شعر

دزد دریایی


قدمی اگر به جلو بگذاری

پشت صخره ای پنهان می شود

و چون به تاریکی اتاق

پناهنده شوی

چشمانش می درخشد

لاله موسوی

گاهی شعری آن قدر برایت بی معنی است که به شاعرش شک می کنی این کلمات را چرا کنار هم این طور چیده است. که لابد کتاب شعری چاپ کند.  بعد که  می شود شعر را دوباره می خوانی. چقدر بعدش قانون خاصی ندارد. فقط اینکه “بعد” است. گذشته است. شعر همان است. همان کلمات. و تو همانی که حالا شاعر را تحسین می کنی.

درهم و برهم می نویسم. که صادق باشم لااقل در همین نوشتن.

بغض یکهو بالا می زند. همان طور نیامده هم می رود. اشکی می ریزد و آرام می شود. آرام که نه. تنها  درد برای لحظه ای بیرون می زند و می ماند باز. حس پیری نمی کنم. جوان هم نیستم اما دیگر. زود می شکنم. سرکشی نمی کنم. زود عادت می کنم. همین است که اشک نیامده خشک می شود.

اینجا این صفحه را دیگر دوست ندارم. مثل خودم . که راحت نیستم با اینجا. که نمی دانم که می خواندش و که نمی خواندش. که می فهمد مرا و که نمی فهمدم. دلم گرفته است. با این همه آفتابی آسمان. پرسیدی. همین را می خواستم بگویم.

یک نظر درباره “شعر” داده شده است.

  1. مهدیه گفت :

    فقط می خواستم بگم من همیشه می خونم. احساس هم می کنم که می فهمم. همیشه هم دلم می خواسته با هم بیشتر حرف بزنیم.

نظر بدهید