دیوانه ی من

درست مثل دخترک شانزده ساله،یا شاید بیست ساله که بخواهد تمام حس هایش بگذارد میان کلماتی گنگ و شاید بی معنی. که بگوید زندگی اش انگار خلاصه شده است در همان حس های شانزده سالگی. و تکرار و تکرار و باز تکرار. خوابهای پریشان و انتظارهای کودکانه. و همه گیجی و گنگی که همه این ده سال به حس هایش آمیخته  شده.

شعر نمی شوم دیگر انگار. این را که از پ می خوانم آرام می گیرم کمی.

دیری ست
دیوانه ای
در من
خم می شود
سنگ بر می دارد
با قدرتی عجیب
خشمی غریب
عجزی شگفت
سنگ پشت سنگ
می زند
به قاب عکس های خاطره
بر پیشانی ام
تا مگر شاید
شیشه ای ترک بخورد
قابی بشکند
عکسی بیافتد
از آن بالا
روی زمین
تا از رد پایی شاید
پایی برخیزد
دستی بجنبد
خرده شیشه ها را کناری بزند
بیرون قاعده و
قرار بی رحم بازی
بیاید
دست دیوانه ام را بگیرد
و بگویدش
آرام…

نظر بدهید