بایگانی برای موضوع "من و دغدغه های روزانه ام"

سرما زده

Wednesday, November 19th, 2008

گوشه های لبانت که پایین می روند از دو طرف، شانه های خسته ام جمع می شوند. با نگاه های خیره ات نگاهم می کنی. فکر می کنم که چطور تو  مرا به نوشتن وا می داری و من تو را به سیگار و الکل. حرف ها در گلویم گیر می کنند. یک سال و [...]

زیر تیغ

Monday, October 27th, 2008

شروع کرده ام به دیدن سریال زیر تیغ. پنج شش قسمتش را دیده ام. گمانم خیلی ها دیده باشند این سریال را. من هم که ندیده بودم در جریان بودم که داستان داستان مردی ست که رفیق چندین و چند ساله اش را می کشد. با این که از قبل این جریان اصلی داستان را [...]

قبیله ی بی رحم من

Friday, June 27th, 2008

سیمون دوبووار تاکید مشهوری دارد که در آن می گوید: ” آدمی زن زاده نمی شود: آدمی زن می شود.” سخن از جامعه ایست که انسانی با “جنس” زن را به انسانی با “جنسیت” زن تبدیل می کند، یا به قولی دیگر “زنانگی” را برای زن آن جامعه تعریف می کند. حالا بسته به [...]

خود شیفتگی

Friday, May 16th, 2008

یاد نگرفته ام هیچ وقت که خودم را خارج از هیچ چهارچوبی دوست دشته باشم. بی هیچ دوست داشته شدنی. بی هیچ تفکر و ایدئولوژی.ساده و خالص. عریان.همین است که مدام دست و پا می زنم…

Thursday, April 10th, 2008

نمی دانم حس مازوخیستی همیشگی ام است یا چه که افتاده ام به جان وب نوشته های قدیمی ام. چهار پنج سال پیش. زمان اصلا زود نگذشت. هنوز هم آن طور که باید نمی گذرد. میان نوشته هایم حرف از هجرت می زدم. حالا در خود هجرتم. خود رها کردن. خود پا گذاشتن روی همه [...]

Sunday, March 30th, 2008

خواستم به چیزی بیاویزم. تقدسی نبود دیگر. هنوز هم نیست. شاید هیچوقت نباشد دیگر. خواستم بیاویزم. به خدا. به دوستی. به عشق. به وطن. به مرگ. به آزادی. به انسان. چیزی آنقدر بزرگ که سنگینی های من را تاب بیاورد. نشد. نمی شود. بیش از اینهاست. باید سبک شوم. چیزی ست که درونم بیش از [...]

من و دغدغه های روزانه ام؟

Saturday, March 29th, 2008

کلمات چیزی را در درونم خراش می دهند. حتی سلام. یا خداحافظ. همین است که این روزها نمی توانم بنویسم. کلمات سر جایشان نمی چرخند. نمی دانم از مغز صاحب مرده زیادی زیاد کار کشیده ام یا زیادی کم. زیاد حرف می زنم. مدام با خودم. با تو. با دیگران. انگار که بخواهم میان کلمات [...]

Saturday, March 1st, 2008

در پست قبل از اعتیاد گفتم. می خواهم خودم را ببندم به تخت!

چرا نگاه نکردم؟

Friday, January 18th, 2008

گاهی سو تفاهم آنقدر بزرگ است که ترجیح می دهم بگذارم همان طور عدم درک بماند. خسته ام از توضیح و توجیه. خسته ام از پاسخ به همه چرا ها و خسته از فکر کردن به همه چرا هایی که هیچوقت پرسیده نشدند.

پوست می اندازیم…

Friday, December 14th, 2007

شباهت آدمها در حس هایشان در مقابله با شرایط یکسان همان قدر که گاهی کلافه و عصبانی ام می کند  و لجم را در می آورد، برایم شیرین و آرامش بخش است.  فرناز از حس هایی نوشته است که در این چند ماه با گوشت و پوستم تجربه شان کرده ام. از بیست و پنج [...]