ردیف و یکدست در جهت باد فرو می ریزند. ریز و ریز. یا درشت و درشت با باد می رقصند. یکی به بالا یکی به پایین. باد تند می شود و بوران می شود. آسمان را بگیر که سفید می شود و بی قرار. مثل من.
باز نوشتن برایم سخت شده است. انگار که خالی باشم یا زیادی پر. وبلاگ گردی می کنم و باز از نوشته های لیلاست که به دلم می چسبد.
تو به دنبال کسی هستی که بتوانید همدیگر را دوست بدارید.
بهت نگفته بودم که دوستت دارم؟
گفته بودم .
این دومی انگار که منم. یا “من”ی که بودم. و دیوانه شدم و خواستم که اولی باشم و باز دیوانه شدم. من مثل برف های درشت سفید با باد ساحلی می رقصم. که گاهی آرامم و گاهی سرم می ترکد از درد. درد زندگی. که می رقصد. گاهی با کلید سل و گاهی با کلید فا. می رقصد اما.
هنوز هم.
برقصان مرا.
February 19th, 2010 at 4:56 pm
آنقدر غرق در برف بازی خودم شده بودم که پاک فراموش کرده بودم سر دیگران هم گهگاهی می بارد. این که هیچ، فراموش کرده بودم که چه بارشی رودخانه های تک تکمان را پر کرده بود و هر روز غرق پروژه ی لایروبی یکی بودیم.
چند باری شد که از خودم پرسیدم که این ردّپاها برای چه مانده روی زمین ها و بامها، اما به سرم هم نزد که شاید از برف باشد و قدم های آنان که دل هایشان آنقدر سنگین شده که دیگر نمی توانند پرواز کنند.
… آخر می دانی، برف بام من بهمن شده بود.
February 21st, 2010 at 8:00 am
…
دیگر راه و رسم دوست داشتن را هم فراموش کرده ایم!
…
حتی دیگر نمی دانیم آن کیست که به واقع دوستمان دارد و نمی توانیم تشخیص بدهیم که دل را کجا باید بسپاریم و سرسپردگی کدام است و…
آه…این قصه سر دراز دارد!
…
March 15th, 2010 at 9:55 am
ey baba :(