قطره های یخ
قطره های یخ می ریزند
از گونه هایم
که دارم می گریم؟
آه قطره ها، قطره های اشک ام
این قدر کوچکید یعنی
که یخ بزنید
چون ژاله ی خنک صبحگاهی؟
این را پ گذاشته بود برایم. رفیق یکه تاز روزهای عاشقی و فارغی ام. همه چیز یکهو عوض شد. از همه شان دور شدم. انگار کن همه مان عاشقانه به هم کمک کردیم که از هم دورتر شویم. به دنبال خوشبختی نامعلوم. تصویرها می آیند جلو چشمانم. راهروهای دانشکده. م همیشه حاضر. س با همان خنده همیشگی روی صورتش. م و الف و اتاق ثبات و خاطره ها. فقط پ است که برایم مانده. آن هم مال سرسختی و یک دنده گی خودش است. وگرنه من خیلی بی غیرت تر از این حرف ها هستم.
خوابم نمی برد. از ورزش شبانگاهی و خستگی فیزیکی و این حرفها بیزارم. چیزی اگر بخواهد در سرم وول بخورد از خستگی در حال مرگ هم که باشم کار خودش را می کند. گیرم حتی ندانم که چه چیزی آن بالا دارد وول می خورد.
دوستی های جدید یک جای کارشان می لنگد. حس بی اعتمادی به همه چیز و همه کس. انگار دیگر برایت مسجل شده باشد که کسی یا چیزی نمی ماند. مثل زخمی که سرش هنوز باز است. همینست که مدام فاصله می گیرم. دست خودم که نیست. حتی فاصله ها را عاشق هم می شوم. نمی دانم این ها نشانه پیریست یا دیوانگی. یا شاید هیچ کدام. گمانم بیشتر دیوانگی باشد که گاهی دیوانه وار دلم می خواهد نزدیک شوم. عاشق شوم. آخرش هم همه اش همین اشک هایی که معلوم نیست کی می خواهند برف های زمستان را آب کنند دانه دانه روی صورتم یخ می زنند. چشمهای خسته می شوند. شاید خوابم ببرد.
March 31st, 2009 at 2:46 am
جییییییز!!!
March 31st, 2009 at 12:58 pm
خب بی غیرت نباش، مگه چیه؟
April 1st, 2009 at 2:27 am
پس کی بالاخره آفتاب میشود؟
April 1st, 2009 at 2:31 am
راستی! یادم رفت بگم چقدر حالم از این کلمه ثبات به هم میخوره! زت زیاد p:
April 22nd, 2009 at 7:09 pm
باز خوش به حالت میتونی گریه کنی
برای من حتی این هم نمونده