رسالت خبرنگار
جلسه گروه گزارش مجله زنان است. هر کس خبر تازه یا سوژه ای دارد می گوید. فهیمه از خبر تلخی می گوید که به قول وبلاگ تحریریه بیشتر شبیه به یک سناریو ترسناک سینمایی می ماند. داستان، داستان دو خواهر کوچک شش و نه ساله است که نامادریشان براي خلاص شدن از دستشان به آنها آموزش روابط جنسي زننده می دهد و برايشان فيلم هاي پ.و.ر.ن.و می گذارد تا آنها با ديدن اين فيلم ها آموزش ببينند و بعد آنها را وادار می كند كه با يكديگر آميزش جنسي داشته باشند و .. .
خبر تلخی است. برای لحظاتی دهانمان قفل می شود و بعد تحلیل ها و تفسیرهایی از این اتفاق تلخ.. یکی از لزوم اعطای حضانت فزندان طلاق به مادر فرزندانی که پدر مدام در زندان به سر می برد. یکی از بی مسئولیتی احتمالی مادری که که از این مسئله بی اطلاع بوده است. یکی از بلاهت پدری که با دیدن رفتارهای غیر عادی دخترها به جای پیدا کردن دلیل با داغ زدن حساس ترين نقاط بدن بچه ها آنها را تنبيه مي كرده.. حرف ها و حدیث هایی که بدون داشتن اطلاعات کافی از آدمهای ماجرا و شرایطشان زده می شود.
تحلیل های خوبی هم اما گفته می شود مثل ضرورت آموزشهای جنسی به کودکان از سنین خردسالی. سنی که بر خلاف تصور بعضی ها، کودک از این آموزش هیچ گونه برداشت های اروتیک ندارد و همانطور که یاد می گیرد چطور باید مسواک زد، رابطه جنسی و تولید مثل انسان ها و حیوانات را هم می آموزد. آموزشی که یک انسان از همان سنین کودکی به آن احتیاج دارد. اینکه بیاموزد که “نه” بگوید حتی اگر به “پدر” باشد!
در کنار این حرف به آمار بالای سوئ استفاده های جنسی از کودکان اشاره می شود و اینکه برعکس چیزی که بیشتر ما تصور می کنیم درصد بالایی از کودک آزاری ها توسط پدران و مادران کودکان صورت می گیرد و نه غریبه های فاقد مهر مادری و پدری!
حرف از جنایات مربوط به کودک آزاری می شود و آمار جالبی که نشان می دهد تنها 5 درصد از کودک آزاری ها توسط کسانی انجام می شود که تمایل به داشتن رابطه جنسی با یک “کودک” به طور خاص دارند. و اینکه نود و پنج درصد بقیه همگی کسانی بوده اند که در سنین کودکی مورد تجاوز و آزارهای جنسی قرار گرفته اند.
برای خواندن متن کامل این خبر از وبلاگ فهیمه به اینجا هدایت می شوم که از قضا وبلاگ “روزنامه نگاری” است با نام احمد جلالی فراهانی. نوشته با این کلمات شروع می شود:
وحشتناك است. وحشتناك. حتي از آنهم بدتر. زننده تر..
بله وحشتناک است. وحشتناک و شاید از آن هم زننده تر. تایید می کنم.
و بعد از تشریح خبر بازادامه می دهد که :
تلخ است. مثل زهر هلاهل تلخ است و برنده. مصيبت است. نكبت است اين خبر. اما بايد خواند. بايد آن را تا آخر خواند. بايد آنها كه فرمان سنگسار را مي دهند بدانند كه نتيجه سخت گيري تا كجا مي رود. به كجا كشيده مي شود. اين ديگر بي اخلاقي نيست. نامردي است. نامردي هم آنطرف تر. حيوان هم چنين رفتاري با همنوع خود نمي كند.
