طبیعت بی جان

طبیعت بی جان

دسته کاغذ

بر میز

در نخستین نگاه آفتاب

کتابی مبهم و

سیگاری خاکستر شده کنارِ فنجانِ چایِ از یاد رفته.

بحثی ممنوع

در ذهن.

احمد شاملو

زود فراموش می کنم. همه چیز را مثل یک کم حواسی مستمر فراموش می کنم. مثل درسهایم. میان هیاهوی ذهنم.

توپ محکم در دستهایم است. سر را می چرخانم. چشمهایی خیره که منتظرند رد دستهایم را بگیرند. گیج می شوم باز. مثل آن روز که ساعت امتحان را اشتباه کرده بودم. از سر گیجی. نگاه را می چرخانم. یادم نمی آید هم تیمی هایم که بودند. نگاهها همه یکی ست. خیره به توپ. مثل چیز ارزشمندی که میان دستان من باشد. تنها می شوم یکهو. از فراموشی. توپ را باید کدام طرف پرتاب کنم.

حرف ها گیر می کند توی گلویم. من می مانم با کتابی شعر که خطی آشنا تویش پیدا کنم. که حرف بزند جای من. روزهایی ست که هرچه بیشتر دوست می گیرم آدم ها را، تنهاتر می شوم.

یک نظر درباره “طبیعت بی جان” داده شده است.

  1. Mahyar گفت :

    عمریست که هرچه بیشتر دوست می گیرم آدم ها را، تنهاتر می شوم… مثل همیشه خواندنی

نظر بدهید