Friday, February 26th, 2010
نمی گویم که آرامم
گوش ِ کرِ شیطان به آرامش عادت ندارد
نمی گویم که روز به روز بیشتر دوست می گیرمت
که دست بر نداری از دلبری
فعلا همین.
نمی گویم که آرامم
گوش ِ کرِ شیطان به آرامش عادت ندارد
نمی گویم که روز به روز بیشتر دوست می گیرمت
که دست بر نداری از دلبری
فعلا همین.
جایی که می رسه درست اینجات. که طاقتت دیگه طاق می شه. هوا که توی گلویت خس خس می کنه تا شاید نفس بکشی. گر می گیری و سرما و گرما را با هم قاطی می کنی. خشکی زمستون با آفتاب بهاری. که تکلیفت را با خودت که هیچ با همه آن بقیه هم نمی [...]
همهمه. دود. ماسک. آلودگی. شلوغی. مردم. کاکل های زیر روسری. فال حافظ. پسر بچه. نقاشی های بزرگ روی دیوار. شهدا. رنگ های پاچیده ی سبز. نگاه های نگران. هوا سرد نیست. شعار. خط خطی. موهای سیخ سیخی. سنگ. مشت. شهر کتاب. روزنامه. روزنامه؟ شورش. خاطره. دانشگاه. دوست. دختر بچه. ضد. چراغانی درخت ها. بی دلیل. [...]
افتاده ام به وبلاگ خواندن دوباره. این دنیای مجازی با آدم های مجازی اش روی من تاثیر زیادی داشته اند. خورشید خانوم را می خواندم که رسیدم به این که جالب بود:
ما وبلاگهامان را مینويسيم، سپس وبلاگهامان ما را مینويسند.
-سيلويا پرينت
کمکم وبلاگ میشود هويت آدم. يعنی يک وقتی میرسد که شما ديگر من را [...]
دلم لک زده است برای جلسه های روز دوشنبه مجله زنان. برای آن خانه قدیمی با دیوارهای آجری. برای آخرین تابستان گرم زندگی مجله زنان. برای بحث ها و جدل ها. برای اشک ها و هم دردی ها. برای تلاش های خستگی ناپذیر آسیه برای کمک به سنگساری ها و کودکان محکوم به اعدام. برای [...]
دزد دریایی
قدمی اگر به جلو بگذاری
پشت صخره ای پنهان می شود
و چون به تاریکی اتاق
پناهنده شوی
چشمانش می درخشد
لاله موسوی
گاهی شعری آن قدر برایت بی معنی است که به شاعرش شک می کنی این کلمات را چرا کنار هم این طور چیده است. که لابد کتاب شعری چاپ کند. بعد که می شود شعر را [...]
این چند پاراگراف پایین را از کتاب “پاییز بود” برداشته ام. داستان کوتاهی به نام “ترس از تنها شدن و تنهاتر شدن” نوشته ی محمد رحیم اخوت. شاید آوردن چند پاراگراف آن هم از یک داستان کوتاه کمی بی معنی باشد. اما من که معمولا از داستان کوتاه خیلی لذتی نمی برم این یکی را [...]
الکل تلخ است
سیگار گس
زندگی،
خواب می آورد
عشق
درد.
هوا که سرد و بارانی می شود تنها یک چیز خوشحالم می کند. شکلات داغ در یک کافه دنج با یک دوست خوب. اگر عشق خوب بود که چه بهتر. نبود؟؟؟
از سیاوش کسرایی
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهرِ سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان [...]