پوست می اندازیم…

شباهت آدمها در حس هایشان در مقابله با شرایط یکسان همان قدر که گاهی کلافه و عصبانی ام می کند  و لجم را در می آورد، برایم شیرین و آرامش بخش است.  فرناز از حس هایی نوشته است که در این چند ماه با گوشت و پوستم تجربه شان کرده ام. از بیست و پنج سالگی ، از خستگی، از کلافگی، از از بطالتی که عادتم شده است.
از ناچاری، از ترس، از گذشته..

اینجا اما با همه سردی اش جای خوبی ست برای پوست انداختن برای بزرگ شدن و قد کشیدن. برای بیست و پنج سالگی که کم کمک توی گوشش فرو می رود که بس است! زندگانی شعله می خواهد….

از خودم راضی نیستم؛ از این سردرگمی و دور خود چرخیدن بیهوده و این موش آزمایشگاهی بودن… از اینکه سالها است درسی هایی خوانده ام یا جاهایی کار کرده ام که باب میل من نبوده است و فقط از سر ناچاری یا اجباز ناچار اجتماعی یا نبود کار در حوزه موردعلاقه به آن تن داده ام. حسی که ذره ذره اعتماد به نفس من را کاهش داده است.

 گذشته لعنتی…گذشته و همه ترس ها و دلهره ها و تلخی های لعنتی اش وجودشان را به همه تنم و بودنم تحمیل کرده اند… و هیچ نکته دوست داشتنی در این روزهایم پیدا نمی کنم… همیشه لااقل مرکز فرهنگی زنان و جنبش زنان و نوشتن بود که تحمل دوست ناداشتنی ها را ممکن می کرد… حالا آنها هم دورند… شهر دوست نداشتنی، درس دوست نداشتنی، آدم های دوست نداشتنی، سرمای دوست نداشتنی، قلب شکست خورده، تنهایی ترسناک، فضایی که روز و شب غریبه بودن را به تو یادآوری می کند

2 نظر درباره “پوست می اندازیم…” داده شده است.

  1. myrtle گفت :

    oza ahval?

  2. naghmeh گفت :

    salam rafigh! chetorai? mikhastam begam man ham zendeam… gar che be tekrar ama hanooz gahgahi minevisam… sar bezan be man :-*

نظر بدهید