رفتن کمی مردن است؟
کمتر از یک ماه دیگر باید کوچ کنم. کم کم دارد باورم می شود که “کمتر از یک ماه دیگر باید کوچ کنم”. تا چند هفته دیگر باید رها کنم و بروم. با شرمندگی به کتاب های نخوانده کتابخانه ام نگاه می کنم و باز ته ذهنم بهشان می گویم که بالاخره یک روزی می خوانمشان! و به نگاه های مادر و پدرم نگاه می کنم و نمی دانم که دوریشان را تا کجا صبوری خواهم کرد.
یاد گفته هاجر می افتم که: ” رفتن کمی مردن است.” و فکر می کنم به این که نمی خواهم به این زودی ها بمیرم. و به اینکه چه ساده برای بعضی ها که رفتند مردم و جالب تر اینکه محکوم به کشتن هم شدم.
نیامدم اینجا که نق نق هایم را بنویسم. باید بگویم که خوشحالم از همه آنچه در پیش خواهم داشت. خوشحالم از هجرت و حرکتی که انتخابش کرده ام و به نتیجه رساندمش. اما مثل هر انتخاب بزرگ که حالا قرار است اتفاق بیفتد، مضطربم.
این یک سال بلاتکلیفی ناخواسته ای که داشتم برایم پر بود از تجربه و شناخت بیش از پیش خواسته هایم. یک سالی که برایم درنگی شد تا به اندازه سر سوزنی به آنچه از نوجوانی در ذهن می پروراندم نزدیک شوم. به آرمان هایم و تعریفی که سالها پیش برای خودم از زندگی کرده بودم. از زنده بودن.
و حالا فکر می کنم لااقل با دیدی باز تر از آنچه یک سال پیش داشتم به “رفتن” فکر می کنم. رفتنی که حالا یقین دارم پر است از بازگشتی که آرزویش را داشته ام. امیدوارم. فقط همین.
July 25th, 2007 at 12:53 am
مبارکه کجا به سلامتی؟
July 25th, 2007 at 4:38 am
کم کم داره باورم میشه که دارم فرار میکنم ، فراریم اگه باشی یعنی وقتی سر جای خودت نباشی دیگه فرقی نمیکنه که کجا باشی ، همیشه حسرت به دلت هست که جائی که باید ، نیستی.
منم مثل تو ، از شرم کتابهای نخوندم ، از حسرت کارهای نکرده ، از افسوس جاهای ندیده و از دلتنگیهائی که با خودم می برم ، می ترسم……
July 25th, 2007 at 8:06 pm
کلی غصه ام گرفت، از یه طرف باید رفت، از یه طرف هم که این وضعه… :((
یه وقت بی خبر نری خانوم خوشگل، یه قراری بذار :*
July 27th, 2007 at 2:05 pm
هنوز نمیدانم که کمتر از یک ماه دیگر باید کوچ کنم یا نه! کم کم دارد باورم می شود که همیشه بلا تکلیفم. نمی دانم که تا چند هفته دیگر باید رها کنم و بروم یا میچسپم و میمانم. با نگاهی پر کنایه به کتاب های چندین بار خوانده شده کتابخانه ام نگاه می کنم و باز ته ذهنم بهشان می گوید که پوچید و بس! به نگاه های مادر و خواهرم نگاه نمی کنم چون آنها هم بلا تکلیفند. محض…
July 27th, 2007 at 10:33 pm
خيلي خوشحال ام براي اين يك سالي كه حرفش را مي زني…
July 31st, 2007 at 7:34 am
من درد مشترکم
مرا فریاد کن !
زمان با لزجی عجیبی می گذرد و انگار سطح عقربه های ساعت لیز شده اند. روزهایی نزدیک می شوند که پراند از ابهام چیستی ! تجربه های آزمایش نشده و سختی هایی که هنوز ، نرفته احساس می شوند. قسمتهایی از وجودت که در یک چمدان جا نمی گیرد. آنها را چکار می کنیم ؟ رفتن کمی مردن است … نباید تنها بمانیم … نباید