پوست می اندازیم…
شباهت آدمها در حس هایشان در مقابله با شرایط یکسان همان قدر که گاهی کلافه و عصبانی ام می کند و لجم را در می آورد، برایم شیرین و آرامش بخش است. فرناز از حس هایی نوشته است که در این چند ماه با گوشت و پوستم تجربه شان کرده ام. از بیست و پنج سالگی ، از خستگی، از کلافگی، از از بطالتی که عادتم شده است.
از ناچاری، از ترس، از گذشته..
اینجا اما با همه سردی اش جای خوبی ست برای پوست انداختن برای بزرگ شدن و قد کشیدن. برای بیست و پنج سالگی که کم کمک توی گوشش فرو می رود که بس است! زندگانی شعله می خواهد….
December 20th, 2007 at 6:48 pm
oza ahval?
December 27th, 2007 at 12:45 am
salam rafigh! chetorai? mikhastam begam man ham zendeam… gar che be tekrar ama hanooz gahgahi minevisam… sar bezan be man :-*