بی خوابی
Wednesday 4 November 2009آرامش زندگی های سنتی را دوست دارم. بی دغدغه گی های خاص خودش را دارد. همه چیز از پیش تعریف شده. آرامش خاصی دارند آدم های سنتی. یا لااقل من فکر می کنم که آرام هسنتد. که چهارچوبشان که رعایت بشود آرام و راضی هستند. زندگی ای با تعریف ساده. تحصیل و شغل و ازدواج و بچه . این وسط آرمان گرایی های ویژه خودشان را هم دارند. راضی اند دیگر خلاصه. و شاکر.
حسرت می خورم گاهی که چرا هیچوقت نتوانسته ام مثل آنها باشم. که کله ام بوی قرمه سبزی ندهد. دنبال دردسر نگردم. که روند زندگی را همان طور که بقیه تعریفش کرده اند پیش ببرم. بیخود جفتک نیندازم. بی دلیل با چیزی نجنگم که فقط جنگیده باشم.
خسته ام و کلافه. از جنگیدن. با خودم. با تو. با دیگری. با زندگی. با گذشته. با آینده. دلم یک خواب طولانی می خواهد. یا سفری به جایی که دور باشد از این جا. خیلی دور. دلم یک چای داغ می خواهد که دستانم را گرم کند. آغوش گرمی که نفس هایم را بشمرد و بوسه ای که خوابم کند.
خوابم می آید.
