بی وفا

کسی پیدا نشده است تا به حال که حس عجیب و غریب من نسبت به موسیقی را بفهمد. چه برسد به خودم. حسی که گاهی به نهایتش می رسد و گاهی نیست می شود، انگار که هیچوقت نبوده است. کسی نمی فهمد که من چطور می توانم زمانی برای کلید سل عاشقانه بنویسم و بعد به ناگاه همه اش را فراموش کنم. انگار که نبوده و نخواهد بود و بعد اندی باز همه را به یاد بیاورم تا آن زمان که دوباره فراموش کنم.
من بی قرارم. یک جا بند نمی شوم. من بی وفایم. حقیقتی که باید کم کمک با آن کنار بیایم. و مهم تر اینکه من “می توانم” بی وفا بشم. می توانم ناگهان به همه چیز و همه کس پشت کنم و راهم را بکشم به ناکجا آباد. راهی که آخرش برگشت به جای اول است. همین جا که ایستاده ام. من می توانم دیگری بسازم که از من نیست. اما “در من” هست. من می خواهم زندگی را زندگی کنم. می خواهم گم بشوم. نابود شوم . متلاشی شوم و باز اگر که شد از نو تکه هایم را به هم بچسبانم. من خیلی چیزها می خواهم. من یک اتاق کوچک می خواهم با نور کم. شمعی که بشود روشن اش کرد. فوتش کرد تا دودش به هوا برود. دودی که خاطره همه فال حافظ ها و شب نشینی ها و دیوانگی هایمان را بدهد. دودی که رنگ سفیدش پخش بشود در هوا. طوری که میان مستی و نیستی هم ببینیش. دودی که صدای هیچ زنگ خطر آتشی را بلند نکند. دودی که ارام باشد. بی دردسر بسوزاند و نیست شود.
می خواهم باز گردم به سرخی شراب روزهای هفده سالگی. به خنده های بی تکلف دوستی. به خیابان دراز امیرآباد. به بن بست نوجوانی. به لحظه هایی که نا آرامی اش عین آرامش بود. می خواهم همین فردا خودم را برسانم به جلسه مجله ساعت ده صبح، میدان هفت تیر. میدان هفت تیر از یاد نرفتنی. می خواهم فراموش نکنم که از کجا آمده ام و به کجا می روم. می خواهم بی وفا نباشم. بی قرار باشم اما دست کم به ته خط که رسیدم باز گردم به سر خط. به دیوانگی. به جنون. و باز همه اش را از سر بگیرم. می شود آیا؟

2 نظر درباره “بی وفا” داده شده است.

  1. Parisa گفت :

    مثل همیشه عالی می نویسی خاله جونم

  2. گلناز گفت :

    شاید کمی بی ربط باشه ولی یاد این شعر افتادم :
    درياب كه از روح جدا خواهي رفت
    در پرده ي اسرار فنا خواهي رفت
    مي نوش نداني از كجا آمده اي
    خوش باش نداني به كجا خواهي رفت

    مامک خادم اینو خیلی قشنگ خونده…فکر کنم اون حس موسیقیت رو به نهایتش برسونه!

نظر بدهید