بایگانی برای ماه November, 2008

حالا می‌خوای بیا می‌خوای بپیچان

Thursday, November 27th, 2008

از خواب هراسان بیدار می شوم. هراسان این طرف و ان طرفم را نگاه می کنم. از آن کابوس های نمی دانم ساعت چند است و روز چندم هفته است و برنامه ام چیست و اگر صبح است چرا این همه تاریک است و .. یادم می افتد که از [...]

Wednesday, November 5th, 2008

این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
این روز ها
اینگونه ام
فرهاد واره ای که تیشه ی خود را
گم کرده است
آغاز انهدام چنین بود
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ [...]