من می روم. تو می روی. او می رود.
روزهای سر شلوغ اساسی ای را می گذرانم. هرچند بیشتر از آن که سر واقعی ام شلوغ باشد این فکر لامذهب شلوغ و پلوغ می کند. بین حس های دل تنگی، هیجان، فرار، اضطراب و هجرت، پا در هوا معلق می زنم. به دوستی می گفتم که حس می کنم بازیگر یک داستان سینمایی (یا شاید سریالی یا حتی دو ریالی) شده ام با کارگردانی که مدام سیخونک می زند: “این کار را بکن. این را بگو. اینجا بداهه گویی کن. اینجا را جدی نگیر. هر لحظه ممکن است کات بدهم ها! گیج بازی در نیاور. یکهو دیدی عین آب خوردن به کل گذاشتمت کنار! چیزی که ریخته است بازیگر.”
و من مثل یک بازیگر ناشی زندگی را بازی بازی می کنم. سعی می کنم خودم را جا بدهم در حس دختر بیست و پنج ساله ای که هنوز نمی داند تا چه اندازه بی قرار و دلتنگ خواهد شد. نمی داند تا چه اندازه به دست می آورد و تا کجا از کف می دهد. مثل خیلی از کسانش که با رفتنشان از دست داده شان و یا از دست دادندش. و یا آن هایی که رفتند و با رفتنشان بیش ازماندنی ها در دلش جا گرفتند. داستان عجیبی است داستان نسل من. نسل مهاجر. نسلی که هدف را عبور گذاشته است و بس. عبوری از پلی که آن طرفش آنقدرها هم فکر می کند معلوم نیست. این وسط حضور پشت صحنه و بی تکلف توست که به من آرامش می دهد. سکانس بعدی را بگیر کارگردان. ما هستیم!
من می روم. تو می روی. او می رود. ما می رویم.
من رفتم. تو رفتی. او رفت. ما رفتیم.
من رفته ام. تو رفته ای. او رفته است. ما رفته ایم. اما بر می گردیم!
ارادتمند
سنجد!
August 8th, 2007 at 8:46 pm
میروم جایز نیست من رفتم
August 9th, 2007 at 5:41 am
داری میری خانوم خانوما؟ :)
اونور دنیا رفیق سوسولتو فراموش نکنی یوقت!!!!
درسته تاحالا واست کامنت نذاشته بودم اما همیشه به وبلاگت سر میزنم.
موفق باشی.
August 11th, 2007 at 4:35 am
haa?!?