آدمهای خاکستری
Thursday, August 5th, 2010اینجا دیگر راحت نیستم، دستم نمیرود به نوشتن در اینجا.
این رنگ خاکستری تان آزارم میدهد. همین است که قدم به قدم عقب میروم. که محو شوم. که محو شوید.
اینجا دیگر راحت نیستم، دستم نمیرود به نوشتن در اینجا.
این رنگ خاکستری تان آزارم میدهد. همین است که قدم به قدم عقب میروم. که محو شوم. که محو شوید.
آرامش زندگی های سنتی را دوست دارم. بی دغدغه گی های خاص خودش را دارد. همه چیز از پیش تعریف شده. آرامش خاصی دارند آدم های سنتی. یا لااقل من فکر می کنم که آرام هسنتد. که چهارچوبشان که رعایت بشود آرام و راضی هستند. زندگی ای با تعریف ساده. تحصیل و شغل و ازدواج [...]
شکسته است جیزی
در من.
که اشک را خون می ریزد.
درستش را که نمی دانم.
اما.
آخرین تکه اش را
تو شکستی
چسب داری؟
ستاره های دم صبح قشنگند
توی آسمان
امروز اما بد بود.
دیروز هم.
تو هم خری
این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
این روز ها
اینگونه ام
فرهاد واره ای که تیشه ی خود را
گم کرده است
آغاز انهدام چنین بود
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ [...]
کم کم بوی آشغالها اذیت می کند. با بی میلی پیجامه ام را عوض می کنم و می روم که آشغالها را دور بریزم. در واقع بوی زباله آنقدرها هم زننده نیست. می خواهم صندوق پستی ام را چک کنم. تو گفتی که بسته باید رسیده باشد. بسته را باز می کنم و یادم می [...]
میان بغض همیشگی ام حرفی گیر کرده است. که حتی نمی دانم چیست..
روزی آیا می رسد که من آرام بگیرم؟
زنذگی به گمانم اعتیادی بیش نیست. مادامی که شیفته و معتاد چیزی نباشی مرده ای.
آدمهایی معتاد به کار. آدمهای معتاد به درس. آدمهای معتاد به بهترین بودن. آدمهای معتاد به آرمان. آدمهای معتاد به مذهب. آدمهای معتاد به فداکاری. آدمهای معتاد به فرزند. آدمهای معتاد به الکل.
همیشه انگار چیزی باید باشد که به [...]
منتظرم صدای یک خنده شیطنت آمیز بشنوم. دستی که پرده آسمان را بکشد که آفتاب شود. و یک صدای تسلی بخش که بگوید لبخند بزنید شما در مقابل دوربین مخفی هستید.
دراز می کشم روی تخت. فال حافظ اینترنتی می گیرم. شهرام ناظری آن لاین گوش می دهم و وب گردی می کنم. گاهی بلند می شوم و از پنجره به تکه خانه های اروپایی نگاه می کنم. اینجا آلمان است. هوا همان قدر سرد است که گوتنبرگ و همان اندازه که کپنهاگ. نیامده ام [...]