بایگانی برای موضوع "اندر احوالات هجران"

حال من خوب است اما تو باور نکن

Wednesday, October 22nd, 2008

مدت هاست که انگار مغزم کار نمی کند. یا زیادی و بیهوده کار می کند. زندگی جدید و محیط جدید برایم نگرانی هایی را بوجود آورد که ذهن مشغولی هایم از فرط زیادی قابل توصیف هم نیستند. همینست که کم می نویسم یا بهتر بگویم نمی نویسم. بیشتر وقت ها از فرط خستگی ذهنی همان [...]

باد می آید

Saturday, September 20th, 2008

باران می آمد. برف پاک کن های ماشین تند و تند اینطرف و آنطرف می رفتند. ترافیک معمول روزهای بارانی. حرکت نمی کردیم. خیابان ونک بود یا ملاصدرا. گمانم از همان کافه چه می آمدیم. همان اوائل بود. گفتی می خواهم جایی باشیم که هیچکس ما را نشناسد. لبخند زدم. گفتی دوست دارم جایی برویم [...]

هفت سین

Tuesday, March 11th, 2008

امروز بوی عید را شنیدم. بوی تازگی را. بوی بهار را. میدان تجریش و شلوغی های قبل عیدش جلوی چشمم آمد. بوی تمیز خانه تکانی آمد. بوی سبزه آمد. بوی سیب سرخ و سمنو و سنجد آمد. به تصویر پنجره که نگاه کردم باران سرد بود و چهره های نا آشنا. همین شد که میان [...]

Show Must Go on

Sunday, December 9th, 2007

The Show Must Go On Lyrics
Artist (Band): Queen
 
Empty spaces - what are we living for?
Abandoned places - I guess we know the score..
On and on!
Does anybody know what we are looking for?
 
Another hero - another mindless crime.
Behind the curtain, in the pantomime.
Hold the line!
Does anybody want to take it anymore?
The Show must go on!
The Show [...]

Wednesday, December 5th, 2007

آن طرف ابرهای سیاه گوتنبرگ باقی دنیاست. اینجا که من ایستاده ام آخرش است. سرد و خاکستری.

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ

گوشه

Sunday, October 7th, 2007

فاصله
اختلاف
فرهنگ
چشم آبی
کله سیاه
موزیک
دوبس دوبس
رقص نور
صدا
فاصله
اختلاف
فرهنگ
سر درد
خارجی
ایرانی
هسته ای
دلتنگی
تهران
وطن
شهروند
مهاجرت
هم
کلاس
هم
خانه
هم
وطن
تو
من
او
آنها
پیرمرد
هنوز می آید به خوابم
در بیداری
در خاطره
در تصویر
تلفن
راه دور
نزدیک
اینجا
آنجا
دلهره
جنگ
جهان
جهانی
نژاد
داستان
کتاب
کپی رایت
درس
پروژه
کم
خوابی
پیرمرد
هنوز می آید به خوابم
در بیداری
کلمه هایم را حرف می کنم
حرف هایم را
نقطه
وقت کم می آورم
می خوابم
نقطه
.

ماراتن

Saturday, July 7th, 2007

آخرهایش است. همین است که نفس کم آورده ام..

Tuesday, June 5th, 2007

بی گفتگوست گفتن اینکه پایداری یک دوستی چندین ساله برایم مهم تر است از یکی دو مشت و لگد کوچک اضافی به زبان فارسی که تکه پاره شدنش مال امروز و فردا نیست. راستش با خیلی چیزها کنار می آیم. با نبودن. ندیدن. نگفتن. با در و دیوارهای پر از خاطره. با خیابان های [...]

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

Monday, April 2nd, 2007

– از سید علی صالحی
می ترسم، مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام، تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه [...]

Wednesday, March 21st, 2007

نوروز حالا یک چیزی‌ست میان زنگ تلفن و بغض‌های پنهان و خستگی‌ سال‌هایی که در همهمه‌ی ساعت کار و اختلاف ساعت و تیک تیک ساعت تحویل می‌شوند.

باد آمد و همه رویاها را با خود برد،
با این همه اما من باید آوازی بخوانم
چند و چون کجا و چگونه اش با من است
-سید علی صالحی
بهار می [...]