مدت هاست که از آدم ها دورم. از همه شان. همه چیز جمع می شود در این چهار دیواری کوچکم. مهمانی تازه اگر نباشد.برف می آید آن بیرون. کرکره ی پنجره را که بالا می دهم همه جا سفید است. یعنی امروز هم بمان در همان چهاردیواری ات که یخ نزنی. به جایش می شود در همین چهاردیواری خودت یخ بزنی. زندگی یخمک تر و سردتر از آنی بود که فکرش را می کردم. حس بازی داده شدن در بازی مسخره ای که برنده ای هم ندارد. برای من هم که بدتر. همیشه دوست دارم بازی را طوری برای خودم بپیچانم که بردن برایم سخت تر شود. منتظرم زمان بگذرد. شده حتی از روی من بگذرد. فقط بگذرد.
March 3rd, 2009 at 1:06 am
سلام نگینی
آره خوبم. اون ورا هم دوست داریم که بیام ولی خودت که بهتر میدونی حس بیرون اومدن از این چهار دیواری نیست.
به نطرم این نوشته ت از یه جنس دیگه بود. فکر نمی کنم طنز بوده باشه اما من با این از یه دید دیگه بهش نگاه کردم . با این ” یخمک تر” و مخصوصا “منتظرم زمان بگذرد. شده حتی از روی من بگذرد. فقط بگذرد.” خیلی حال کردم! فکر کن زمان بیاد از روی آدم رد شه!
D: (-;
March 20th, 2009 at 9:24 pm
Happy new year girl! Wish you the warmest year :)