فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت
فریدون فروغی یعنی تصویرها. یعنی پراید سفید. خیابان بارانی. برف پاک کن روی شیشه کثیف روبه رو که مدام این طرف و آن طرف می رود. حتی حواست که نباشد. که دنبال اپلای و دکترا و چت و خنده با این و آن یکی هم که باشی. فریدون فروغی یعنی خاطره. که رفته است تا زیر پوست دستانم. که گرمشان می کردی. که بخواند:
خواهم تو شوی
محبوب دلم
چون نرگس من
دیوانه من
رویت رخ من
سویت ره من
هستی چو بهشت
کاشانه من
پروانه من
پروانه من
بی تو چه کنم
مستانه من
آوای تو شد
هم نغمه من
ای لاله من
بردی دل من
November 11th, 2009 at 9:44 am
وقتی می رفتم، فقط به فکر ضبط کردن آخرین نگاه مادر بودم،
امروز ریه هایم هم نق نق آخرین مولکول های فارسی زبان اکسیژن را می کنند …
زندگی که سرت آوار می شود، تو می مانی و یک دریا دل تنگ! آوار هم نشود، توئی و همان دریا و یک چند صباحی اکسیژن زبان نفهم!
November 11th, 2009 at 5:01 pm
روزي ما دوباره کبوترهاي ِمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست ِ زيبائي را خواهد گرفت.
□
روزي که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي ِ هر انسان
برادريست.
روزي که ديگر درهاي ِ خانهشان را نميبندند
قفل
افسانهئیست
و قلب
براي ِ زندهگي بس است.
روزي که معناي ِ هر سخن دوستداشتن است
تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردي.
روزي که آهنگ ِ هر حرف، زندهگيست
تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُستوجوي ِ قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانهئيست
تا کمترين سرود، بوسه باشد.
روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يکسان شود.
روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم…
□
و من آن روز را انتظار ميکشم
حتا روزي
که ديگر
نباشم.
احمد شاملو
December 16th, 2009 at 3:26 pm
tikehaye tosifi ro khub minevisi…dus daramxx