سقوط
Sunday, September 27th, 2009تنها دلم برای آن حس زیبا سوخت.
تنها دلم برای آن حس زیبا سوخت.
مهر را
حس می کنم
پاییز
تو همان قدر مغروری،
که من
من همان قدر دیوانه ام
که تو
همین است که این
شعر نمی شود.
دزد دریایی
قدمی اگر به جلو بگذاری
پشت صخره ای پنهان می شود
و چون به تاریکی اتاق
پناهنده شوی
چشمانش می درخشد
لاله موسوی
گاهی شعری آن قدر برایت بی معنی است که به شاعرش شک می کنی این کلمات را چرا کنار هم این طور چیده است. که لابد کتاب شعری چاپ کند. بعد که می شود شعر را [...]
ستاره های دم صبح قشنگند
توی آسمان
امروز اما بد بود.
دیروز هم.
تو هم خری
این چند پاراگراف پایین را از کتاب “پاییز بود” برداشته ام. داستان کوتاهی به نام “ترس از تنها شدن و تنهاتر شدن” نوشته ی محمد رحیم اخوت. شاید آوردن چند پاراگراف آن هم از یک داستان کوتاه کمی بی معنی باشد. اما من که معمولا از داستان کوتاه خیلی لذتی نمی برم این یکی را [...]