آدم بزرگ هرگز جرات نمی کنند چیزی را درست و حسابی بخواهد … یک دل … بی کله …
از آن شب هایی است که تا چیزی ننویسم خوابم نمی برد.
باز سر همین خط اول گیر می کنم و می مانم که این همه حرف ناگفته که داشتم کجا رفت؟ یادم می آید که همه اش از نوشته لیلا شروع شد. از همان اولش:
و منی که درست نمی دانم کجا قرار گرفته ام. میان ترسیدن یا نترسیدن. در هراس از دست دادن یا دست نهاده شدن. یا شاید هیچ کدام. جایی میان این دو . بقیه اش اما جالب تر است
باز الکن شدم. تنها بگویم که دوست داشتم این نوشته را. بقیه اش باشد برای بعد که زبانم باز شد.
May 13th, 2009 at 4:54 am
“منی که درست نمی دانم کجا قرار گرفته ام. میان ترسیدن یا نترسیدن. در هراس از دست دادن یا دست نهاده شدن”
I feel it
May 14th, 2009 at 6:00 pm
آدم بزرگ (به کسر میم) شدن سخت است و متفاوت از آدم بزرگ (به سکون میم)… و من همواره احساس کردن که دومی هستم…
چه زمانی که هم سنهام کتابهای گروه الف را می خواندند و من صمد بهرنگ و …. بعد همه “پیمان می خواندند و من جنگ و صلح!
ولی قمار بلد نیستم…
آدم بزرگ (به کسر میم) گذشته را با خود نمی کشد… با خود همراه می کند… با گذشته اش دوست می شود. شوخی می کند و راهش را ادامه می دهد.
May 16th, 2009 at 12:52 pm
دو ماهی میشه که ظاهرش رو عوض کردم ولی در هر صورت ممنون تو هم وبلاگ قشنگی داری!