Wednesday, June 30th, 2010
آه ای وبلاگ کپک زده ی من!!!!
برايم سيگاری بگيران
من از ماهِ دُرُشتِ گلگون میترسم،
من اين ساعتِ خسته را
برای هجرتِ شبانه … کوک نخواهم کرد.
چقدر سادهايم ریرا!
نه تو، خودم را میگويم
من هنوز فکر میکنم سيب به خاطرِ من است
که از خوابِ درخت میافتد.
…
..
سیدعلی صالحی
تو که نیستی
شاعر میشوم
وقتی که هستی
خود شعر
یاد گرفتمش دیگر. سومین سال است که آخرهای اسفند که می شود چیزی بی قرارم می کند. بهانه گیر و کلافه. این بار شاید بیشتر از همیشه. خانه را بگیر که معلوم نیست دیگر هنوز گرم و شاد هست یا نه. که هنوز خیابان هایش نزدیک عید بوی عید گرفته اند یا نه. که تهران [...]
ردیف و یکدست در جهت باد فرو می ریزند. ریز و ریز. یا درشت و درشت با باد می رقصند. یکی به بالا یکی به پایین. باد تند می شود و بوران می شود. آسمان را بگیر که سفید می شود و بی قرار. مثل من.
باز نوشتن برایم سخت شده است. انگار که خالی باشم [...]
می گیرد و ول می کند. مدام. این دل بی صاحب. چای و نبات هم خوردم. زیر پا هم گذاشتمش. محکم پریدم رویش. له شد. اما هنوز می گیرد. نق می زند. هنوز که هنوز است پوست می اندازم انگار. مثل دردی که جا به جا شود. تا روی پوست بیاید و آخرش هم لابد [...]
فریدون فروغی یعنی تصویرها. یعنی پراید سفید. خیابان بارانی. برف پاک کن روی شیشه کثیف روبه رو که مدام این طرف و آن طرف می رود. حتی حواست که نباشد. که دنبال اپلای و دکترا و چت و خنده با این و آن یکی هم که باشی. فریدون فروغی یعنی خاطره. که رفته است تا [...]
دلم تنگه
…
تا دو سال پیش آبان ماه ماه شلوغی بود برای من. تا چند سال قبلترش شلوغ تر. بخش بزرگی از آدمهای دوست داشتنی زندگی ام را بگیر که یکی یکی پشت سر هم در این ماه هر سال متولد بشوند. حالا دور که شدم. دور که شدید. که رفتم و رفتید هر کدامتان یک گوشه [...]