ربط این قضیه را به سنگسار نفهمیدم. یعنی چون حکم احتمالی سنگسار به این خانم فشار آورده دست به این کار زده است؟ یا اینکه چون خیلی حیوان است و خیلی آدم بد و اخی است این کار را با این کودکان کرده؟ گیج می شوم. شاید باید همان طور که نویسنده گفته باید تا ته این خبر را بخوانم. خبر؟
بچه ها در دادگاه با ركيك ترين كلمات نامادري را مورد خطاب قرار مي دادند و هر دو متفق مي گفتند كه در نبود پدر زنك با بيش از 70 مرد رابطه جنسي داشته و براي خفه كردن بچه ها آنها را وادار مي كرده كه پس از هر بار عمل كثيفي كه زنك انجام مي داده بدن او و مردها را تمييز كنند…
بی گفتگوست که از تصور یک لحظه ای صحنه ای که این زن برای کودکان ایجاد می کرده مو به تنم سیخ می شود.
و در ادامه:
گرچه برای پدر بی رحم این ماجرا تنها یک سال حبس بریده اند و زنک را لابد چند سال زندان می کنند که چی بشود؟
اینجا دیگر کاملا از نویسنده جدا می شوم. خنده ام می گیرد. کسی که باعث و بانی این ماجرا را حکم سنگسار می داند اینجا می نویسد لابد ان زن را فقط چند سالی زندانی می کنند. و این جمله نا تمام ایشان در ذهن من خواننده اینطور تمام می شود: حیف که این زنک حیوان را فقط چند سال زندانی می کنند وگرنه حقش بود دست کم محکوم به چند سنگسار می شد!
و این نوشته روزنامه نگار اینطور تمام می شود:
آیا از اين دو كودك ديگر چه چيزي باقي مي ماند؟ آيا آنها از درون ويران نشده اند؟ نمرده اند؟ آيا راه علاجي براي آنها هست؟ براي ما چطور؟ براي جامعه محنت زده بي بند و بار ما چطور؟ خدایا پناه بر تو! پناه بر تو.
و به سراغ نظرات وارده بر این پست آقای روزنامه نگار می روم:
باید زنده زنده بدن این زن را با چاقو برید.
این زن لایق بدترین مرگ است بچه ها هم بایند بمیرند چون فکر میکنم قابل اصلاح نیستند ودر آینده هم آنها همینطور میشوند.
قابل توجه پدران ومادرانی که طلاق می گیرند .
واقعا باید اون زن کافر و مرد بی غیرت رو هزاران بار شکنجه کنن.. و بچه ها رو مورد حمایت روانشناسی و غیره قرار بدن
اين نامادري واول بايد اعدام كنند ولي نميرد بعد هم سنگسار بازم نکشنش با سنگسار بعد هم تکه تکه تکه کردن تمام اعضای بدنش به خصوص جاهای حساس تا وقتی که مثل حیوان مرد. اون پدر هم باید همون طور که دخترها رو زجر داده خودشم زج بببیند.چرا ما هر روز باید شاهد از دست دادن شرف و آبروی یک دختر ایرانی باشیم.
وای
وای بر ما ایرانیان
آيا اين زن مستحق سنگسار نيست.؟ يقينا هست!!
جای تاسف است….
