قبیله ی بی رحم من

Friday 27 June 2008

سیمون دوبووار تاکید مشهوری دارد که در آن می گوید: ” آدمی زن زاده نمی شود: آدمی زن می شود.” سخن از جامعه ایست که انسانی با “جنس” زن را به انسانی با “جنسیت” زن تبدیل می کند، یا به قولی دیگر “زنانگی” را برای زن آن جامعه تعریف می کند. حالا بسته به اینکه این جامعه کجا و چگونه باشد زنانگی برای آن جامعه شکل می گیرد. زنانگی در جامعه من بسته به طبقات مختلف فرهنگی و اقتصادی تفاوت می کند. و از آنجایی که این جامعه به هزاران دلیل مختلف پر از گوناگونی های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و .. است تضادهای شخصیتی میان زنان و دختران امری عادی است. آن طور که بیشتر مواقع اصلا دیده نمی شود. قرار نیست مقاله اجتماعی یا فمینیستی بنویسم. در واقع همه اش از خود من شروع شد. دوباره خوانی همه نظریات و حرف های فمینیست مابانه ی من که زمانی گمان می کردم تا سرحد ممکن پایبندشان هستم. حالا که فکر می کنم جامعه نیمه مدرن و نیمه سنتی که من در آن بزرگ شدم برایم زنی به جای گذاشت که ملغمه ای بود از همه آن تضادها. تا جایی که ریشه در ناخودآگاهش کرده باشد و تعاریف ساده ی کلمات را هم برایش گنگ بسازند.

می گویم که بیشتر زنان و دختران سرزمینم استقلال فکری ندارند. وابستگی احساسی، فکری و مالی شان به خانواده تا نهایتا به کسی که قرار است قهرمان زندگی شان بشود و این تعلق را از خانواده به خودش تبدیل کند. شاید کمی بی انصافی باشد گفتن این حرف، اما فکر می کنم درصد بسیار بالایی از دختران هم نسل من و بزرگ تر این طور بار می آیند. بیشتر آنانی هم که تصمیم به سرکشی می گیرند یا به شکل های مختلف سرخورده می شوند و یا به قولی خودشان را با مفاهیم و کلمات فریب می دهند. گفتم که همه اینها از خود من شروع شد.

جامعه سوئد به گمانم یکی از آن جوامع نقطه مقابل ماست. کشوری که استقلال مالی و فکری فرزند بعد از هیجده سالگی به رسمیت شناخته شده است. ترک خانه در این سن و زندگی مستقل جزوی از فرهنگ این کشور است و به ندرت بشود جوانی را یافت که همچنان در آغوش گرم خانواده زندگی کند، که بیشتر بین مهاجران و پناهنده گانند که هنوز فرهنگ سرزمین مادری شان را به دوش می کشند. البته نقش سرنوشت ساز رفاه عمومی یک کشور را هم نباید نادیده گرفت. اینکه به دست آوردن استقلال مالی در کشوری مثل سوئد برای شهروندانش بسیار ساده است. اینجاست که می شود به راحتی به نقش پول و سرمایه در شکل گرفتن نهاد خانواده های بزرگ و کوچک پی برد. زندگی قبیله ای و قوانین خاص قبیله که از دور بی منطق و گاهی وحشیانه تعبیر می شود. در حالی که منطقی بزرگ و معقول پشت همه این هاست: نیاز مادی. پول!

چه شد که بحث به این جا رسید؟ ذهنم سعی دارد که پرسش کم جوابی را ریشه یابی کند. اینجاست که به قول برنامه نویس ها در حلقه ی بی پایان می افتم. اگر فرض کنیم جهان یک قبیله بسیار بزرگ است که برای بقایش نیاز به حفظ این خانواده ی بزرگ دارد، این قبیله بر اساس گفته های قبل قوانین خاص خودش را دارد. برای عضویت در این قبیله نیاز به پیروی از باید ها و نبایدهایش است. قبیله همه ی این بایدها و نبایدها را برایت تعریف می کند. برایت توضیح می دهد. مثال می آورد تا برایت خوب جا بیافتد. تا جایی که مفاهیم را برایت تعریف می کند. با کتاب. رسانه. هنر. با روش هایی که هرکدام بسته به تو بتوانند هدفشاد را در بطن وجودت رخنه دهند. گیرم تو برای پذیرفتن یک سریال ساده ی آخر هفته کفایتت کند یا به قولی متفاوت باشی و تا اثری هنری مثل یک تابلو نقاشی تا عمق وجودت را جریحه دار نکند، مفهومی را به واقع نبلعی. جهان ما خیلی بزرگ تر از این حرف هاست. هر چقدر سرکش و طغیان گر هم که باشی، در این قبیله بزرگ دوام اگر بخواهی بیاری، میان این همه گوناگونی بالاخره مفاهیمی هستند که راضی ات کنند تا دوستشان بگیری. حلا این را بگیر که راضی شدنت هم یکی از همان مفاهیم است. اینجاست که حلقه را دور می زنی و می رسی سر جای اولت. من، زنی هستم که میان باید و نبایدهای قبیله کوچکم، باید و نبایدهای قبیله بزرگم و آنانی که از تجربیات عمر چند ساله ام به دست آورده ام تعریف می شوم. آنچه از “خود” دارم خلاصه می شود در آن چیزهایی که دیده و ندیده ام که همین دیدن ها و ندیدن هایم هم منتهی می شود به قوانین قبیله هایم که به تجربیات عمر چند ساله ام جهت داده اند. به اینجای حلقه که می رسم، می بینم هیچ چیز از “خودم” ندارم. اینجاست که دو راه حل وجود دارد: یا همه آدمها از جمله خودم محکومیم به عدم استقلال فکری و یا همه مان در قبیله ای بزرگ با اختیاری نسبی و جبری قطعی زندگی می کنیم. اینجاست که نه کسی را می شود محکوم کرد و نه مقبول! گویی هیچ کس هیچ چیزی از خودش نداشته باشد. گفتم که.. همه اش از خود من شروع شد. به اینجا که می رسم دست و پا می زنم که از حلقه بیرون بیفتم و به دیگری بودن ادامه بدهم. دیگری که آن دیگران برایم تعریف کرده اند. نمی شود اما. توی حلقه ی بی پایان که بیفتی به این سادگی ها خلاصی نمی یابی. تنها به یک چیز نباید فکر کنی: “مفهوم حلقه بی پایان هم یکی از همان مفاهیم از پیش تعریف شده ی قبیله است!”

خود شیفتگی

Friday 16 May 2008

یاد نگرفته ام هیچ وقت که خودم را خارج از هیچ چهارچوبی دوست دشته باشم. بی هیچ دوست داشته شدنی. بی هیچ تفکر و ایدئولوژی.ساده و خالص. عریان.همین است که مدام دست و پا می زنم…

Thursday 10 April 2008

نمی دانم حس مازوخیستی همیشگی ام است یا چه که افتاده ام به جان وب نوشته های قدیمی ام. چهار پنج سال پیش. زمان اصلا زود نگذشت. هنوز هم آن طور که باید نمی گذرد. میان نوشته هایم حرف از هجرت می زدم. حالا در خود هجرتم. خود رها کردن. خود پا گذاشتن روی همه آنچه گذشت. می خواهم آینده را بسازم به گمانم. آینده ای که قبل ترها اگر تعریفی داشت دست کم، حالا حتی تصویری هم ندارد. دروغ می گویم نه؟ گیجم. گنگم. مثل کودکی که میان جمعیت دستش رها شده باشد. که بود که دستم را گرفته بود؟ اصلا کسی بود؟

مدام سعی می کنم خودم را در نقش برده ی مدرن علمی جا بدهم. نمی شود. نمی توانم. تو بگو از تنبلی است. من می گویم از سردرگمی است. دلیلی باید باشد برای تن دادن به بردگی. نه؟

می خواهم زیر میز پنهان شوم و آرام گریه کنم. گریه های فارسی. دلم دستان مادر را می خواهد.

 

 

هه..خنده دار است نه؟ من زود اهلي مي شوم.. خيلي زود.. و اين گمانم همان پوچي يي است که من در عمق همه چيز حس مي کنم، و با اين حال حاضر نمي شوم در کلمات به تلخي اش تن بدهم. درست برعکس تو. نگاه کن: من از هجرت مي گويم:

مي خواهم بروم.. چون بيشتر از اين نمي خواهم مسموم فرهنگ اينجا بشوم. مي خواهم بروم.. چون خسته ام و حس مي کنم اينجا دستهايم براي هر کاري بسته است. مي خواهم بروم ..چون اينجا که هستم ،خودم نيستم. اينجا من از خودم فرار مي کنم. من اينجا مسموم بطالت پدرانم شده ام. من اينجا به سادگي به خودم دروغ مي گويم.. مي خواهم بروم

و تو از هجرت مي گويي: مي خواهي بروي و مي گويي: ميداني رفيق، من هيچوقت پرنده مهاجر نبوده ام ، هجرت به کجا؟ براي چي؟ مني که زندگي ام به هيچ چيز گره نخورده . نه به تاريکي، نه به روشنايي. تنها هجرتي که مي شناسم هجرت به نيستيه که براي اون هم لازم نيست پرنده بود، ميشه کرم بود يا زالو يا گوسفند

مي داني من با کلمات بازي مي کنم. درست مثل بازي يه قل دو قل. بازي کرده اي تا به حال؟ يک کلمه را مي اندازم هوا و چهار تاي ديگر را از روي زمين جمع مي کنم. يا دو تا را مي اندازم هوا و سه تاي ديگر را.. درست همانطور که کرم با خاک ، يا گوسفند با..

و تو روي کاغذ مي نويسي:

انديشه هايمان

چون آب هاي راکد و بيمار

در گود خاطرات فرو مي رفت

ما پير مي شديم..

آفتا

 

Sunday 30 March 2008

خواستم به چیزی بیاویزم. تقدسی نبود دیگر. هنوز هم نیست. شاید هیچوقت نباشد دیگر. خواستم بیاویزم. به خدا. به دوستی. به عشق. به وطن. به مرگ. به آزادی. به انسان. چیزی آنقدر بزرگ که سنگینی های من را تاب بیاورد. نشد. نمی شود. بیش از اینهاست. باید سبک شوم. چیزی ست که درونم بیش از اینها سنگینی می کند. پوست می اندازم هنوز…    

من و دغدغه های روزانه ام؟

Saturday 29 March 2008

کلمات چیزی را در درونم خراش می دهند. حتی سلام. یا خداحافظ. همین است که این روزها نمی توانم بنویسم. کلمات سر جایشان نمی چرخند. نمی دانم از مغز صاحب مرده زیادی زیاد کار کشیده ام یا زیادی کم. زیاد حرف می زنم. مدام با خودم. با تو. با دیگران. انگار که بخواهم میان کلمات دیگران چیزی بیابم. آن “چیزی” هم بی شک باید “کلمه” باشد. شاید یکی از همین “کلمه” هایی که بارها میان حرف های این و آن می شنوم. میان نق نق های خودم با خودم. باید خفقان بگیرم کمی. شاید آرام بگیرم کمی!

غربت؟

Friday 21 March 2008

میان بغض همیشگی ام حرفی گیر کرده است. که حتی نمی دانم چیست..

روزی آیا می رسد که من آرام بگیرم؟

Friday 14 March 2008

مانده ام روی دست خودم…

هفت سین

Tuesday 11 March 2008

امروز بوی عید را شنیدم. بوی تازگی را. بوی بهار را. میدان تجریش و شلوغی های قبل عیدش جلوی چشمم آمد. بوی تمیز خانه تکانی آمد. بوی سبزه آمد. بوی سیب سرخ و سمنو و سنجد آمد. به تصویر پنجره که نگاه کردم باران سرد بود و چهره های نا آشنا. همین شد که میان قهقهه خنده اشکم سرازیر شد. مثل خاطره نزدیکی که مدام دلت را خراش می دهد. به بچه ها گفته ام می خواهم هفت عدد سوئدی بلوند جگر طلا را بگذارم برای سفره هفت سین. کتاب کوچک حافظ هم که هست. ماهی قرمز را هم با همین ماهی های سرخ شده ی آماده ی اینجا فیصله اش می دهم. آینه و سکه و نان و پنیر هم دارم. می ماند دو کلمه حرف حساب برای تمام کردن این جمله های بی سر وته که آن را هم به سیاق کتاب های خفن علمی واگذار می کنم به خوانندگان کنجکاو! هه ..

 

Saturday 1 March 2008

در پست قبل از اعتیاد گفتم. می خواهم خودم را ببندم به تخت!

اعتیاد

Tuesday 26 February 2008

زنذگی به گمانم اعتیادی بیش نیست. مادامی که شیفته و معتاد چیزی نباشی مرده ای.

آدمهایی معتاد به کار. آدمهای معتاد به درس. آدمهای معتاد به بهترین بودن. آدمهای معتاد به آرمان. آدمهای معتاد به مذهب. آدمهای معتاد به فداکاری. آدمهای معتاد به فرزند. آدمهای معتاد به الکل.

همیشه انگار چیزی باید باشد که به آن بیاویزی. چیزی که به بودنت معنایی بدهد. به دقایقی که تمامشان می کنی. که شب سر راحت به بالین بگذاری. من اما معتاد به معتاد نشدنم. همین است که مدام ار این شاخه به آن شاخه می پرم. همین است که همیشه ی خدا ناراضی و کلافه ام. بی قراری اعتیاد من است. نق زدن کار من است. دوست ندارم خودم را. همین!