بیست و اندی گذشت. چه کردی؟

سینما، تئاتر و ادبیات همیشه آن چیزهایی بوده اند که مرا تا سر حد جنون دیوانه کرده اند. خودم را هیچ وقت خوره کتاب و فیلم ندانسته ام. اما گه گاه تاثیری که یک کتاب یا یک فیلم به تنهایی روی من می گذارد تا ذره ذره استخوان هایم هم فرو می رود. این فیلم ها و کتاب ها هم که می گویم لزوما همیشه شاهکار و خارق العاده نبوده اند. حتی پیش آمده که کتاب یا فیلمی ضعیف با مضمونی که صد و هشتاد درجه با عقاید و علایقم متفاوت است را بارها دیوانه وار بخوانم و ببینم و در شخصیت ها و فضای کتاب یا فیلم غرق شوم. به قولی برای مدت کوتاهی هم که شده با آن زندگی کنم. همین است که گاهی حس می کنم باید یک بار هم که شده بازی در تئاتر یا فیلمی جدی را تجربه کنم. بازی در نقشی که “من” نباشد. تجربه زندگی آن “دیگری” باشد.
موضوع آن قدرها هم پیچیده و فلسفی نیست. من برای فرار از آنچه جامعه و پیرامونم به “من” تحمیل کرده اند ناخودآگاه تمایل به بازی در نقش دیگران دارم. دیگرانی که شاید هیچوقت نتوانم در دنیای واقعی، بودن در جایگاهشان را تجربه کنم.
دنیای واقعی حالای من دنیای یک مسافر است که می رود تا باز در دنیای سیستم ها و شبکه های کامپیوتری غرق شود و البته این بار در فضایی متفاوت و شاید در جهانی تازه که تجربه اش لابد به سختی هایش می ارزد.
این روزها، حالا که بعد از یک سال و اندی بلاتکلیفی به وضعیت ایمن و نسبتا معلومی رسیده ام، با آرامش نسبی که بدست آورده ام، همه آن حس های فروخورده ی جذاب باز به سراغم آمده اند و مدام می کوبند توی سرم که ” یادت است روزهایی بودند که شیفتگی برایت تنها نوشتن و خوانده شدن بود و بس؟ آن روزها که کلاس ها و راه روهای مدرسه را به دنبال سارا و نرگس و سحر و هاجربالا پایین می کردی که آخرین شبه شعر نو ات را بخوانند و نظرشان را بگویند؟ روزهایی که سر کلمه کلمه ای که خوانده می شد قلبت ضربه های تند و تندتری می زد.” یا “یادت هست لحظه لحظه های تمرین تئاتر که عین خود زندگی بود. تئاتر “گندم”،”کوه پنجم”، “آرش کمانگیر” و … . و دقایق اجرا که همه آن “نگین” خجالتی و فراری از جمع، پشت گریم نقش پنهان می شد و بی هیچ ترسی در آن “دیگری” فرو می رفت و خیره در چشم تماشاگران بازی می کرد.”

و افسوس های حالایم که چرا هیچ وقت تا انتهای انتها نرفتم؟ چرا همیشه تسلیم شدم و توجیه کردم. چرا هیچ گاه به قدر کافی نترس نبوده ام؟
و ترسی که مبادا سه سال بعد، پنج سال بعد، و یا ده سال دیگر که شد باز همین حرف ها را تکرار کنم. باز بگویم که چه شد؟ سی و اندی دیگر هم گذشت. چه کردی؟

6 نظر درباره “بیست و اندی گذشت. چه کردی؟” داده شده است.

  1. Navid گفت :

    gahi khodeto ba kasaeeke yek hezaraom movafaghiyat haye toro nadashtan va shyad 100 barabare tomogheyat dashtan moghayese kon oon vaghte ke motmane misi ke dari dorost ghadam bar midari va jaye hich afsoosi baraye gozahste ya hich tarsi az ayande vojood nadare! in adamaee ke migam tedaadeshoon aslan kam nist ke kheyli ham ziyade!!! khosh bashi :) bye

  2. نغمه گفت :

    اشكال ما اينه كه زيادي فكر ميكنيم… خاطراتمونو مدام مرور ميكنيم … خودتو آماده كن رفيق چيزي نمونده ديگه

  3. shilan گفت :

    man hamishe shojaaetet o tahsin kardam, az neveshtehat malome hich vaght adame tarsoee nabodi. vali migan ke adama ba tarsashon zendegi mikonan

  4. شترمرغ گفت :

    نگین جان ،
    ما که این دم آخری از دنیای مجازی هم انگار اخراج شده ایم ! بی خانمانمان کردند این عراقی ها ! اینجا هم رهایمان نمی کنند! … خسته شدم از انتظار لعنتی ، کاش همان روز مصاحبه کار را یکسره کرده بود ، آن آقای اطو کشیده با چشمهای نافذ و انگشتانی تاثیرگزار به وسعت سرنوشت صدها بچه ی مظلوم ایرانی ! همیشه از انتظار متنفر بودم. از اینکه بنشینم یکجا و بگویم هر چه که قسمت است ! … نتیجه یکسال جان کندن فقط آویزان شده به یک شماره لعنتی 5 رقمی و این کلید refresh که هرچه می زنم انگار اثر نمی کند!

    پ.ن. تئاتر هم که نیامدی بی وفا! بی خبر نپری رفیق جان! فرصت بی رحمانه اندک است و … بگذریم…

  5. نغمه گفت :

    به شترمرغ:
    با پسوند ir مي تواني وارد وبلاگت بشي و بنويسي… دو هفته پيش هم براي تو هم براي مريم ميل زدم و نوشتم. برگردين كه هيچكي نيست منو بخونه :D

  6. نغمه گفت :

    مرسي رفيق :)

نظر بدهید