خواستم به چیزی بیاویزم. تقدسی نبود دیگر. هنوز هم نیست. شاید هیچوقت نباشد دیگر. خواستم بیاویزم. به خدا. به دوستی. به عشق. به وطن. به مرگ. به آزادی. به انسان. چیزی آنقدر بزرگ که سنگینی های من را تاب بیاورد. نشد. نمی شود. بیش از اینهاست. باید سبک شوم. چیزی ست که درونم بیش از اینها سنگینی می کند. پوست می اندازم هنوز…
April 3rd, 2008 at 10:26 am
راس میگی، گاهی وقتها، مخصوصا” در تنهایی ها، آدم دنبال یک “چیز” میگرده که باشه. اونجا فری هاگز کمپین ندارن؟
April 6th, 2008 at 2:26 am
خواستم در مستی چیزی برایت بنویسنم اما کلمه به کمک نمی آید …