آدم بزرگ هرگز جرات نمی کنند چیزی را درست و حسابی بخواهد … یک دل … بی کله …

از آن شب هایی است که تا چیزی ننویسم خوابم نمی برد.

باز سر همین خط اول گیر می کنم و می مانم که این همه حرف ناگفته که داشتم کجا رفت؟ یادم می آید که همه اش از نوشته لیلا شروع شد. از همان اولش:

نباید بترسم. نباید بگذارم یک یا دو یا هزار تجربه من را به آنجا برساند که فکر کنم چیزی را می خواهم اما توانش را ندارم یا جسارتش را ندارم یا حسش را ندارم که از پی اش بروم و در چشمهایش نگاه کنم و بگویم: “من تو را می خواهم*”.
بدتر گمانم آنست که من را به آنجا برساند که دیگر نخواهم. نروم. بمانم. در هراس رفتن و زمین خوردن. در هراس از دست دادن. از دست رفتن. از دست نهاده شدن
.

و منی که درست نمی دانم کجا قرار گرفته ام. میان ترسیدن یا نترسیدن. در هراس از دست دادن یا دست نهاده شدن. یا شاید هیچ کدام. جایی میان این دو . بقیه اش اما جالب تر است

این خاصیت بزرگ شدن است … نه … خاصیت زندگی میان آدم بزرگ هاست. آدم بزرگ حواسش جمع است تا چیزی را از دست ندهد -مگر و تنها مگر چیز دیگری بدست آورد- و اگر به سرش بزند و غدد فوق کلیوی اش ترشحاتی از جنس ادرنالین بکنند و حالی به حالی بشود و چیزی به مذاقش خوش بیاید باز باید به خودش تضمین بدهد که از آنچه دارد هیچ را در این سودای نوزاد که معلوم نیست به کجا خواهد رسید، از دست نخواهد داد.
پس جنازه ی گذشته را با خود در هر راه تازه ای که پا می گذارد به همراه می کشاند و یا یک جایی زیر خاک در یک نقطه ی امن دفنش می کند. ادم بزرگ با وزنه ی این همه سنگین تر از آنست که دورترک بپرد. همان حوالی آشیانه … همانجا که همه چیز امن و امان است.

آدم بزرگ آنجا که حس می کند که در قماری که می کند چیزی به دست نمی آورد … برمی گردد. لاشه ی گذشته را -که خوب هم Preserv ش کرده است- از گودال در می آورد. بی پروای آن بوی نادلپسند ماندگی. بو آشناست و خود از ابتدا به آن آغشته است … و از بخت بد … آدمیزاد به هر چیزی که آشناست و بوی گذشته می دهد دلبستگی دارد. بی دردسر.
آدم بزرگ هرگز جرات نمی کنند چیزی را درست و حسابی بخواهد … یک دل … بی کله … نترس.

آدم بزرگ آن چیزی را که ندارد نمی خواهد.
همه چیز دارد.
آن چیزی را که دارد … دارد.
تو را اما ندارد … و خُب … نمی خواهدت
.

باز الکن شدم. تنها بگویم که دوست داشتم این نوشته را. بقیه اش باشد برای بعد که زبانم باز شد.

3 نظر درباره “آدم بزرگ هرگز جرات نمی کنند چیزی را درست و حسابی بخواهد … یک دل … بی کله …” داده شده است.

  1. Mahyar گفت :

    “منی که درست نمی دانم کجا قرار گرفته ام. میان ترسیدن یا نترسیدن. در هراس از دست دادن یا دست نهاده شدن”
    I feel it

  2. محمد گفت :

    آدم بزرگ (به کسر میم) شدن سخت است و متفاوت از آدم بزرگ (به سکون میم)… و من همواره احساس کردن که دومی هستم…
    چه زمانی که هم سنهام کتابهای گروه الف را می خواندند و من صمد بهرنگ و …. بعد همه “پیمان می خواندند و من جنگ و صلح!

    ولی قمار بلد نیستم…
    آدم بزرگ (به کسر میم) گذشته را با خود نمی کشد… با خود همراه می کند… با گذشته اش دوست می شود. شوخی می کند و راهش را ادامه می دهد.

  3. Mahyar گفت :

    دو ماهی میشه که ظاهرش رو عوض کردم ولی در هر صورت ممنون تو هم وبلاگ قشنگی داری!

نظر بدهید