موتور سوار ميگويد :«ماموري آمد از من كلنگ خواست من آنقدر سوال پيچش كردم كه بالاخره گفت کلنگ را براي چي ميخواهد. من هم كلنگم را ندادم. اين كار براي روستا ما خيلي بد تمام شد. كسي را كه ميخواستند سنگسار كنند انگار با یک ماشین اتاقکدار آورده بودند تا چاله را بكنند ماشين هي ميچرخيد. سرش را نديدم. مامورها دورش حلقه زده بودند. سربازها سنگ ميزدند و ميرفتند كنار. دلشان نميآمد بزنند. راننده همان ماشینه که مرد را آورده بود هم خيلي ناراحت بود. سربازها هي وسط سنگسار ميرفتند با پوشك بچه خونهاي سرش را پاك ميكردند. تا ساعت 5/2 کار طول کشید. اما از دهات ما كسي نرفته بود دلشان نميآمد. بعد از قزوين آمدند با هم درگير شدند كه چرا اين كار را كردند. چند تا زن چادري هم بين آنها كه سنگ ميزند بودند.
این مطلب در تاریخ Monday, July 23rd, 2007 در ساعت 6:43 pm و درباره موضوعات من و دغدغه های روزانه ام منتشر شده است. شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را توسط RSS 2.0 دنبال کنید. شما میتوانید نظر بدهید، یا از سایت خود دنبالک ارسال کنید.
نام (required)
ایمیل (نمایش داده نمیشود) (required)
سایت