سالی که گذشت…
کم کم بوی آشغالها اذیت می کند. با بی میلی پیجامه ام را عوض می کنم و می روم که آشغالها را دور بریزم. در واقع بوی زباله آنقدرها هم زننده نیست. می خواهم صندوق پستی ام را چک کنم. تو گفتی که بسته باید رسیده باشد. بسته را باز می کنم و یادم می افتد که چند روز دیگر زادروزم است. سومین موی سفیدم را هم کشف کرده ام. باید بیشتر باشند. یه سالهای عاشقی فکر می کنم. سالهایی که روز تولدم برایم یکی از تعیین کننده ترین روزها بود. به سالهای عین جوانی. به کافه رستوران های خیابان ولیعصر. به کافه چه. اسمی که من و تو برایش گذاشته بودیم چون از کافه دنج و کوچک خیابان گاندی عکس چه گوارا را یادمان مانده بود. هیچوقت هم انگار نخواستیم اسم واقعی کافه را یاد بگیریم.
بیست و سوم آگوست امسال نزدیک می شود. یک شهریور ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت. بیست و شش ساله می شوم. دیگر شک ندارم که پیر شده ام. یا لااقل چیزی در من شکسته است. سال بیست و شش سال سختی بود. سال باد سرد و تنهایی. سال گوزِ گوزِ گوز
August 15th, 2008 at 9:03 pm
تولدت مبارک عزیزم، پیر نشدی، بزرگ شدی!
August 16th, 2008 at 12:04 pm
kam kam darim ja dar mishim(omidvaram!) tavallodet mobarak pasho bia Stockholm tavallode to va somy ye rooz fasele dare jashn begirim ba ham
:* take care
September 5th, 2008 at 8:09 pm
امسال هم تولدت مبارک …
October 17th, 2008 at 11:16 am
مبارکه