بی ضربی موسیقی، پیاله به دست برقصد و بگوید ” تو واقعا پایه خوبی هستی برای نوشیدن!”. و من بی پاسخ، به شعر خواندنم ادامه دهم. بلند بلند.. طوری که صدای خودم را خوب بشونم. نه.. این صدای من نیست.
خسته ام ری را
می آیی همسفرم شوی؟
هی باران می آید و من خیس تر می شوم. قطرات باران چکه چکه روی صورتم می لغزند و یخ می کنم. دوست دارمش. دوست می دارمت. برف پاک کن را گذاشته ای روی دور تندش. ماشین ها بوق می زنند و عجله دارند تا زودتر همه قرمزی ها را رد کنند. تو اما دستان مرا گرفته ای تا گرمشان کنی.
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم
توی راه خوابهامان را برای بابونه های دره یی دور تعریف می کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی، می خندیم،
گیرم که همه این ساختمان های کهنه را کوبیده باشند توی سر من. گیرم که آن خانه خرابه مدت هاست که ساختمان بزرگی شده است با تابلوی بزرگ منطقه نمی دانم چندم شهرداری. گیرم که موهای کوتاه من بلند شده باشند. گیرم که زمان گذشته باشد. منی که نگذشته ام چکار کنم؟ دلم گرفته است رفیق. بغض ها مثل همیشه آرام نمی گیرند. امروز دروغ نگفتم. همین است که نحسی سیزده می گیردتم و چشمهایم تر می شوند. می ترسم. از همه این راه دور تا تو. از همه این ندانم چه می شود های دیگر. می ترسم، مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
April 2nd, 2007 at 10:00 pm
خودت خوب میدونی که این دفعه من یکی خیلی خوب درکت میکنم نگو نه! راستی اون شعر بود که اول اون کتاب نوشته بودم واسه تولد چند سال پیشت اونو یه بار دیگه بخون …. و یه عالمه حرف تر و بغضی که توی چشای سبز کسی با دلم جاشون گذاشتم… به امید فردا
April 4th, 2007 at 2:41 pm
من واقعا شرمنده ام که از سیاست چیزی نمی فهمم … اما شعر رو میفهمم .
باور کن که اتفاقا این یکی رو خوب هم میفهمم ! وقتی که می گویی که میرویم آن بالا و می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم … چیزی ته دلم میلرزد … از تو چه پنهون من هم گاهی دلم میخواهد دیگر دست کسی بهم نرسد …
April 11th, 2007 at 10:49 pm
…