روزهایی هم بود که همین مساله ساده، مهم و پیچیده دوست داشتن شد انگشت اتهام؛ وسط داد و بیدادها، قهر کردن ها، اشک ها و تهمت زنی ها پنج کلمه بارها تکرار می شد:” تو اصلن منو دوست نداری…” گاهی با خشم، گاهی با ترس، گاهی با اشک و گاهی با نفرت.

 

اگر از اهالی آن گروهی بودم که در هر اتفاق و تجربه ای دنبال درس و پند و نکته اخلاقی هستند، درس آن یک رابطه همین حضور انکار ناپذیر و گریز ناپذیر عنصر “نفرت” در درون هر دوست داشتن خاص و عمیق است… اسمش می شود “نفرت های لحظه ای”… نفرت لحظه ای پر از خشم و غم و عصیان…انقدر که با کمال میل می توانی همان لحظه یک کارد برداری و حواله شکم او کنی، با گلو را آنقدر فشار دهی که نفس بند آید و بعد تنگ در آغوش کشی، ببوسی و باز اشک

  ..

 

دست ها یک جایی، روی پله ای که معلوم نیست چندمین پله است حتا، جدا می شوند و دو نفر دورتر و دورتر… من عادت دارم تکه هایی از خودم را جا می گذارم… خودم را انگار پراکنده می کنم… کم پیش می آید دیگری هم اهل جا گذاشتن تکه ای از خود باشد … تکه ای از او جا ماند..

نظر بدهید