قبیله ی بی رحم من
سیمون دوبووار تاکید مشهوری دارد که در آن می گوید: ” آدمی زن زاده نمی شود: آدمی زن می شود.” سخن از جامعه ایست که انسانی با “جنس” زن را به انسانی با “جنسیت” زن تبدیل می کند، یا به قولی دیگر “زنانگی” را برای زن آن جامعه تعریف می کند. حالا بسته به اینکه این جامعه کجا و چگونه باشد زنانگی برای آن جامعه شکل می گیرد. زنانگی در جامعه من بسته به طبقات مختلف فرهنگی و اقتصادی تفاوت می کند. و از آنجایی که این جامعه به هزاران دلیل مختلف پر از گوناگونی های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و .. است تضادهای شخصیتی میان زنان و دختران امری عادی است. آن طور که بیشتر مواقع اصلا دیده نمی شود. قرار نیست مقاله اجتماعی یا فمینیستی بنویسم. در واقع همه اش از خود من شروع شد. دوباره خوانی همه نظریات و حرف های فمینیست مابانه ی من که زمانی گمان می کردم تا سرحد ممکن پایبندشان هستم. حالا که فکر می کنم جامعه نیمه مدرن و نیمه سنتی که من در آن بزرگ شدم برایم زنی به جای گذاشت که ملغمه ای بود از همه آن تضادها. تا جایی که ریشه در ناخودآگاهش کرده باشد و تعاریف ساده ی کلمات را هم برایش گنگ بسازند.
می گویم که بیشتر زنان و دختران سرزمینم استقلال فکری ندارند. وابستگی احساسی، فکری و مالی شان به خانواده تا نهایتا به کسی که قرار است قهرمان زندگی شان بشود و این تعلق را از خانواده به خودش تبدیل کند. شاید کمی بی انصافی باشد گفتن این حرف، اما فکر می کنم درصد بسیار بالایی از دختران هم نسل من و بزرگ تر این طور بار می آیند. بیشتر آنانی هم که تصمیم به سرکشی می گیرند یا به شکل های مختلف سرخورده می شوند و یا به قولی خودشان را با مفاهیم و کلمات فریب می دهند. گفتم که همه اینها از خود من شروع شد.
جامعه سوئد به گمانم یکی از آن جوامع نقطه مقابل ماست. کشوری که استقلال مالی و فکری فرزند بعد از هیجده سالگی به رسمیت شناخته شده است. ترک خانه در این سن و زندگی مستقل جزوی از فرهنگ این کشور است و به ندرت بشود جوانی را یافت که همچنان در آغوش گرم خانواده زندگی کند، که بیشتر بین مهاجران و پناهنده گانند که هنوز فرهنگ سرزمین مادری شان را به دوش می کشند. البته نقش سرنوشت ساز رفاه عمومی یک کشور را هم نباید نادیده گرفت. اینکه به دست آوردن استقلال مالی در کشوری مثل سوئد برای شهروندانش بسیار ساده است. اینجاست که می شود به راحتی به نقش پول و سرمایه در شکل گرفتن نهاد خانواده های بزرگ و کوچک پی برد. زندگی قبیله ای و قوانین خاص قبیله که از دور بی منطق و گاهی وحشیانه تعبیر می شود. در حالی که منطقی بزرگ و معقول پشت همه این هاست: نیاز مادی. پول!
چه شد که بحث به این جا رسید؟ ذهنم سعی دارد که پرسش کم جوابی را ریشه یابی کند. اینجاست که به قول برنامه نویس ها در حلقه ی بی پایان می افتم. اگر فرض کنیم جهان یک قبیله بسیار بزرگ است که برای بقایش نیاز به حفظ این خانواده ی بزرگ دارد، این قبیله بر اساس گفته های قبل قوانین خاص خودش را دارد. برای عضویت در این قبیله نیاز به پیروی از باید ها و نبایدهایش است. قبیله همه ی این بایدها و نبایدها را برایت تعریف می کند. برایت توضیح می دهد. مثال می آورد تا برایت خوب جا بیافتد. تا جایی که مفاهیم را برایت تعریف می کند. با کتاب. رسانه. هنر. با روش هایی که هرکدام بسته به تو بتوانند هدفشاد را در بطن وجودت رخنه دهند. گیرم تو برای پذیرفتن یک سریال ساده ی آخر هفته کفایتت کند یا به قولی متفاوت باشی و تا اثری هنری مثل یک تابلو نقاشی تا عمق وجودت را جریحه دار نکند، مفهومی را به واقع نبلعی. جهان ما خیلی بزرگ تر از این حرف هاست. هر چقدر سرکش و طغیان گر هم که باشی، در این قبیله بزرگ دوام اگر بخواهی بیاری، میان این همه گوناگونی بالاخره مفاهیمی هستند که راضی ات کنند تا دوستشان بگیری. حلا این را بگیر که راضی شدنت هم یکی از همان مفاهیم است. اینجاست که حلقه را دور می زنی و می رسی سر جای اولت. من، زنی هستم که میان باید و نبایدهای قبیله کوچکم، باید و نبایدهای قبیله بزرگم و آنانی که از تجربیات عمر چند ساله ام به دست آورده ام تعریف می شوم. آنچه از “خود” دارم خلاصه می شود در آن چیزهایی که دیده و ندیده ام که همین دیدن ها و ندیدن هایم هم منتهی می شود به قوانین قبیله هایم که به تجربیات عمر چند ساله ام جهت داده اند. به اینجای حلقه که می رسم، می بینم هیچ چیز از “خودم” ندارم. اینجاست که دو راه حل وجود دارد: یا همه آدمها از جمله خودم محکومیم به عدم استقلال فکری و یا همه مان در قبیله ای بزرگ با اختیاری نسبی و جبری قطعی زندگی می کنیم. اینجاست که نه کسی را می شود محکوم کرد و نه مقبول! گویی هیچ کس هیچ چیزی از خودش نداشته باشد. گفتم که.. همه اش از خود من شروع شد. به اینجا که می رسم دست و پا می زنم که از حلقه بیرون بیفتم و به دیگری بودن ادامه بدهم. دیگری که آن دیگران برایم تعریف کرده اند. نمی شود اما. توی حلقه ی بی پایان که بیفتی به این سادگی ها خلاصی نمی یابی. تنها به یک چیز نباید فکر کنی: “مفهوم حلقه بی پایان هم یکی از همان مفاهیم از پیش تعریف شده ی قبیله است!”
July 12th, 2008 at 6:16 pm
هیچ حلقه ای تا ابد ادامه پیدا نمیکند بجز حلقه هایی که تا ابد ادامه پیدا میکنند
October 17th, 2008 at 10:06 am
عالی بود و خواندنی موفق باشید