Saturday 5 December 2009
آرومم ..
می گیرد و ول می کند. مدام. این دل بی صاحب. چای و نبات هم خوردم. زیر پا هم گذاشتمش. محکم پریدم رویش. له شد. اما هنوز می گیرد. نق می زند. هنوز که هنوز است پوست می اندازم انگار. مثل دردی که جا به جا شود. تا روی پوست بیاید و آخرش هم لابد جوش بزنم. جوش نمی زنم دیگر. خسته شده ام راستش. از این نق نق هایش. گوش نمی دهم. می گذارم آن قدر نق بزند که خودش حوصله اش سر برود. امروز آفتاب زده بود. سرد بود اما. بیشتر از همیشه. از دستهایم فهمیدم. که زودتر از همه صدایشان در می آید.
انگار که افتاده باشم روی دور بی پایان. یا اینکه هر بار که بیدار می شوم دوباره ریست شده باشم. می گیرد و ول می کند. ول کن هم نیست. گرفته است مرا. این زندگی. خنده ام می گیرد…
پانوشت : بسی مشعوفم که اهل بحث های وبلاگی و فیس بوکی و فرند فیدی و غیره نیستم. یعنی راستش وقت و اعصابش را ندارم. سر یکی از این بحث های اخیر فرند فیدی که به گوشمان رسید بر حسب اتفاق یاد سخن گرانبهای “آ” افتادم که خدا وکیلی این ج.ا هم بی خود ج.ا نشد. وقتی برخی به اصطلاح روشنفکران وفعالان کارشان شده “شو آف” و دک و پز فخرفروشی اینترنتی حال و روز ما بهتر از این نمی شود که باشد.
افتاده ام به وبلاگ خواندن دوباره. این دنیای مجازی با آدم های مجازی اش روی من تاثیر زیادی داشته اند. خورشید خانوم را می خواندم که رسیدم به این که جالب بود:
ما وبلاگهامان را مینويسيم، سپس وبلاگهامان ما را مینويسند.
-سيلويا پرينت
کمکم وبلاگ میشود هويت آدم. يعنی يک وقتی میرسد که شما ديگر من را نمیبينيد و فقط دو سه روز پيشام را میبينيد، همانقدری که در وبلاگ نوشتهام. همان روزی را که یادم مانده است بنويسم. شما فکر میکنيد من هيچ کار ديگری جز آنهايی که در وبلاگم مینويسم نمیکنم. شما فکر میکنيد من هميشه با مترو و اتوبوس میروم سر کار. شما میفهميد من پنجشنبهها تعطيلم و جمعهها بازم. شما میفهميد موبايل من نوکيا است و قديمی است و خيلی چيزهای ديگر
….
..
وبلاگ من تکههای اجتماعی من را مینويسد و شما همينقدر از من بلديد. وبلاگِ آنيکی تکههای خصوصیاش را مینويسد و شما همانقدرش را. بعد من و شما و همه، فکر میکنيم «من» همينام که مینويسم، و زندگیام هيچ سوراخسمبهی ديگری ندارد. دارد. شما فکر میکنيد من حق ندارم هيچ سوراخسمبهی ديگری داشته باشم، چون تا حالا ازش ننوشتهام. دارم. شما فکر میکنيد من مجبورم خيلی چيزها را از خودم توی وبلاگم بنويسم، به شما که دوستام هستيد بگويم، باهاتان در ميان بگذارم. مجبور نيستم. نمیگويم. نمیگذارم.
پ.ن: راستی از دست خودم شاکی ام. عصبانیم. کلافه ام. هر از چند گاهی هم دلم می سوزد برای خودم. دیوانه شده ام آیا من؟ :دی
فریدون فروغی یعنی تصویرها. یعنی پراید سفید. خیابان بارانی. برف پاک کن روی شیشه کثیف روبه رو که مدام این طرف و آن طرف می رود. حتی حواست که نباشد. که دنبال اپلای و دکترا و چت و خنده با این و آن یکی هم که باشی. فریدون فروغی یعنی خاطره. که رفته است تا زیر پوست دستانم. که گرمشان می کردی. که بخواند:
خواهم تو شوی
محبوب دلم
چون نرگس من
دیوانه من
رویت رخ من
سویت ره من
هستی چو بهشت
کاشانه من
پروانه من
پروانه من
بی تو چه کنم
مستانه من
آوای تو شد
هم نغمه من
ای لاله من
بردی دل من
دلم تنگه
…
تا دو سال پیش آبان ماه ماه شلوغی بود برای من. تا چند سال قبلترش شلوغ تر. بخش بزرگی از آدمهای دوست داشتنی زندگی ام را بگیر که یکی یکی پشت سر هم در این ماه هر سال متولد بشوند. حالا دور که شدم. دور که شدید. که رفتم و رفتید هر کدامتان یک گوشه دنیا، این شلوغی آبان ماه خلاصه شده است در یک تلفن کوتاه یا ایمیلی یا پیامکی در فیس بوک!
