هفت سین
امروز بوی عید را شنیدم. بوی تازگی را. بوی بهار را. میدان تجریش و شلوغی های قبل عیدش جلوی چشمم آمد. بوی تمیز خانه تکانی آمد. بوی سبزه آمد. بوی سیب سرخ و سمنو و سنجد آمد. به تصویر پنجره که نگاه کردم باران سرد بود و چهره های نا آشنا. همین شد که میان قهقهه خنده اشکم سرازیر شد. مثل خاطره نزدیکی که مدام دلت را خراش می دهد. به بچه ها گفته ام می خواهم هفت عدد سوئدی بلوند جگر طلا را بگذارم برای سفره هفت سین. کتاب کوچک حافظ هم که هست. ماهی قرمز را هم با همین ماهی های سرخ شده ی آماده ی اینجا فیصله اش می دهم. آینه و سکه و نان و پنیر هم دارم. می ماند دو کلمه حرف حساب برای تمام کردن این جمله های بی سر وته که آن را هم به سیاق کتاب های خفن علمی واگذار می کنم به خوانندگان کنجکاو! هه ..
March 12th, 2008 at 12:13 am
booye eydi
booye toop
booye kaghaz rangi
…
eidet az hala mobarak doostam!
March 12th, 2008 at 8:22 pm
نکنه بازم سوتینه؟ P:
March 13th, 2008 at 12:54 am
baz khoobe to booye eydo shenofti, inja ke booee nemiad!!! man daram zoor mizanam bebinam mishe ke rooze 1 farvardin morkhasi begiram naram sare kar…..ghashang neveshti khale, eyne hamishe dar kamtarin jomalat, bishtarin harf ro zadi.
shad bashi *: