<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>آفتاب می شود</title>
	<atom:link href="http://afta.nevesht.net/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://afta.nevesht.net</link>
	<description>Just another Nevesht.net weblog</description>
	<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 12:14:16 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>سرما زده</title>
		<link>http://afta.nevesht.net/2008/11/19/%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7-%d8%b2%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://afta.nevesht.net/2008/11/19/%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7-%d8%b2%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 12:14:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>negin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[من و دغدغه های روزانه ام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://afta.nevesht.net/?p=334</guid>
		<description><![CDATA[گوشه های لبانت که پایین می روند از دو طرف، شانه های خسته ام جمع می شوند. با نگاه های خیره ات نگاهم می کنی. فکر می کنم که چطور تو  مرا به نوشتن وا می داری و من تو را به سیگار و الکل. حرف ها در گلویم گیر می کنند. یک سال و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right">گوشه های لبانت که پایین می روند از دو طرف، شانه های خسته ام جمع می شوند. با نگاه های خیره ات نگاهم می کنی. فکر می کنم که چطور تو  مرا به نوشتن وا می داری و من تو را به سیگار و الکل. حرف ها در گلویم گیر می کنند. یک سال و اندی می شود. به گلوگاهم که می رسند، بغض می شوند و خیس و بی قرار بیرون می زنند.  بد مستی مثل همیشه برایم اشک و تهوع می آورد. ولو شده ای روی مبل. با لبان فرو افتاد خیره نگاهم می کنی. می رقصم. چیزی باید این الکل لعنتی را از تنم بیرون بکشد. همین  است که همیشه شکلات داغ را به آب جو ترجیح داده ام. تلخی ام  تنها با شکلات داغ شیرین می شود. باور کن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://afta.nevesht.net/2008/11/19/%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7-%d8%b2%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://afta.nevesht.net/2008/11/05/333/</link>
		<comments>http://afta.nevesht.net/2008/11/05/333/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 19:19:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>negin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نق نق های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://afta.nevesht.net/2008/11/05/333/</guid>
		<description><![CDATA[این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم حرمت خود را 
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
این روز ها
اینگونه ام
فرهاد واره ای که تیشه ی خود را
گم کرده است
آغاز انهدام چنین بود
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span><span style="font-family: Times New Roman">این روزها</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>با هر که دوست می شوم احساس می</span><span> کنم</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>آنقدر دوست بوده ایم که</span><span> دیگر</span></span></strong></p>
<p><strong><span><span style="font-family: Times New Roman">وقت خیانت است</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>انبوه غم حرمت خود را</span><span> </span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>از دست داده</span><span> است</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>دیریست هیچ کار</span><span> ندارم</span></span></strong></p>
<p><strong><span><span style="font-family: Times New Roman">مانند یک وزیر</span></span></strong></p>
<p><strong><span><span style="font-family: Times New Roman">این روز ها</span></span></strong></p>
<p><strong><span><span style="font-family: Times New Roman">اینگونه ام</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>فرهاد واره ای که تیشه ی خود</span><span> را</span></span></strong></p>
<p><strong><span><span style="font-family: Times New Roman">گم کرده است</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>آغاز انهدام چنین</span><span> بود</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی</span><span> مردان</span></span></strong></p>
<p><strong><span><span style="font-family: Times New Roman">یاران</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>وقتی صدای حادثه</span><span> خوابید</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>بر سنگ گور من</span><span> بنویسید</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>یک جنگجو که</span><span> نجنگید</span></span></strong></p>
<p><strong><span style="font-family: Times New Roman"><span>اما&#8230; شکست</span><span> خورد</span></span></strong></p>
<p><span style="font-family: Times New Roman"><span>نصرت رحمانی</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://afta.nevesht.net/2008/11/05/333/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://afta.nevesht.net/2008/10/29/331/</link>
		<comments>http://afta.nevesht.net/2008/10/29/331/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 12:59:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>negin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[بدون شرح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://afta.nevesht.net/?p=331</guid>
		<description><![CDATA[گام بر می داری
همچون کسی که دل بر نمی کند از در خانه
می نگری همچون کسی که انتظار می کشد و نمی بیند
تو زمینی هستی که درد می کشد و دم بر نمی آورد
خروشها و خستگی ها داری
حرف ها داری
گام بر می داری به انتظار
عشق، خون توست.
چزاره پاوزه
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گام بر می داری</p>
<p>همچون کسی که دل بر نمی کند از در خانه</p>
<p>می نگری همچون کسی که انتظار می کشد و نمی بیند</p>
<p>تو زمینی هستی که درد می کشد و دم بر نمی آورد</p>
<p>خروشها و خستگی ها داری</p>
<p>حرف ها داری</p>
<p>گام بر می داری به انتظار</p>
<p>عشق، خون توست.</p>
<p>چزاره پاوزه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://afta.nevesht.net/2008/10/29/331/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>زیر تیغ</title>
		<link>http://afta.nevesht.net/2008/10/27/%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d8%aa%db%8c%d8%ba/</link>
		<comments>http://afta.nevesht.net/2008/10/27/%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d8%aa%db%8c%d8%ba/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Oct 2008 21:04:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>negin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[من و دغدغه های روزانه ام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://afta.nevesht.net/?p=330</guid>
		<description><![CDATA[شروع کرده ام به دیدن سریال زیر تیغ. پنج شش قسمتش را دیده ام. گمانم خیلی ها دیده باشند این سریال را. من هم که ندیده بودم در جریان بودم که داستان داستان مردی ست که رفیق چندین و چند ساله اش را می کشد. با این که از قبل این جریان اصلی داستان را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right">شروع کرده ام به دیدن سریال <a href="http://www.persianhub.org/downloads.php?do=search">زیر تیغ</a>. پنج شش قسمتش را دیده ام. گمانم خیلی ها دیده باشند این سریال را. من هم که ندیده بودم در جریان بودم که داستان داستان مردی ست که رفیق چندین و چند ساله اش را می کشد. با این که از قبل این جریان اصلی داستان را می دانستم از وقتی قسمت قتل را دیدم آشفته ام. مثل دیوانه ها خودم را تصور می کنم جای این آدم. که چطور نه راه پس دارد و نه راه پیش. فکر می کنم و یادم می آید که بارها شده است که به خاطر یک اشتباه دوستی را کشته ام. شاید دستهایم خونی نشده اند. اما درست مانند قتل سر به نیستشان کرده ام و برایم مانده است خاطره ای تلخ که هرچقدر این طرف و آن طرفش می کنم باز به یک چیز ختم می شود. به قتل. درگیری و تقلای زنده ماندن. یا یک بگو مگوی کوچک که به قیمت جان دوستی تمام می شود. اشتباهی که هیچ جوره نمی شود جبرانش کرد. مثل محمود باید اوس جعفر را با همان سر خونی رها کنی تا بمیرد.</p>
<p style="text-align: right">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://afta.nevesht.net/2008/10/27/%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d8%aa%db%8c%d8%ba/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>حال من خوب است اما تو باور نکن</title>
		<link>http://afta.nevesht.net/2008/10/22/%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d9%86%da%a9%d9%86/</link>
		<comments>http://afta.nevesht.net/2008/10/22/%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d9%86%da%a9%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 21:03:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>negin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[اندر احوالات هجران]]></category>

		<category><![CDATA[نق نق های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://afta.nevesht.net/?p=329</guid>
		<description><![CDATA[مدت هاست که انگار مغزم کار نمی کند. یا زیادی و بیهوده کار می کند. زندگی جدید و محیط جدید برایم نگرانی هایی را بوجود آورد که ذهن مشغولی هایم از فرط زیادی قابل توصیف هم نیستند. همینست که کم می نویسم یا بهتر بگویم نمی نویسم. بیشتر وقت ها از فرط خستگی ذهنی همان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدت هاست که انگار مغزم کار نمی کند. یا زیادی و بیهوده کار می کند. زندگی جدید و محیط جدید برایم نگرانی هایی را بوجود آورد که ذهن مشغولی هایم از فرط زیادی قابل توصیف هم نیستند. همینست که کم می نویسم یا بهتر بگویم نمی نویسم. بیشتر وقت ها از فرط خستگی ذهنی همان دو سه خط اول نوشتن را رها می کنم. و این خوب نیست.</p>
<p>از همین پارگراف بالا تا اینجا که می نویسم دو سه باز تصمیم گرفتم که صفحه را ببندم و بروم پی کارم. انگار که نوشتن برایم کار طاقت فرسایی شده باشد. اینکه به پارگراف دوم رسید هم تمامش برای اینست که همین امروز صبح آخرین امتحان این &#8220;کوآرتر&#8221; را به سلامتی و میمنت دادم و تا سه چهار روز آینده &#8220;نسبتا&#8221; آزادم تا کوآرتر بعدی که باز از هفته ی خارجکی بعدی شروع می شود.</p>
<p>دلم یکی از آن بد مستی های با پ را می خواهد. با سیگار خلاف سنگین و شاملو و فروغ خواندن. یا دل ریسه رفتن های با سولماز را که از ترک دیوار هم سوژه برای خندیدن پیدا می کرد. مرض نوستالژی گرفته ام به گمانم. منتظرم دوران جاهلیت <em>دانشجویی در شرایط سخت</em> تمام شود تا به آرامش فرضی برسم،ببینم زندگی دست کم به حالت قبلی بر می گردد یا نه.</p>
<p>راستش دلم گرفته است، زیاد. به روی خودم نمی آورم فقط. خیلی وقت ها هم می آورم. دروغ چرا</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://afta.nevesht.net/2008/10/22/%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d9%86%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://afta.nevesht.net/2008/10/02/328/</link>
		<comments>http://afta.nevesht.net/2008/10/02/328/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Oct 2008 22:52:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>negin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[بدون شرح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://afta.nevesht.net/?p=328</guid>
		<description><![CDATA[هنوز آنقدرها نمرده ام. باور کنید هنوز امیدی هست. قلبی که تیر می کشد حتما ضربانی هم دارد. باور کنید..
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right">هنوز آنقدرها نمرده ام. باور کنید هنوز امیدی هست. قلبی که تیر می کشد حتما ضربانی هم دارد. باور کنید..</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://afta.nevesht.net/2008/10/02/328/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دلم گرفته است</title>
		<link>http://afta.nevesht.net/2008/09/27/%d8%af%d9%84%d9%85-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://afta.nevesht.net/2008/09/27/%d8%af%d9%84%d9%85-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 17:39:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>negin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نق نق های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://afta.nevesht.net/?p=327</guid>
		<description><![CDATA[
دلم   گرفته است
دلم گرفته   است
به ایوان می   روم و   انگشتانم را
بر پوست   کشیده ی شب می   کشم
چراغ های   رابطه   تاریکند
چراغهای   رابطه   تاریکند
کسی مرا به   آفتاب
معرفی   نخواهد کرد
کسی مرا به   [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 5pt 14.2pt;text-align: right" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 12pt;font-family: Tahoma"></span></strong></p>
<p><span style="font-size: 12pt">دلم   گرفته است<br />
دلم گرفته   است<br />
به ایوان می   روم و   انگشتانم را<br />
بر پوست   کشیده ی شب می   کشم<br />
چراغ های   رابطه   تاریکند<br />
چراغهای   رابطه   تاریکند<br />
کسی مرا به   آفتاب<br />
معرفی   نخواهد کرد<br />
کسی مرا به   میهمانی   گنجشک ها   نخواهد برد</span></p>
<p>&#8230;</p>
<p>..</p>
<p>.</p>
<p>فروغ فرخ زاد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://afta.nevesht.net/2008/09/27/%d8%af%d9%84%d9%85-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>باد می آید</title>
		<link>http://afta.nevesht.net/2008/09/20/326/</link>
		<comments>http://afta.nevesht.net/2008/09/20/326/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 18:21:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>negin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[اندر احوالات هجران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://afta.nevesht.net/2008/09/20/326/</guid>
		<description><![CDATA[باران می آمد. برف پاک کن های ماشین تند و تند اینطرف و آنطرف می رفتند. ترافیک معمول روزهای بارانی. حرکت نمی کردیم. خیابان ونک بود یا ملاصدرا. گمانم از همان کافه چه می آمدیم. همان اوائل بود. گفتی می خواهم جایی باشیم که هیچکس ما را نشناسد. لبخند زدم. گفتی دوست دارم جایی برویم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right">باران می آمد. برف پاک کن های ماشین تند و تند اینطرف و آنطرف می رفتند. ترافیک معمول روزهای بارانی. حرکت نمی کردیم. خیابان ونک بود یا ملاصدرا. گمانم از همان کافه چه می آمدیم. همان اوائل بود. گفتی می خواهم جایی باشیم که هیچکس ما را نشناسد. لبخند زدم. گفتی دوست دارم جایی برویم که هیچکس نباشد. لبخند زدم. گفتی جایی که حتی من هم نباشم. فقط تو باشی. اخم کردم. گفتی باشم. اما بادی باشم که لای موهایت می چرخد. با تردید لبخند زدم.</p>
<p>اینجا باد زیاد می آید. می گویند موهایم سیاهی قشنگی دارد. باز می گذارمشان. باد می وزد لای موهایم. باد موهایم را به صورتم می کوبد. گاهی جلو چشمانم را می گیرد. خیابان های سوئد اما مثل همیشه خلوت و امن است. با چشمان بسته هم می توان گذر کرد. تو نیستی. اینجا کسی مرا نمی شناسد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://afta.nevesht.net/2008/09/20/326/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>test</title>
		<link>http://afta.nevesht.net/2008/09/01/test/</link>
		<comments>http://afta.nevesht.net/2008/09/01/test/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 19:10:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>negin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[بدون شرح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://afta.nevesht.net/?p=321</guid>
		<description><![CDATA[test
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>test</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://afta.nevesht.net/2008/09/01/test/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>سالی که گذشت&#8230;</title>
		<link>http://afta.nevesht.net/2008/08/15/%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/</link>
		<comments>http://afta.nevesht.net/2008/08/15/%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 19:28:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>negin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نق نق های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://afta.nevesht.net/?p=316</guid>
		<description><![CDATA[کم کم بوی آشغالها اذیت می کند. با بی میلی پیجامه ام را عوض می کنم و می روم که آشغالها را دور بریزم. در واقع بوی زباله آنقدرها هم زننده نیست. می خواهم صندوق پستی ام را چک کنم. تو گفتی که بسته باید رسیده باشد. بسته را باز می کنم و یادم می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right">کم کم بوی آشغالها اذیت می کند. با بی میلی پیجامه ام را عوض می کنم و می روم که آشغالها را دور بریزم. در واقع بوی زباله آنقدرها هم زننده نیست. می خواهم صندوق پستی ام را چک کنم. تو گفتی که بسته باید رسیده باشد. بسته را باز می کنم و یادم می افتد که چند روز دیگر زادروزم است. سومین موی سفیدم را هم کشف کرده ام. باید بیشتر باشند. یه سالهای عاشقی فکر می کنم. سالهایی که روز تولدم برایم یکی از تعیین کننده ترین روزها بود. به سالهای عین جوانی. به کافه رستوران های خیابان ولیعصر. به کافه چه. اسمی که من و تو برایش گذاشته بودیم چون از کافه دنج و کوچک خیابان گاندی عکس چه گوارا را یادمان مانده بود. هیچوقت هم انگار نخواستیم اسم واقعی کافه را یاد بگیریم.</p>
<p style="text-align: right">بیست و سوم آگوست امسال نزدیک می شود. یک شهریور ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت. بیست و شش ساله می شوم. دیگر شک ندارم که پیر شده ام. یا لااقل چیزی در من شکسته است. سال بیست و شش سال سختی بود. سال باد سرد و تنهایی. سال گوزِ گوزِ گوز</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://afta.nevesht.net/2008/08/15/%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