آمدم اینجا بنویسم که دلم برایتان تنگ است. که بگویم زمین را شنیده ام گرد است. می رسیم باز به هم! تولدتان مبارک ثمین، سولماز، پری سا و علی عزیز.
آرامش زندگی های سنتی را دوست دارم. بی دغدغه گی های خاص خودش را دارد. همه چیز از پیش تعریف شده. آرامش خاصی دارند آدم های سنتی. یا لااقل من فکر می کنم که آرام هسنتد. که چهارچوبشان که رعایت بشود آرام و راضی هستند. زندگی ای با تعریف ساده. تحصیل و شغل و ازدواج و بچه . این وسط آرمان گرایی های ویژه خودشان را هم دارند. راضی اند دیگر خلاصه. و شاکر.
حسرت می خورم گاهی که چرا هیچوقت نتوانسته ام مثل آنها باشم. که کله ام بوی قرمه سبزی ندهد. دنبال دردسر نگردم. که روند زندگی را همان طور که بقیه تعریفش کرده اند پیش ببرم. بیخود جفتک نیندازم. بی دلیل با چیزی نجنگم که فقط جنگیده باشم.
خسته ام و کلافه. از جنگیدن. با خودم. با تو. با دیگری. با زندگی. با گذشته. با آینده. دلم یک خواب طولانی می خواهد. یا سفری به جایی که دور باشد از این جا. خیلی دور. دلم یک چای داغ می خواهد که دستانم را گرم کند. آغوش گرمی که نفس هایم را بشمرد و بوسه ای که خوابم کند.
خوابم می آید.
خیسی اشک که پهن می شود روی صورت .
بغضی که می ترکد.
که تعارفی با تو ندارد.
وا می دهم هنوز هم
صدایت را که می شنوم
لجم می گیرد از روشنفکر نمایان وطنی که در طی فعل و انفعالات پس مانده های شنیده هایشان به این نتیجه رسیده اند که فعالان حقوق زنان و فمینیست ها همگی انسانهای زخم خورده و مشکل دار اجتماع هستند که در نتیجه عقده های فروخورده ی زندگی به فمینیسم روی آورده اند. فمینیسم معنای ساده ای دارد که طرفداری از آن هیچ نشانه ای ندارد جز وجود دغدغه ای در ذهن برای دفاع از حقوق زن که دست بر قضا جزوی از بشر به حساب می آید. بشری که می تواند به هر شکل، به هر رتبه و هر نسلی از جامعه باشد. راستش دلم می سوزد برای ذهن های بو گرفته و نشسته ی هم نسلانم که از طرفی سنگ انسان دوستی و حقوق بشر را به سینه می زنند و از طرف دیگر نوبت به حقوق زنان که می رسد قیافه های حق به جانب و متفکرانه به خود می گیرند که فمینیسم یعنی برتری خواهی زنان به مردان.
دلم می سوزد برای خودمان و جامعه و فرهنگ بی در و پیکرمان که پر است از پارادوکس های خنده دار که ریش می زند به دل همه دل سوزهای واقعی اش که زندگی شان را هزینه اصلاحش کرده اند. دلم می گیرد برای توهم تمدن دو هزار و پانصد ساله مان که شکل مدرن حالایش شده است تحصیل کردگان روشنفکر مآب مقیم خارج و داخل که شمار جملات کتاب هایی که خوانده اند و شنیده اند تا سر جمع همه افاضاتشان فاصله ها دارد.
دلم می سوزد برای خودمان با این همه دروغ که به خودمان می گوییم.
دلم لک زده است برای جلسه های روز دوشنبه مجله زنان. برای آن خانه قدیمی با دیوارهای آجری. برای آخرین تابستان گرم زندگی مجله زنان. برای بحث ها و جدل ها. برای اشک ها و هم دردی ها. برای تلاش های خستگی ناپذیر آسیه برای کمک به سنگساری ها و کودکان محکوم به اعدام. برای سرسختی های نسرین. برای زبان شیرین فهیمه و ..
مجله بعد از شانزده سال چاپ به راحتی توقیف شد. تجربه کوتاه من در مقابل عمر شانزده ساله مجله چیزی نبود. روزهای خوبی بود اما. روزهای شور زندگی. می خواهم که دوباره تکرار بشوند.راستش فقط که این نیست. دلم برای خیلی چیزها لک زده است. برای شکلات داغ کافه چه گوارای خودمان. برای تئاتر شهر. برای شهر کتاب. برای چایی قلیان درکه. برای دوستیها و عاشقی ها.
خوب می دانم که همین لحظه های حالا که صدای تق و تق های صفحه کلید را می شنوم روزی می شوند نوستالژی. خاطره. که لابد باز می آیم و حسرت نامه شان را می نویسم. اما دل است دیگر. می گیرد گاهی …