بایگانی برای موضوع "من و دغدغه های روزانه ام"

Sunday, May 2nd, 2010

“در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا آهسته می خورد و می تراشد”
چه خوب که هستی. که انزوایی نیست..

Friday, February 26th, 2010

نمی گویم که آرامم
گوش ِ کرِ شیطان به آرامش عادت ندارد
نمی گویم که روز به روز بیشتر دوست می گیرمت
که دست بر نداری از دلبری
فعلا همین.

سر درد

Friday, January 22nd, 2010

جایی که می رسه درست اینجات. که طاقتت دیگه طاق می شه. هوا که توی گلویت خس خس می کنه تا شاید نفس بکشی. گر می گیری و سرما و گرما را با هم قاطی می کنی. خشکی زمستون با آفتاب بهاری. که تکلیفت را با خودت که هیچ با همه آن بقیه هم نمی [...]

شهر من

Monday, January 18th, 2010

همهمه. دود. ماسک. آلودگی. شلوغی. مردم. کاکل های زیر روسری. فال حافظ. پسر بچه. نقاشی های بزرگ روی دیوار. شهدا. رنگ های پاچیده ی سبز. نگاه های نگران. هوا سرد نیست. شعار. خط خطی. موهای سیخ سیخی. سنگ. مشت. شهر کتاب. روزنامه. روزنامه؟ شورش. خاطره. دانشگاه. دوست. دختر بچه. ضد. چراغانی درخت ها. بی دلیل. [...]

ما وبلاگ‌هامان را می‌نويسيم، سپس وبلاگ‌هامان ما را می‌نويسند

Monday, November 23rd, 2009

افتاده ام به وبلاگ خواندن دوباره. این دنیای مجازی با آدم های مجازی اش روی من تاثیر زیادی داشته اند. خورشید خانوم را می خواندم که رسیدم به این که جالب بود:
ما وبلاگ‌هامان را می‌نويسيم، سپس وبلاگ‌هامان ما را می‌نويسند.
-سيلويا پرينت

کم‌کم وبلاگ می‌شود هويت آدم. يعنی يک وقتی می‌رسد که شما ديگر من را [...]

نوستالژی

Sunday, October 18th, 2009

دلم لک زده است برای جلسه های روز دوشنبه مجله زنان. برای آن خانه قدیمی  با دیوارهای آجری. برای آخرین تابستان گرم زندگی مجله زنان.  برای بحث ها و جدل ها. برای اشک ها و هم دردی ها. برای تلاش های خستگی ناپذیر آسیه برای کمک به سنگساری ها و کودکان محکوم به اعدام. برای [...]

شعر

Wednesday, September 16th, 2009

دزد دریایی

قدمی اگر به جلو بگذاری
پشت صخره ای پنهان می شود
و چون به تاریکی اتاق
پناهنده شوی
چشمانش می درخشد
لاله موسوی

گاهی شعری آن قدر برایت بی معنی است که به شاعرش شک می کنی این کلمات را چرا کنار هم این طور چیده است. که لابد کتاب شعری چاپ کند.  بعد که  می شود شعر را [...]

ترس از تنها شدن و تنهاتر شدن

Monday, September 7th, 2009

این چند پاراگراف پایین را از کتاب “پاییز بود” برداشته ام. داستان کوتاهی به نام “ترس از تنها شدن و تنهاتر شدن” نوشته ی محمد رحیم اخوت. شاید آوردن چند پاراگراف  آن هم از یک داستان کوتاه کمی بی معنی باشد. اما من که معمولا از داستان کوتاه خیلی لذتی نمی برم این یکی را [...]

دم صبح

Sunday, August 9th, 2009

الکل تلخ است
سیگار گس
زندگی،
خواب می آورد
عشق
درد.

باران سرد

Thursday, July 23rd, 2009

هوا که سرد و بارانی می شود تنها یک چیز خوشحالم می کند. شکلات داغ در یک کافه دنج با یک دوست خوب. اگر عشق خوب بود که چه بهتر. نبود؟؟؟