بی خوابی

Wednesday 4 November 2009

آرامش زندگی های سنتی را دوست دارم. بی دغدغه گی های خاص خودش را دارد. همه چیز از پیش تعریف شده. آرامش خاصی دارند آدم های سنتی. یا لااقل من فکر می کنم که آرام هسنتد. که چهارچوبشان که رعایت بشود آرام و راضی هستند. زندگی ای با تعریف ساده. تحصیل و شغل و ازدواج و بچه . این وسط آرمان گرایی های ویژه خودشان را هم دارند. راضی اند دیگر خلاصه. و شاکر.

حسرت می خورم گاهی که چرا هیچوقت نتوانسته ام مثل آنها باشم. که کله ام  بوی قرمه سبزی ندهد. دنبال دردسر نگردم. که روند زندگی را همان طور که بقیه تعریفش کرده اند پیش ببرم. بیخود جفتک نیندازم. بی دلیل با چیزی نجنگم که فقط جنگیده باشم.

خسته ام و کلافه. از جنگیدن. با خودم. با تو. با دیگری. با زندگی. با گذشته. با آینده. دلم یک خواب طولانی می خواهد. یا سفری به جایی که دور باشد از این جا. خیلی دور. دلم یک چای داغ می خواهد که دستانم را گرم کند. آغوش گرمی که نفس هایم را بشمرد و بوسه ای که خوابم کند.

خوابم می آید.

خالی شدن

Wednesday 28 October 2009

خیسی اشک که پهن می شود روی صورت .

بغضی که می ترکد.

که تعارفی با تو ندارد.

وا می دهم هنوز هم

صدایت را که می شنوم

من فمینیست هستم

Friday 23 October 2009

فمینیسم باور داشتن به حقوق زنان و برابری سیاسی، اجتماعی، و اقتصادی زن و مرد است. فمینیسم مباحثه‌ای است که از جنبش‌ها، نظریه‌ها و فلسفه‌های گوناگون تشکیل شده است که در ارتباط با تبعیض جنسیتی هستند و از برابری برای زنان دفاع کرده و برای حقوق زنان و مسایل زنان مبارزه می‌کند.

لجم می گیرد از روشنفکر نمایان وطنی که در طی فعل و انفعالات پس مانده های شنیده هایشان به این نتیجه رسیده اند که فعالان حقوق زنان و فمینیست ها همگی انسانهای زخم خورده و مشکل دار اجتماع هستند که در نتیجه عقده های فروخورده ی زندگی به فمینیسم روی آورده اند. فمینیسم معنای ساده ای دارد که طرفداری از آن هیچ نشانه ای ندارد جز وجود دغدغه ای در ذهن برای دفاع از حقوق زن که دست بر قضا جزوی از بشر به حساب می آید. بشری که می تواند به هر شکل، به هر رتبه و هر نسلی از جامعه باشد. راستش  دلم می سوزد برای ذهن های بو گرفته و نشسته ی هم نسلانم که از طرفی سنگ انسان دوستی و حقوق بشر را به سینه می زنند و از طرف دیگر نوبت به حقوق زنان که می رسد قیافه های حق به جانب و متفکرانه به خود می گیرند که فمینیسم یعنی برتری خواهی زنان به مردان.

دلم می سوزد برای خودمان و جامعه و فرهنگ بی در و پیکرمان که پر است از پارادوکس های خنده دار که ریش می زند به دل همه دل سوزهای واقعی اش که زندگی شان را هزینه اصلاحش کرده اند. دلم می گیرد برای توهم تمدن دو هزار و پانصد ساله مان که شکل مدرن حالایش شده است تحصیل کردگان روشنفکر مآب مقیم خارج و داخل که شمار جملات کتاب هایی که خوانده اند و شنیده اند تا سر جمع همه افاضاتشان فاصله ها دارد.

دلم می سوزد برای خودمان با این همه دروغ که به خودمان می گوییم.

نوستالژی

Sunday 18 October 2009

دلم لک زده است برای جلسه های روز دوشنبه مجله زنان. برای آن خانه قدیمی  با دیوارهای آجری. برای آخرین تابستان گرم زندگی مجله زنان.  برای بحث ها و جدل ها. برای اشک ها و هم دردی ها. برای تلاش های خستگی ناپذیر آسیه برای کمک به سنگساری ها و کودکان محکوم به اعدام. برای سرسختی های نسرین. برای زبان شیرین فهیمه و ..

مجله بعد از شانزده سال چاپ به راحتی توقیف شد. تجربه کوتاه من در مقابل عمر شانزده ساله مجله چیزی نبود. روزهای خوبی بود اما. روزهای شور زندگی. می خواهم که دوباره تکرار بشوند.راستش فقط که این نیست. دلم برای خیلی چیزها لک زده است. برای شکلات داغ کافه چه  گوارای خودمان. برای تئاتر شهر. برای شهر کتاب. برای چایی قلیان درکه. برای دوستیها و عاشقی ها.

خوب می دانم که همین لحظه های حالا که صدای تق و تق های صفحه کلید را می شنوم روزی می شوند نوستالژی. خاطره. که لابد باز می آیم و حسرت نامه شان را می نویسم. اما دل است دیگر. می گیرد گاهی …

Tuesday 13 October 2009

آدمها را می شناسد که به دنبال کسی می گردند که دوستشان بدارد … او ، تو که دوستت بدارد..

این را از وبلاگ لیلا برداشتم. این دیگری بخشی از شعر سنگ آفتاب نوشته اوکتاویوپاز است.:

دوست داشتن جنگ است، اگر دو تن یکدیگر را در آغوش کشند

جهان دگرگون می شود، هوس ها گوشت می گیرند،

اندیشه ها گوشت می گیرند، بر شانه های اسیران

بال ها جوانه می زنند، جهان، واقعی و محسوس می شود،

شراب باز شراب می شود،

نان بویش را باز می یابد،آب آب است،

دوست داشتن جنگ است، همه درها را می گشاید،

تو دیگر سایه ای شماره دار نیستی

که اربابی بی چهره به زنجیره های جاویدان

محکومت کند،

جهان دگرگون می شود….


زندگی به راستی چه وقت از آن ما بود؟

چه وقت ما آنچه به راستی هستیم هستیم؟

….

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

Thursday 8 October 2009

………………..

……………..

…………….

آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد ؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم

……………..

………..

……..

فروغ فرخ زاد

Saturday 3 October 2009

شکسته است جیزی

در من.

که اشک را خون می ریزد.

درستش را که نمی دانم.

اما.

آخرین تکه اش را

تو شکستی

چسب داری؟

سقوط

Sunday 27 September 2009

تنها دلم برای آن حس زیبا سوخت.

اول مهر

Wednesday 23 September 2009

مهر را

حس می کنم

پاییز

دیوانه

Saturday 19 September 2009

تو همان قدر مغروری،

که من

من همان قدر دیوانه ام

که تو

همین است که این

شعر نمی شود.