Sunday, March 30th, 2008
خواستم به چیزی بیاویزم. تقدسی نبود دیگر. هنوز هم نیست. شاید هیچوقت نباشد دیگر. خواستم بیاویزم. به خدا. به دوستی. به عشق. به وطن. به مرگ. به آزادی. به انسان. چیزی آنقدر بزرگ که سنگینی های من را تاب بیاورد. نشد. نمی شود. بیش از اینهاست. باید سبک شوم. چیزی ست که درونم بیش از [...]
