دلم آفتاب سوزان تهران را می خواهد. دلم چای و قلیان رستوران آبشار درکه را می خواهد. دلم حتی گاهی پیرزن چادری دم در ورودی دانشگاه را می خواهد که به شکل و قیافه ام گیر بدهد. دلم میدان انقلاب شلوغ را می خواهد پر از آدم های بی سیم به دست که رنگ سبز را برایت جهنم کرده اند. نمی دانی راه می روی یا می دوی. مدام به آن یکی نگاه می کنی. مبادا گمش کنی. مبادا از سوی نگاهت محو شود. دلم تنگ بحث های بی نتیجه می شود یا بگو مگوهایی که می دانی آخرش قرار است شکست بخوری. دلم اتاق کوچک ثبات را می خواهد با همه لحظاتی که در آن سر کردم. دلم مونیتور هفده اینچ اتاقم را می خواهد با صفحه کلیدی که صدای تق و تق اش نیمه های شب نشان از بیدار بودن من می داد. دلم گاهی برای جلسه های مسخره و اعصاب خورد کن مرکز تحقیقات هم تنگ می شود. یا حضور یک بی قراری که اسمش را هر چه می خواهی بگذار. بگذار عشق. بگذار خیانت. بگذار دلتنگی. فرقی هم مگر می کند؟
اینجا انگار روز به روز سرد تر می شود. با اینکه امروز آفتاب شد. صفحه کوچک مسنجر باز می شود. همسایه ام است. هیجان زده برایم “باز” فرستاده است و می پرسد “آفتابو می بینی؟!”. اینجا آنقدرها هم تاریک نیست. یعنی اصلا تاریک نیست. چند ساعتی زودتر از ساعت معمول تاریک می شود. آنقدرها هم سرد نیست. لااقل به سردی حالای تهران نیست. درون من اما چیزی رو به یخ زدن می رود. می لرزم. می ترسم از تباه شدن. می ترسم از دوری که به آن عادت کرده ام. می ترسم از فرار. از فراری که قرار نبود فرار باشد. لااقل برای من نبود. دلم گرمی تابستان تهران را می خواهد. همان طور داغ و سوزان که کلافه ات کند. با همه زشتی هایش.
February 6th, 2008 at 10:04 am
من با وجودی که تو خیلی از حسهایی که نوشتی باهات مشترکم (فرنگی هاشو میگم) ولی دلم اصلا ایران و تهران رو نمی خواد.
February 7th, 2008 at 3:13 am
manam delam kheili zood be zood tang mishe generally ham gerefteam ama khaale vaghty yade tamame fesharhaye asabi gashte ershad davao janjal naboodane tafrih azadi oon hame feshar mioftam…. midooni ke chi migam ama ey kash aadami vatanash ra… TC
February 9th, 2008 at 10:31 am
salam golam
man behzadam
ali neveshti va ehsasi
age ba tabadole link movafeghi khabaram kon ya ali
February 11th, 2008 at 1:11 am
چقدر دلم برایت تنگ شده. برای تو و همه ی دوستانم که نیستید با هم یخ بزنیم. مانده ام و تنها تنها یخ می زنم. زمستان کوتاه نمی آید. من کوتاه می آیم.
February 13th, 2008 at 6:44 pm
از دوری که به آن عادت کرده ام… یک حقیقت تلخ …
February 23rd, 2008 at 6:40 pm
be zudi tabestun mishe va barmigardim… tabestune daghe tehran montazere mast :)