قطره های یخ
Tuesday, March 31st, 2009قطره های یخ می ریزند
از گونه هایم
چه طور نفهمیدم
که دارم می گریم؟
آه قطره ها، قطره های اشک ام
این قدر کوچکید یعنی
که یخ بزنید
چون ژاله ی خنک صبحگاهی؟
با این همه
چنان داغ و سوزان
می جوشید از دل ام
که گویی می خواهید
تمام برفِ زمستان را
آب کنید
این را پ گذاشته بود برایم. رفیق یکه تاز روزهای عاشقی و [...]