واقعا اینها مستلزم سنگسار هستند یا مردی در تاکستان قزوین به جرم زندگی با یک زن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام
ما ملت اینطوری مستحقیم که سنگ برمون بباره نه بارون واقعا تف بر اون قاضی و دستگاه قضائی که فقط بخواهد به زندان بسنده کند و نداند که آنطرف به حسابشان رسیدگی شده و مو را از ماست میکشند بد جور…
حکم این زن هرزه هم طبق حکم صریح قرآن در سوره مبارکه نور در مورد زناهاش سنگساره ولی کیه که به این احکام عمل کنه؟کو دین کو انسانیت کو وجدان شما دعا کنید خود این قاضیه چشمش زنیکه رو نگرفته باشه باقیش پیشکش…
و کامنت های مشابه دیگری که به تلخی ماجرا بیشتر اضافه می کند. والبته نظرات دیگری هم هست که دل آدم را گرم می کند:
قبل از اینکه در مورد این خبر دچار احساسات بشیم و بعد از روی همان احساسات حکم صادر کنیم . باید گفت که در همه جای دنیا بیماران روانی در انواع مختلف وجود دارند و بی شک این زن یک بیمار روانی هست و روانی بودن این زن نیاز به درمان دارد و نیز اون بچه ها هم نیاز به روانپزشک و درمان دارند و همین طور پدر اون بچه ها …
ما اگر به اونجایی برسیم که نخواهیم بیماران روانی را مجازات و یا به قول بعضی از کامنت گذاران تکه تکه وووو کنیم و بیشتر سعی در باز گرداندن انها به سلامت داشته باشیم اونوقت می تونیم بگوییم که از نظر فرهنگی رشد کرده ایم.
برای پریسا و عباس
برای شما می نویسم عمل سنگسار زشت و کریه حالا چه به جرم زندگی با یک زن چه به جرم کودک آزاری
فرقی هم نمی کنه من به این مطلب لینک دادم ناراحت شدم اما واقعا درخواست سنگسار در حالی که تعدادی از فعالان اجتماعی تلاش می کنند که سنگسار دیگه اجرا نشه از شما ها بعیده
به کلمه “عرف” فکر می کنم. به واژه ای که مدتی ست من را به خود مشغول کرده است. قانون نا نوشته ای که در لایه های پنهان یک جامعه وجود دارد و از قانون فراتر می رود. به کلمه ای که رئیس موسسه ایکس مدام با آن توی سرم می کوبد تا برایم جا بیفتد که گرفتن تعهدات فرای قانون چه دلیلی دارد.
به درد فکر می کنم. به “روزنامه نگاری” فکر می کنم. به رسالت. به وظیفه. به آموزش. به آگاهی. به بیمار روانی و به جامعه بیمار که حکمش بارش سنگ است و بس.
July 16th, 2007 at 9:48 pm
سنگسار چه واژه لطیفی
July 17th, 2007 at 10:05 am
از اينكه به تحليل خبر من پرداختيد ممنونم. قصدم از آوردن ماجراي سنگسار اين بود كه بگويم جامعه محنت زده ما را سنگسار و سخت گيري دوا نيست. اين جامعه نياز به سخت گيري ندارد كه منع كردن و منعيت ره به همين جا مي برد. بايد علاجي اساسي كرد. علاجي بدور از جنجال و بي رحمي و خشونت. علاجي زيربنايي. واقعي. بايد رفت ريشه ها را درك كرد. پيدا كرد و غده چركين را بيرون كشيد. بهرحال ممنون از حسن توجه تان. در ضمن قصدم اصلاً توهين به زنان و غائل شدن تبعيض ميان زن و مرد نيست. منظورم از اينكه لابد زنك را چند سالي زنداني مي كنند اين است كه دوباره او را به جامعه برمي گردانند و رهايش مي كنند. نقدي داشتم بر قوانين موجود كه پدر را تحت هر شرايطي اولاتر از فرزند مي داند. بيشتر مي خواستم بنويسم كه اين قانون بايد مورد تجديد نظر قرار گيرد كه پدري كه جرم كرده ، مجرم است. و بايد به جرمش مستقل از ماهيت حقوقي اش به عنوان يك پدر نگاه شود. باز هم از حسن توجه شما سپاسگذارم. اميدوارم جامعه ما ديگر شاهد چنين وقايع تكان دهنده اي نباشد. البته اين فقط يك اميد است و آرزو.
July 22nd, 2007 at 11:53 am
خدایا پناه بر تو… خیلی ناراحت بود این مطلب