هیاهو
این هیاهو در من
دیگر شعر نمی شود
انگار
سرخوش هم که باشم
یا گیج
یا چیزی شبیه به مستی
دنیا شروع می شود باز
انگار
از خواب که می پرم
ترس
شروع می شود
اضطراب و تنهایی
و همه کلمه های ابتضال تکراری
می پیچد
لابلای لحظه ها
و هِی
جا به جا می شود
نمی رود اما
انگار
مست هم که باشم
عاشق هم که
یا خائن حتی
نمی رود
May 23rd, 2009 at 3:20 pm
اضطراب به خاطر راضی نبودن از دنیای بیرونی و و تنهایی به خاطر همون کلمه های ابتذاله اما جنس این هیاهو چیه که عشق و خیانت نیست، مستی و هیجان هم نیست و به شعر هم در نمی آد؟
شاید اصلا هیاهویی نباشه. یه بار دیگه ببین …