خواستم به چیزی بیاویزم. تقدسی نبود دیگر. هنوز هم نیست. شاید هیچوقت نباشد دیگر. خواستم بیاویزم. به خدا. به دوستی. به عشق. به وطن. به مرگ. به آزادی. به انسان. چیزی آنقدر بزرگ که سنگینی های من را تاب بیاورد. نشد. نمی شود. بیش از اینهاست. باید سبک شوم. چیزی ست که درونم بیش از اینها سنگینی می کند. پوست می اندازم هنوز…    

2 نظر درباره “” داده شده است.

  1. crying myrtle گفت :

    راس میگی، گاهی وقتها، مخصوصا” در تنهایی ها، آدم دنبال یک “چیز” میگرده که باشه. اونجا فری هاگز کمپین ندارن؟

  2. رامین گفت :

    خواستم در مستی چیزی برایت بنویسنم اما کلمه به کمک نمی آید …

نظر بدهید