باد می آید

باران می آمد. برف پاک کن های ماشین تند و تند اینطرف و آنطرف می رفتند. ترافیک معمول روزهای بارانی. حرکت نمی کردیم. خیابان ونک بود یا ملاصدرا. گمانم از همان کافه چه می آمدیم. همان اوائل بود. گفتی می خواهم جایی باشیم که هیچکس ما را نشناسد. لبخند زدم. گفتی دوست دارم جایی برویم که هیچکس نباشد. لبخند زدم. گفتی جایی که حتی من هم نباشم. فقط تو باشی. اخم کردم. گفتی باشم. اما بادی باشم که لای موهایت می چرخد. با تردید لبخند زدم.

اینجا باد زیاد می آید. می گویند موهایم سیاهی قشنگی دارد. باز می گذارمشان. باد می وزد لای موهایم. باد موهایم را به صورتم می کوبد. گاهی جلو چشمانم را می گیرد. خیابان های سوئد اما مثل همیشه خلوت و امن است. با چشمان بسته هم می توان گذر کرد. تو نیستی. اینجا کسی مرا نمی شناسد

2 نظر درباره “باد می آید” داده شده است.

  1. Nima گفت :

    باز خوش به حالت که مو داری و تو خیابونای امن غربت داری سیر می کنی…وای به حال اونی که مو نداره و بین همه کوچه پس کوچه های آشنا کسی نمی شناسدش …

  2. Sepideh Karami گفت :

    اینجا باد زیاد می آید
    تو نیستی
    و کسی مرا نمی شناسد…..

نظر بدهید