بایگانی برای موضوع "نق نق های من"

Wednesday, November 5th, 2008

این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
این روز ها
اینگونه ام
فرهاد واره ای که تیشه ی خود را
گم کرده است
آغاز انهدام چنین بود
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ [...]

حال من خوب است اما تو باور نکن

Wednesday, October 22nd, 2008

مدت هاست که انگار مغزم کار نمی کند. یا زیادی و بیهوده کار می کند. زندگی جدید و محیط جدید برایم نگرانی هایی را بوجود آورد که ذهن مشغولی هایم از فرط زیادی قابل توصیف هم نیستند. همینست که کم می نویسم یا بهتر بگویم نمی نویسم. بیشتر وقت ها از فرط خستگی ذهنی همان [...]

دلم گرفته است

Saturday, September 27th, 2008

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به [...]

سالی که گذشت…

Friday, August 15th, 2008

کم کم بوی آشغالها اذیت می کند. با بی میلی پیجامه ام را عوض می کنم و می روم که آشغالها را دور بریزم. در واقع بوی زباله آنقدرها هم زننده نیست. می خواهم صندوق پستی ام را چک کنم. تو گفتی که بسته باید رسیده باشد. بسته را باز می کنم و یادم می [...]

غربت؟

Friday, March 21st, 2008

میان بغض همیشگی ام حرفی گیر کرده است. که حتی نمی دانم چیست..
روزی آیا می رسد که من آرام بگیرم؟

اعتیاد

Tuesday, February 26th, 2008

زنذگی به گمانم اعتیادی بیش نیست. مادامی که شیفته و معتاد چیزی نباشی مرده ای.
آدمهایی معتاد به کار. آدمهای معتاد به درس. آدمهای معتاد به بهترین بودن. آدمهای معتاد به آرمان. آدمهای معتاد به مذهب. آدمهای معتاد به فداکاری. آدمهای معتاد به فرزند. آدمهای معتاد به الکل.
همیشه انگار چیزی باید باشد که به [...]

دوربین مخفی

Friday, February 1st, 2008

منتظرم صدای یک خنده شیطنت آمیز بشنوم. دستی که پرده آسمان را بکشد که آفتاب شود. و یک صدای تسلی بخش که بگوید لبخند بزنید شما در مقابل دوربین مخفی هستید.

من سردم است سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

Tuesday, January 8th, 2008

دراز می کشم روی تخت. فال حافظ اینترنتی می گیرم. شهرام ناظری آن لاین گوش می دهم و وب گردی می کنم. گاهی بلند می شوم و از پنجره به تکه خانه های اروپایی نگاه می کنم. اینجا آلمان است. هوا همان قدر سرد است که گوتنبرگ و همان اندازه که کپنهاگ. نیامده ام [...]

Monday, May 14th, 2007

مدتی ست که اینجا احساس راحتی نمی کنم. اینجا گویی دیگر جای نوشتن نیست. سیاه کردن سفیدی های سر رسید هم چنگی به دل نمی زند. کلماتی هستند که نیامده می روند و پشت تیترهای روز و روزمرگی ها گم می شوند و می مانند برای فردا. فردایی که به این زودی ها امروز نمی [...]

Thursday, March 8th, 2007

فردای روز حادثه رفته بودیم مسجد. به خاطر فاطمه. هر روز سر کار همدیگر را می دیدیم. آن روز هم باید می دیدمش. آشفته بود. گریه نمی کرد. ما را که می دید دیوانه می شد. فحش می داد. داد می زد. می خواست از جلوی چشمش دور شویم. هنوز نپذیرفته بود. هر روز [...]